تبليغاتX
يادداشت هاي پراكنده
یادداشت‏های مطبوعاتی اسماعیل فراهانی

ما انقلابی عمل نکردیم!

بسم الله الرحمن الرحيم

مـن از مـلت‏هـا ودولت‏هـائى كـه در اين نداى اسلامى با ما موافقت كردند و لبيك به نداى اسلام دادند تشكر مى‏كنيم و سلامت و تأييد همه را از خداوند تعالى خواستاريم.

امام خمینی

روز قدس يك روز اسلامى است و يك بسيج عمومى اسلامى بود و اميدوارم كه اين امر، مقدمه بـاشـد از بـراى يك حزب مستضعفين بر تمام دنيا و من اميدوارم كه يك حزب به اسم حزب مـسـتـضـعـفـيـن در تـمـام دنيا بوجود بيايد و همه مستضعفين با هم در اين حزب شركت كنند و مـشـكـلاتـى كـه سـر راه مـسـتـضـعـفـيـن اسـت از مـيـان بـردارنـد و قـيـام در مـقـابـل مـسـتـكـبـريـن و چپاولگران شرق و غرب كنند و ديگر اجازه ندهند كه مستكبرين بر مـستضعفين عالم ظلم كنند، و نداى اسلام را و وعده اسلام را كه حكومت مستضعفين بر مستكبرين اسـت، و وراثـت ارض براى مستضعفين است متحقق كنند. تاكنون مستضعفين متفرق بودند و با تـفـرقـه، كارى انجام نمى‏گيرد. اكنون كه نمونه‏اى از پيوند مستضعفين در بلاد مسلمين تـحـقـق پـيـدا كـرد، اين نمونه بايد به يك سطح وسيع‏ترى در تمام قشرهاى انسانهاى تـاريـخ تـحـقـق پـيـدا كـند به اسم حزب مستضعفين كه همان حزب‏الله است و موافق اراده خداى تبارك و تعالى است كه مستضعفين وارث ارض بايد بشوند.

ما از جميع مستضعفين عالم دعوت مى‏كنيم كه با هم در حزب مستضعفين وارد بشوند و مشكلات خودشان را با دست‏جمع و اراده مصمم عمومى رفع كنند و هر مسأله‏اى كه در هر جا و در هر ملتى پيش مى‏آيد، بوسيله حزب مستضعفين رفع بشود.

مـن بـايـد بـا كـمـال تأسف عرض كنم كه يك اشتباه دولت‏ها و ملت‏هاى اسلام و خصوصاً دولت‏هـا و مـلت‏هـاى عـرب كـردنـد و يـك اشـتباه هم در ايران، ما كرديم. اشتباهى كه همه مـسـلمـيـن و خـصـوصـاً مـلت‏هـا و دولت‏هـاى عـرب كـردنـد ايـن بـود كـه مـهـلت دادنـد كـه اسـرائيـل بـه، اغـراض شـخـصـيـه دولت‏هـا مـانـع شـد از ايـنـكـه صـداى اسرائيل را در همان اول خفه كنند و نگذارند قدرت پيدا بكند و مع‏الاسف به نصيحت‏هاى ما كـه در طـول بـيـست سال يا قدرى كمتر فرياد زديم و آنها را دعوت كرديم به اتحاد بر ضد اسرائيل، اغـراض مـانـع شد از اينكه اجابت كنند. مهلت دادند تا اينكه مطلب به اينجا رسيد كه الان دست تعدى او دراز شده است و جنوب لبنان را به آتش مى‏كشد و فلسطين را مى‏خواهد عقب بـزنـد و مـا گـفته‏ايم مكرر كه اسرائيل اين جرثومه فساد اكتفا به قدس، اكتفا به بيت‏المـقـدس نـخـواهـد كـرد و اگـر مـهـلت داده شـود، تـمـام دول اسـلامـى در مـعـرض خـطـر اسـت. اشـتـبـاه سابق بايد جبران بشود به اتحاد مسلمين و تـشـكـيـل حـزب مـسـتـضعفين بر ضد مستكبرين كه در رأس آنها آمريكاى جانى است و نوكر بـسـيـار فاسد او كه اسرائيل است. اين اشتباه دول اسلامى و اعراب خصوصاً بود و بايد جبران كنند اين اشتباه را و در پيشگاه خداى تبارك و تعالى توبه كنند.

و امـا اشـتـبـاهـى كـه مـا كـرديـم ايـن بـود كـه بـه طـور انـقـلابـى عـمـل نـكـرديـم و مهلت داديم به اين قشرهاى فاسد، و دولت انقلابى و ارتش ‍ انقلابى و پـاسـداران انـقـلابـى، هيچ يك از اينها عمل انقلابى نكردند و انقلابى نبودند. اگر ما از اول كـه رژيـم فـاسـد را شـكـسـتـيـم و ايـن سـد بـسـيار فاسد را خراب كرديم، به طور انـقـلابـى عـمـل كرده بوديم، قلم تمام مطبوعات را شكسته بوديم و تمام مجلات فاسد و مطبوعات فاسد را تعطيل كرده بوديم و رؤساى آنها را به محاكمه كشيده بوديم و حزب‏هـاى فـاسـد را مـمـنـوع اعـلام كـرده بـوديـم و رؤساى آنها را به سزاى خودشان رسانده بوديم و چوبه‏هاى دار را در ميدان‏هاى بزرگ برپا كرده بوديم و مفسدين و فاسدين را درو كرده بوديم‏، اين زحمت ها پيش نمى‏آمد.

مـن از پـيـشـگـاه خداى متعال و از پيشگاه ملت عزيز عذر مى‏خواهم، خطاى خودمان را عذر مى‏خـواهـم. مـا مـردم انـقـلابـى نـبـوديـم، دولت مـا انـقـلابى نيست، ارتش ما انقلابى نيست، ژانـدارمـرى مـا انـقـلابـى نـيـسـت، شـهربانى ما انقلابى نيست، پاسداران ما هم انقلابى نـيـستند، من هم انقلابى نيستم. اگر ما انقلابى بوديم، اجازه نمى‏داديم اينها اظهار وجود كـنـنـد. تـمـام احزاب را ممنوع اعلام مى‏كرديم. تمام جبهه‏ها را ممنوع اعلام مى‏كرديم، يك حزب و آن حزب‏الله حزب مستضعفين، و من توبه مى‏كنم از اين اشتباهى كه كردم و مـن اعـلام مـى‏كـنـم بـه ايـن قشرهاى فاسد در سرتاسر ايران كه اگر سر جاى خودشان ننشينند ما به طور انقلابى با آنها عمل مى‏كنيم. مولاى ما اميرالمؤمنين (سلام الله عليه) آن مـرد نـمـونـه عالم، آن انسان به تمام معنا انسان، آن كه در عبادت آنطور بود و در زهد و تقوا آنطور و در رحم و مروت آنطور و با مستضعفين آنطور بود، با مستكبرين و با كسانى كـه تـوطـئه مـى‏كـنـنـد  شـمـشـيـر را ... مـى‏كـشـت هـفـتـصـد نـفر را در يك روز (چنانچه نـقـل مـى‏كـنـنـد) از يـهـود بـنـى‏قـريـضـه كـه نـظـيـر اسرائيل بود و اينها از نسل آنها شايد باشند، از دم شمشير گذراند.

خـداى تـبارك و تعالى در موضع عفو و رحمت، رحيم است و در موضع انتقام، انتقامجو، امام مسلمين هم اينطور بود، در موقع رحمت، رحمت، و در موقع انتقام، انتقام. ما نمى‏ترسيم از ايـنـكـه در روزنامه‏هاى سابق، در روزنامه‏هاى خارج از ايران براى ما چيزى بنويسند ما نـمـى‏خـواهـيم وجاهت در ايران در اسلام در خارج از كشور پيدا بكنيم، ما مى‏خواهيم به امر خدا عمل كنيم و خواهيم كرد.

اشـداء عـلى‏ الكـفـار رحـمـاء بـيـنـهـم ايـن توطئه‏گرها در صف كفار واقع هستند، اين توطئه‏گرها در كردستان و غير آن در صف كفار هستند. با آنها بايد با شدت رفتار كرد. دولت بـا شـدت رفـتار كند، ژاندارمرى با شدت رفتار كند، ارتش با شدت رفتار كند. اگـر بـا شـدت رفـتـار نكنند، ما با آنها با شدت رفتار مى‏كنيم. ما با خود همين‏ها اگر مـسـامـحـه بـكـنـنـد، بـا شـدت رفتار مى‏كنيم. مسامحه حدودى دارد، جلب وجاهت حدودى دارد. مصالح مسلمين را نمى‏گذارند به اين امور از بين برود. دادستان انقلاب موظف است مجلاتى كـه بـر ضـد مـسـير ملت است و توطئه‏گر است تمام را توقيف كند و نويسندگان آنها را دعوت كند به دادگاه و محاكمه كند. موظف است كسانى كه توطئه مى‏كنند و اسم حزب روى خـودشان مى‏گذارند، رؤساى آنها را بخواهد و آنها را محاكمه كند. ما باز تا چندى مهلت مـى‏دهـيـم بـه ايـن قـشـرهـاى فـاسـد و ايـن اعـلام آخـر است و اگر چنانچه در كار خودشان تـعـديـل نـكـنند و به ملت برنگردند و دست از توطئه‏ها برندارند، خدا مى‏داند انقلابى عـمـل مـى‏كـنـم. مـى‏آيـم تـهـران و رؤسـائى كـه مـسـامـحـه مـى‏كـنـنـد، بـا آنـها انقلابى عـمـل مـى‏كـنم. قشرهائى از ارتش كه اطاعت از بالاترها نمى‏كنند و امر آنها را اطاعت نمى‏كـنـنـد، بـايـد بـدانـنـد كـه مـن بـا آنـهـا اگـر آمـدم، انـقـلابـى عـمـل مى‏كنم. عذرها را كنار بگذاريد، برويد فاسدها را سركوبى كنيد، برويد توطئه‏گرها را سركوبى كنيد، مسامحه نكنيد. دولت مسامحه نكند، ارتش مسامحه نكند، ژاندارمرى مسامحه نكند، پاسداران مسامحه نكنند.

مـن بـاز از همه قشرهاى ملت، از همه روشنفكران، از همه احزاب، از همه دستجات و گروه (گـروه هـا كـه مـع‏الاسف تاكنون شايد دويست گروه پيدا شده باشد) تقاضا مى‏كنم كه مـسـيـرتان، مسير ملت و مسير اسلام باشد، به ملت بپيونديد، صلاح شما در اين است كه بـه مـلت بـپـيونديد. اگر خداى نخواسته اين نهضت عقب بزند، شماها هم فداى غلط‏كارى خـودتـان خواهيد شد لكن نهضت ما عقب نخواهد زد و نهضت ما به پيش مى‏رود و بايد ساير مـلت‏هـا از نـهـضـت مـا عبرت بگيرند و حكومت‏ها از حكومت سابق ما و از وضعى كه براى او پيش آمد، عبرت بگيرند. ملت افغانستان از ايران عبرت بگيرد و اين فاسدها را كه مردم را بـه خـون و خـاك مـى‏كـشـنـد بـه سـر جـاى خـودشـان بـنـشانند. ارتش افغانستان به ملت بـپـيـونـدد، حـكـم اسـلام اسـت. ادارات دولتـى افغانستان همانطورى كه ادارات ما به ملت پيوستند، به ملت بپيوندند، ژاندارمرى آنجا به ملت بپيوندد و اين فاسد را بيرون كند. مـا امـيـدواريـم كـه بـا وحـدت كـلمـه مـسـلمـيـن، مـسـائل اسـلام، مـسـائل فـلسـطين، مسائل افغانستان حل بشود. من از خداى تبارك و تعالى سلامت و توفيق مسلمين را خواستارم و از خداى تبارك و تعالى خواهانم كه مستضعفين را بر مستكبرين غلبه بدهد و زمين را به آنها به ارث عنايت فرمايد.

والسلام عليكم و رحمة الله و بركاته

(بيانات امام خمينى در جمع اقشار مختلف مردم:ِ تاريخ28/5/58؛صحيفه نور،ج8،ص251)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 دی1388ساعت   توسط اسماعيل فراهاني  | 

فارغ التحصیلی

مزرعه‏ي سيب زميني

امروز يكشنبه ساعت 8:30 صبح است. خيابانها كيپ شدند و ترافيك خيلي شديد است. دوان دوان به سمت دانشكده در حركتم. زيرلب مي‏گویم، بازم دير به كلاس مي‏رسم. به سرعت از پياده‏روي كم‏عرض جنب دانشكده- معروف به مجردي-كه فقط يك نفر مي‏تواند از آن عبوركند، مي‏گذرم.

چند متر جلوتر يك خانم جوان- حدوداً 30ساله- در حال عبور از  پياده‏روست. خيلي شَق و رَق و چارشونه، به من كه مي‏رسد يك‏وري مي‏شوم تا از كنارم عبور كند، ولي حضرت اشرف پياده‏رو را قُرق كرده و توجهي به من نمي‏كند.

با توجه به مشاهدات عيني، دقيق و عميقي كه داشته‏ام، في‏الفور يك «مسأله» طرح مي‏كنم: «آيا بين سلامت فرد و نحوه راه رفتن او رابطه‏اي وجود دارد؟» سئوال دقيق و پيچيده‏اي است. براي عيني‏تر شدن مسأله، دو«سئوال جزئي» طرح مي‏كنم:

1- آيا بين مجردي بودن اين پياده‏رو و نحوه راه رفتن فرد رابطه‏اي وجود دارد؟

2- آيا بين وجود درمانگاه چشم پزشكي در اين خيابان و نحوه راه رفتن فرد رابطه‏اي وجود دارد؟

چون رابطه مسأله اصلي با سئوالات جزئي مبهم است، بايد توضيح بدهم؛ در غير اين صورت روش بررسي، دقيق، ملموس و تجربه‏پذير نخواهد بود و قطعاً آگوست كنت- يكي از پدران سببي يا نسبي جامعه‏شناسي كه معتقد بود قوانين «علوم اجتماعي» با همان دقت  قوانين «علوم طبيعي» قابل اثبات هستند و بنابرين «پوزيتويست» ناميده شد - در روز محشر مدعي من خواهد شد.

 توضيح سئوال اول: «ممكن است فرد سلامت رواني ندارد و با توجه به مجردي بودن اين پياده‏رو، مي‏خواهد تني به بنده‏ي سراپا تقصير برساند» توضيح سئوال دوم: «ممكن است فرد سلامت بينايي ندارد و براي درمان، به درمانگاه چشم پزشكي مي‏رود» طرح سئوال اول از اين بابت است كه در كار علمي نبايد پيشداوري داشت و الّا...

     جلوتر مي‏روم، دم درب دانشكده يك مشاجره لفظي درگرفته و كلّي آدم دور طرف‏هاي درگير جمع شده‏اند. در وسط مشاجره، رييس دانشكده را مي‏بينم كه با مردي گلاويز است و سعي دارد با هر ضرب و زوري كه شده حرف خود را به او تحميل كند. در دلم مي‏گويم: «عجب آدم مستبدي» كه ناگهان نگهبان حراست به سمت من مي‏آيد.

 فكر مي‏كنم حرفم را بو كشيده! سريع حرفم را قورت مي‏دهم و طوري دهنم را مي‏جنبانم كه انگاردارم آدامس سَق مي‏زنم. نگهبان كه ظاهراً متوجه من نشده از كنار من مي‏گذرد و دور مي‏شود. شك مي‏كنم، شايد اصلاً حراست نبود. راستي، دانشكده ما حراست هم دارد؟

 حقیقتش مسئله حراست بسيار پيچيده است و من فقط از طريق روزنامه‏ها و اخراج بچه‏هاي چند ترم مشروط، متوجه حضور آنها مي‏شوم ولی اين سئوال همچنان ذهنم را مشغول مي‏كند.

در همين حال صداي فريادي مي‏شنوم كه مي‏گويد: «برو بابا، ما رو بَبو گير آوردي؟» اين صداي يك آقاي متين با سبيل بلند و مردانه‏ است، كه فرياد مي‏كشد. از بغل دستي‏ام مي‏پرسم: «اين آقا كيه كه همه جا رو به هم ريخته؟» مي‏گوید: «طرف شاعره»

 مي‏گویم: «حالا حرف حسابش چيه؟» مي‏گوید: «از دست دانشكده شكايت داره» مي‏گویم: «چرا؟» مي‏گوید: «طرف مي‏گوید شعرم را خراب كردند، با آبروي حرفه‏اي من بازي كردند» مي‏گویم: «آخه براي چي؟» مي‏گوید: «يك نگاهي به اين تابلو  بكن» مي‏بينم روي يك پلاكارد بزرگ نوشتند: «شاعري وارد دانشكده شد، دم در، ذوق خود را به نگهباني داد – مرحوم سيد حسن حسيني»

 مي‏گویم: «خوب، حالا دعوا سر چيه؟» مي‏گوید: «اين بابا مي‏گوید اين جا همه چي هست جز دانشكده» مي‏گویم: «مثلاً چيه؟» مي‏گوید: « پارك مخصوص بالاي 18 ساله‏ها، سالن مُد يا... » مي‏گویم: « خودتان مي دونيد، اصلاً به من چه؟ من كه چشمام رو مي‏بندم مي‏روم سر كلاس و مي‏آیم بيرون، اين الباقي را هم خدا خودش هدايت كند»

      مي‏آیم توي دانشكده چند تا از بچه ها را مي‏بينم، خبرهاي بدي از كوچه پشت دانشكده به گوش مي رسد، چند تا دانشجوي ترم اولي كه درس «تنظيم خانواده»- درس يك واحدي كه از نظر استادش از نون شب واجب‏تره - را هنوز پاس نكردند، براي درس«انحرافات اجتماعي»- تنها مبحثی که گاهي دولت‏ها نظر كارشناسان را  به رسم تفقّد و دلجويي درباره آن مي‏پرسند- سوژه توليد كردند. البته قصد بدي نداشتند فقط مي‏خواستند عملاً با «مسائل اجتماعي ايران»- درس كليدي كه با گذراندش در ترم آخر، فارغ‏التحصيلان را براي مسافركشي آماده مي‏كنند- از همين ترم اول آشنا بشوند، اينهم لابد از جمله‏ي حقوق شهروندي شونه.

     مي‏روم سر كلاس، مي‏بينم بچه‏ها توي راهرو و كلاس پراكنده‏اند. يواش يواش پچ پچ مي‏كنند و بلند بلند مي‏خندند (غشه ريسه مي‏روند) ياد حرف يكي از اساتيد مي‏افتم «خنده از بي‏خردي خيزد كي خندم ... كه گرفت است خرد سخت گريبانم را».

توي دلم مي‏گویم: «خدايا امانت‏داري را صفا مي‏كني؟ سر پل صراط نعمت عقلت را آكبند تحويل بگير» ... از بچه‏ها مي‏پرسم «استاد مي‏آید؟» مي‏گویند: «نه» مي‏روم اداره آموزش، مي‏گویم: «استاد فرصت نمي‏آید؟» همه‏شان انگار فحش ناموسي شنيده باشند نگاهم مي‏كنند. يكي‏شان كه خيلي با محبته مي‏گوید: «مگر ما مفتّش‏ايم؟»

 مي‏گویم: «نكند اشتباه آمده‏ام؛ ببخشيد، اينجا اداره آموزش است يا امور خوابگاهها؟»

 همان خانم محترم چپ چپ نگاهم مي‏كنه و مي‏گوید: «استادها، همشون همين طورين. فقط فكر كار و كسب خودشانند! یعنی پي فعاليت‏هاي علمي- پژوهشي خودشان»

برمي‏گردم پيش بچه‏ها، عده‏اي توي كلاس هستند و از خوشحالي روي پاهاشون بند نيستند. من هر چي فكر مي‏كنم حكمتش را نمي‏فهمم، توي اين ترافيك 2 ساعت می‏آیند 2 ساعت برمي‏گردند كه از نديدن استاد سورپرايز شوند؟

راستش من نمي‏توانم خيلي خوشحال شوم چون نه چهره استاد اينقدر كريه بود، نه خاطراتي كه سر كلاس تحويلمان مي‏داد، آنقدر سخت و مبهم، كه بچه ها از نيامدنش اين همه ذوق كردند.

خيلي تلخ مي‏خندم و با خودم زمزمه مي‏كنم: «خنده تلخ من از گريه غم انگيزتر است ... كارم از گريه گذشته، به آن مي‏خندم»

بعد از نيامدن استاد عده‏اي از بچه‏ها نم‏نم مي‏روند بيرون از دانشكده، تا در پياده‏روي روبروي دانشكده- معروف به متأهلي-كه به علت عرض بيشتر، دو نفر مي‏توانند از آن عبوركنند، قدم بزنند.

ساعت 10مي‏شود، مي‏رويم اطاق كامپيوتر. تعداد محدودي كامپيوتر هست و تعداد نامحدودي دانشجو. اولين بار توسط همين اتاق كامپيوتر، تعريف علم اقتصاد و ضرورت مديريت نيروي انساني را فهم كردم... به هرحال ... پشت هر كامپيوتر يكي دوتا خانم نشسته و به تعداد كمتر از انگشتان دست آقا، دم درب ايستادند. هيچ كدام از خانمها پيش ديگري نمي‏رود.

 پريسا از دست سارا ناراحت است، چون سعيد را از چنگش درآورده. مريم از دست سميه شاكي است و مي‏گوید: «دختره‏ي پُررو، فكر مي‏كند از دماغ فيل افتاده با آن مانتوي ابلهانش»

 هانيه با تمسخر به آزيتا مي‏گوید: «دماغت بعد از عمل خيلي شيك شده» آزيتا با غِيض جواب مي‏دهد: «اگر وقت كردي يك نگاهي هم به آينه بكن»... استاد وارد كلاس مي‏شود و براي آقايان كه هاج و واج ته كلاس ايستادند، علامت منفي مي‏گذارد تا از اين به بعد در فعاليت‏هاي كلاسي با جديت بيشتري شركت كنند. .... بعد از كلاس وارد محوطه حياط مي‏شويم.

 سعي مي‏كنم بفهمم توي ذهن بچه‏ها چي مي‏گذرد. البته كه فهميدنش خيلي سخت نيست؛ مي‏دانم توي ذهن بعضي از خانمها چي مي‏گذرد؛ «من ديده مي‏شوم- آقايان من را ديد مي‏زنند- پس هستم»

 توي ذهن آقايان هم چيز بهتري نمي‏گذرد: «من مي‏بينم- خانمها را ديد مي‏زنم- پس هستم» خوشبختانه همه چيز سر جایش است و من به آينده خيلي اميدوارم. انصافاً بچه‏ها با همين بضاعت ناقابل، خيلي انديشه توليد كردن و از جمله‏ي نفسانيت‏مدار «من مي‏انديشم، پس هستمِ» امانوئل كانت به اينجا رساندند.

كاشكي كانت بود و مي‏ديد كه اخلاف صالحش چه‏ها كردند. البته اينها كه گفتم مربوط به عده قليليه، كه من از آنها نيستم. بنابرين؛ باد به غبغب مي‏ندازم و مي‏گویم: «من كه اين مسائل را نمي‏بينم، پس هستم»

 

+ نوشته شده در  جمعه 20 آذر1388ساعت   توسط اسماعيل فراهاني  | 

چندی پیش یکی از آشنایان را که برای ادامه تحصیل به آلمان سفر کرده است، دیدم. وی که برای شرکت در عزاداری محرم و دیدار خانواده‌اش به ایران آمده بود، اوضاع زندگی در آنجا را خوب توصیف می‌کرد؛  با این تبصره که ملالی نیست جز دوری خدا. او دائم از نظم و پیشرفت تکنولوژی سخن می‌گفت... و تنها نکته منفی آن جامعه را در بی عفّتی و فساد اخلاقی و جنسی آن دیار می‌دانست و از گسترش فساد و فحشا در آن جامعه اظهار تعجب می‌کرد. هنگامی که من این فساد و فحشا را جزء انکارناپذیر و بُعدی از ابعاد غرب مدرن دانستم، وی به شدت ناراحت شد که از شما فرد تحصیل کرده و فرهیخته بعید است چنین سخنان نسنجیده‌ای را به زبان بیاورید. 

   واقعیت این است که فساد و فحشا تنها یکی از اهداف و جزئی از بهشتِ‌زمینی است که انسان غربی برای خود تدارک دیده است. دراین‌باره نظر شما را به گفتارهای آنتونی گیدنز جامعه شناس معاصر انگلیسی جلب می‌کنم.  

   دیدگاه گیدنز این است که روابط شخصی به طور فزاینده‌ای از قید و بندهایی که «بیرون» از خود این روابط هستند آزاد می‌شوند و تبدیل به روابط ناب می شوند. برای مثال هر قدر اقتصاد سرمایه داری، رسانه‌ها، نهادهای رسمی آموزشی و سایر نظامهای انتزاعی، تعهّد افراد را بیشتر به سوی خود جلب می‌کنند، ماهیت «اجباری» حقوق و وظایفی که اعضای خانواده سنتی را به هم می‌پیوست، بیشتر تضعیف می‌شود. 

   وی سپس با یکسان دانستن مفهوم «عشق» و ارضاء «غریزه جنسی» آن را با «دموکراسی» مقایسه کرده و می‌گوید: «اگر رویکردهای گوناگون به دموکراسی‌سیاسی را مقایسه کنیم، درمی‌یابیم همه آنها خواهان تأمین «روابط آزاد و برابر» بین افراد هستند، به شیوه‌ای که نتایج معینی به بار آید:

1- ایجاد اوضاع و شرایطی که مردم بتوانند استعدادهای خود را بپرورانند و قابلیتهای گوناگون خود را نشان دهند
2- مصون ماندن از کاربرد خودسرانه اقتدار سیاسی و قدرت جابرانه
3- مشارکت افراد در تعیین شرایط ارتباط
4- گسترش فرصتهای اقتصادی برای رشد و توسعه منابع موجود».  

   بنابراین گیدنز «روابط آزاد و برابر» را وجه مشترک دموکراسی و آزادی جنسی می‌داند و درباره «دموکراتیزه شدن حوزه خصوصی» می‌گوید: «دموکراتیزه شدن حوزه خصوصی امروز نه تنها جزو مقاصد علنی است، بلکه کیفیت ضمنی تمامی آن بخشهای زندگی است که در سایه رابطه ناب قرار می‌گیرند. اعطای دموکراسی در حوزه عمومی در ابتدا عموماً برنامه‌ای مردانه بود،که در طیّ آن ترتیبی داده شد تا پای زنان، عموماً به وسیله مبارزات خود آنها، عاقبت به مشارکت کشانده شود. دموکراتیزه‌کردن زندگی شخصی فرآیندی است که کمتر مشهود است تا اندازه ای به این دلیل که در حیطه عمومی رخ نمی‌دهد، اما نتایج آن همان‌قدر اساسی و ژرف است. در این فرآیند زنان تا به حال نقش اول را ایفا کرده‌اند، حتی اگر منافعی که در پایان بدست می آید، همچون حوزه عمومی، در دسترس همه باشد».  

   وی ادامه می‌دهد: در حوزه سیاسی، دموکراسی مستلزم ایجاد قانون اساسی و طبعاً عرصه‌ای برای بحث عمومی درباره مسایل و موضوعات مربوط به خطّ‌مشی‌ها و تصمیم‌گیریهای سیاسی است. اما در متن روابط ناب به عنوان مثال در روابط نا همجنسان، معاهده ازدواج تعیین کننده فهرست حقوق متقابل است که اساساً ماهیت «جداگانه اما نابرابر»، این پیوند را رسمیت می‌بخشد.

بنابراین وی سخن از ضرورت تبدیل کردن ازدواج رسمی و الزام آور به یک رابطه مبتنی بر تعهّد حفظ حقوق طرفین (احترام به هوای نفسانی همسر) می‌گوید و می‌افزاید تبدیل کردن ازدواج به پیوندی که دلالت بر تعهّد می‏کند نه این که مجبور کند، این وضعیت را به طور ریشه‌ای تغییر می‏دهد. همه روابطی که به شکل روابط ناب نزدیک می شوند به نوعی دارای معاهده‌ای تلویحی هستند که هر یک از شرکا هرگاه حس کنند وضعیتی غیر منصفانه یا ستمگرانه بیش آمده، می‌توانند به آن استناد کنند .

   وی در تبیین تفاوت دموکراسی و آزادی جنسی می گوید دموکراسی کسالت‌آور و معاشرت جنسی هیجان‌انگیز است– هر چند ممکن است بعضیها در جهت عکس این قضیه استدلال کنند.  هنجارهای دموکراتیک، رابطه جنسی را از توزیع قدرت جدا می‌کنند. به خصوص از قدرت ذکوریت. دموکراتیزه شدنی که در بطن دگرگونی روابط صمیمانه نهفته است شامل کثرت‌گرایی رادیکال است، اما همچنین از آن نیز فرامی‌گذرد. و سرانجام نتیجه گیری می کند که هیچ حد و مرزی برای فعالیت جنسی وجود ندارد مگر آنکه تعمیم اصل خودمختاری و نیز هنجارهای توافقی رابطه ناب ایجاب می کند.

رهایی جنسی مرکب از ادغام رابطه جنسی انعطاف‌پذیر با برنامه تأمّلی نفس است. بنابراین برای مثال، هیچ ممنوعیتی برای ماجراجوییهای جنسی وضع نمی شود؛ مادامی که خودمختاری و سایر هنجارهای دموکراتیک مرتبط با آن از سوی طرفین رعایت می‌گردد. از طرف دیگر، هر جا که رابطه جنسی به صورت وجهی از سلطه استعماری مورد استفاده قرار گیرد، یا هر جا که نشان‌دهنده نوعی اجبار باشد از آرمان رهایی بخش جنسی فاصله می‌گیرد.  

   ناگفته پیداست که این سخنان، سخنان یک دانشمند در موضعی کاملاً آکادمیک است. از طرف دیگر باید توجه کرد که اگرچه نظرات دانشمندان در این زمینه یکسان نیست و در امور جزیی تفاوتهایی ملاحظه می شود اما فی‌الواقع کلّیت مباحث بالا تقریباً از جانب جامعه شناسان غربی مورد تأیید قرار گرفته است. 

   بنابرین باید دوباره بیاندیشیم که آیا میان نظم و پیشرفت تکنولوژیک از یک سو و  بی عفّتی و فساد اخلاقی و جنسی آن دیار از سویی دیگر، رابطه ای وجود دارد؟

+ نوشته شده در  شنبه 16 آبان1388ساعت   توسط اسماعيل فراهاني  | 

در غرب جدید غایت علم، تصرّف بیشتر در طبیعت است و غایت تعلیم و تربیت و آموزش و پرورش، تربیت و ساختن انسانی است که بتواند به علمی، برای تصرف بیشتر در طبیعت مجهّز باشد. دیگر در این فرهنگ، علم به خودیِ خود ارزشی ندارد، بلکه ارزش آن به اندازه‏ای است که بتواند طبیعت را برای ما تسخیر کند. نهایت هدف این علم رساندن انسان به جسد طبیعت است. 

   در اندیشه فیلسوفان بزرگ، خودِ علم عین فضیلت بود و آن عبارت بود از یک نوع اتّصال به عالم عقول، و در اندیشه دینی هم «علم» عبارت است از اتّحاد با علیم مطلق از طریق علم حضوری که به کمک سلوک و تزکیه و رفع حجاب از قلوب، حاصل می‏گردد. و تربیت عبارت است از آماده شدن برای چنین ارتباطی، تا برای عالِم یا سالک، علم به «اعیان اشیاء» واقع شود. چه به کمک علم حصولی برای حکیم، و چه به کمک علم حضوری برای سالک. علم به اعیان اشیایی که در قرآن در سوره حجر آیه 21 برای هر شیئی قائل است و می‏فرماید:«وَ اِن مِن شَیئٍ اِلاّ عِندَنا خَزائِنُه وَ مَانُنَزِّلُهُ اِلاّ بِقَدَرٍ مَعلُوم» یعنی؛ هیچ چیزی در عالم مادون نیست مگر این که خزینه‌ها و وجودهای غیبی آن نزد ماست و نازل نکردیم مگر به اندازه محدود و معلومی از آن را. قدر ‏مسلّم چیزی که نزد خداست، مجرّد و پایدار و تغییرناپذیر است، چرا که خودش فرمود:« مَا عِندَکُم یَنفِدُ وَ مَا عِندَاللهِ بَاق»(سوره نحل، آیه 96) یعنی آنچه نزد شماست ناپایدار و آنچه نزد خداست، پایدار است. در نتیجه هر چه در این عالم وجود دارد، یک حقیقت غیبی پایدار و مجرّد و غیرقابل‌تغییر نزد خدا دارد. و از آنجا که خداوند اندازه محدودی از حقیقت غیبی اشیاء  را نازل کرده است و آنها راه ورود به عالم غیب‏اند باید با آنها هر چه بیشتر تعامل و معاشقه کرد. 

   بنابراین خداوند می‏فرماید هر چیزی که در این عالم مادون هست، جلوه نازله‏ای از عالم مافوق است و در عالم مافوق حقیقت این شیء نازله به صورت متعالی و حالت جامعیت موجود است. پس عالم مادون دارای باطنی است که آن باطن و حقیقت غیبی از نظر درجه وجودی فراتر از این عالم است، و هر قدر تمدنی بتواند نسبت خود را با آن حقایق باطنی افزایش دهد، اولاً از عالم کثرتها و نسبتها به عالم وحدت و حقیقت نزدیک تر شده است، ثانیاً بیشتر از وهمیات و اعتباریات آزاد گشته و سیر او به سوی عالم غیب تسریع گردیده است. 

   مسلّماً به همان اندازه که انسانها به حقایق غیبی عالم کثرات آگاهی داشته باشند، از علم نسبی به علم حقیقی سیر کرده‌اند و نیز به همان اندازه از وهمیات به حقایق سیر نموده‌اند. به بیان دیگر در منظر حکمت و دین، نظام عالم، نظام طولی است و هر ظاهری باطنی دارد و حقایق علم ظاهر، در غیب عالم، نقش اصلی را در تدبیر چهره ظاهری عالم ظاهر به عهده دارند. 

   در نظام طولی، علم به پدیده‏های مادون به عالم مافوق خود مرتبط است و نیز عالم فرشتگان در تحوّلات زمین و زمینیان نقش اساسی دارند. به عبارت دیگر در نظام طولی، عالم غیب که عالمی است سراسر وحدت و شعور، زمین و زمینیان را تحت تدبیر و تربیت خود قرار می‏دهد، ولی در فرهنگ مدرنیته نظام طولی عالم فراموش شد، بنابرین بشر سرگردان عالم کثرت گشت و لذا نسبتها، جای حقایق را می‏گیرد.

   در غفلت از نظام طولی، انسان موجودی«خودمدار» و مستغنی از وحی و بی‏نیاز از معنویت درونی می‏شود و هیچ تعلّقی به عالم غیب ندارد و خودش را برای شناسایی عالم و آدم کافی می‏داند و مبدّل به طاغوتی می‏شود که همه چیز باید به او ختم شود، غافل از وجه باطنی عالم و محروم از استفاده از آن وجه.

   توجه به نظام طولی عالم، نه تنها شخص محقّق را متوجه هماهنگی «انسان» و «طبیعت» می‏کند بلکه موجب می‏شود تا بین علم و عمل انسان هماهنگی پدید آید و انسان را مکلّف به حراست از عالم و آدم می‏کند تا بتواند راه آسمان را بر قلب خود گشوده نگه‏دارد. در نتیجه هدف انسان تملّک و دست‏اندازی به طبیعت نخواهد بود، بلکه هدف او سیر از ظاهر به باطن است تا به معارف حقیقی دست یابد، و در این حالت هیچ قلمرویی از واقعیت نیست که جدا از باطن و اصل خود دیده شود. در این صورت هر علمی، شرایط مسیر از ظاهر به باطن می‏باشد و اگر از آن علم چنین کاری نیاید علم محسوب نمی‏شود.

   در این زمینه دکتررضا داوری‌اردکانی می‏گوید: «بشر در دوره جدید، زمامش به دست وهم افتاد. این وهم باید بشر را مالک‏الرّقاب عالم سازد و بهشتی را که ادیان وعده داده‌اند، در زمین محقّق کند». وی همچنین می‏افزاید: «استیلای بشر بر طبیعت یعنی اطلاق صورت وهمی بر عالم و آدم، یعنی این استیلا، با تغییر معنی و ماهیت عالم و آدم آغاز می‏شود و به استیلای بشر منجر می‏گردد، اما این مرتبه، نه با جنگ، بلکه با علم جدید... بشر از موجودات، صورت خیالی می‏سازد و میان صورت خیالی خود نسبت‏های کمّی و ریاضی برقرار می‏کند و با همین نسبتها در عالم تصرف می‏کند و جهان بشری را می‏سازد و نام آن را ترقّی می‏گذارد و مُرادش از ترقی، ترقی در حیات وهمی و مادّی و کمّی است».

   دکتر سید حسین نصر نیز درباره انکشاف اسرار طبیعت می‏گوید: «طبیعت ساخته دست بشر نیست، بلکه از منبع امر قدسی یا ذات قدسی، فی حدنفسه صادر شده است و یقینا به همین دلیل، اگر موانع ظهور انوار قدسی را از میان برداریم، امر قدسی خود را به رضایت خود، آشکار می‏سازد». در اندیشه حکیمان، طبیعت زنده است و با انسان نجواهایی دارد و باید انسان بگونه‏ای رفتار کند که عالمِ سراسر، عامل نمایش اسماء و صفات خدا بتواند باطن خود را آشکار کرده و زمینه‏ساز اُنس با خدا گردد.

   بشر قدیم از عالم رازگشایی می‏کرد و با آن اسرار اُنس می‏گرفت و به همین جهت از وسایل زندگی خود خسته نمی‏شد و دائم در پی تغییر آنها نبود. در حالی که در فرهنگ مدرنیته، امکان هیچ‌گونه رابطه و گفتگویی نیست، چه گفتگوی انسانها با یکدیگر، چه گفتگوی طبیعت با انسانها و چه گفتگوی خدا با انسان‏ها. در تأیید این سخن، هیدگر می‏گوید مدرنیته کاری کرده که زمین دیگر برای بشر محل سُکنی نیست. 

   فرهنگ مدرنیته طبیعت را یک موجود مرده و بی‏جان تصوّر کرد و در نتیجه بدون هیچ ملاحظه‏ای به میل و دلخواه خود هر طور که خواست با آن برخورد کرد. حالا هم که با بحران بی‏سابقه زیست‏محیطی روبه‏رو شده است، هنوز هم از این که ببیند علت واقعی مشکل کجاست، طفره می‏رود. به جای آنکه مشکل را در تقدس‏زدایی تدریجی از طبیعت بداند می‏خواهد با ادامه مدرنیته و با اختراع ابزارهای جدید و تسلّط بیشتر بر طبیعت، مشکل را رفع کند؛ بدون توجه به معنویتی که موجب کنترل هوس‏ها شود. به عبارت دیگر بشر برای برای حفظ این نوع زندگی، تکنولوژی پیچیده‏تری نیاز دارد، یعنی به امید تکنولوژی به جان طبیعت افتاد و حالا تداوم آن زندگی سخت وابسته به تکنولوژی‏ پیشرفته‏تری است و در واقع می‏خواهد بحران را توسط چیزی حل کند که خودش عامل بحران بوده است. 

   در زندگی بشر، هیچ چیز خطرناک‏تر از نگاه صرفاً تجربی نیست. تا زمانی که نگرش انسان به طبیعت تجاوزکارانه است، امیدی بر صلح و آرامش در جامعه نیست و برای صلح با طبیعت، ابتدا به صلح و آشتی با نظم روحانی و معنوی عالم نیاز است. «برای صلح و آشتی با زمین، ابتدا باید با آسمان آشتی کرد». امروزه حادترین مشکلات اجتماعی و زیست‏محیطی نه به خاطر عدم توسعه‏یافتگی بلکه به دلیل توسعه‏یافتگی افراطی است که فرهنگ مدرنیته در تعامل با طبیعت به وجود آورده است و ریشه آن را نیز باید در اومانیسم یا خودبنیادی انسان جستجو کرد که انسان و در واقع نفس امّاره‏ او جای خدا نشست. آن علمی سالم و بی‏ضرر است که در درک واقعیات موجود با طبیعت موافق و هماهنگ باشد، چرا که این هماهنگی و همدلی بازتابی از هماهنگی با عرش الهی و اسمای حُسنای خداوند است. 

   در واقع مدرنیته با محور قرار دادن انسان تحت عنوان اومانیسم، دیگر نمی‏تواند متذکّر بندگی انسان در برابر خدا باشد. و هنگامی که انسان بندگی را رها کرد، وظیفه الهی خود را گُم می‏کند و خود را نسبت به همه چیزِ این عالم مسئول نمی‏داند و این است که روز به روز بحران چنین جهانی شدیدتر می‏شود و بحران محیط ‏زیست یک نمونه از مشکلات جهانی است که انسانها در آن، از بندگی خدا و وظایف الهی خود غافل شده‏اند. به فرموده قرآن انسانهای بریده از حکم خدا، زمین و دریا را به فساد می‏کشانند: «ظَهَرَ الفَسَادُ فِی البَرِّ وَ البَحرِ بِمَا کَسَبَت اَیدِی النّاس»(سوره روم، آیه41) یعنی فساد در زمین و دریا به جهت اعمال انسانها بوجود آمد. 

   با توجه به آنچه گذشت و برای تحقّق زندگی پایدار، باید زندگی انسان‏ها نظر و نسبتی با حق و حقیقت پیدا کند تا بحرانها به تعادل تبدیل شود و «عقل هدایت» عنان عقل تکنیکی را در دست بگیرد و با علم به اعیان اشیاء، در طبیعت تصرّف کند و اصالت را به عالم غیب بدهد و عالم شهادت را تابع آن بگرداند. در غیر این بصورت، بحرانها همچنان ادامه خواهد یافت. 

   آرمانی‏ترین شکل هماهنگی انسان با عالم در شرایطی محقَّّق می‏شود که عالم کبیر با عالم صغیر یگانه شود و آن وقتی است که انسان کامل بر عالم احاطه یابد. و هر قدر بشریت از این قاعده فاصله بگیرد و بر اساس نفس اماره خود بر عالم حکومت کند، این ناهماهنگی و ویرانگری بیشتر می‏شود. شهید آوینی در این مورد می‏گوید: «تاریخ و تمدن اروپا فاوستی و زور و مکر مدارانه است و لذا به انحطاط گراییده است. فاوست روح خود را به شیطان فروخت تا به جادوگری رسید و قدرت تصرف در عالم را پیدا کرد، اما قدرت جادویی اقتدار حقیقی نیست، و سرچشمه حقیقی اقتدار آن روحی است که به حقیقت واصل گشته. جادوی این فاوست جدید، تکنولوژی است. تکنولوژی مولود تصرّف شیطانی در عالم وجود است، تصرفی بی عاقبت که نفی خود را در خود نهفته دارد، پیش از آن که این دوران نفی به سر برسد، وحشت و نومیدی است که عالم را خواهد گرفت».

منابع:

1. جمعه‏پور، محمود، مقدمه ای بر برنامه ریزی توسعه روستایی: دیدگاهها و روشها،چاپ دوم، سمت، تهران، 1382.

2. طاهرزاده، اصغر، فرهنگ مدرنیته و توهم، اصفهان، لُب‏المیزان، 1386

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 مهر1388ساعت   توسط اسماعيل فراهاني  | 

تفسیر رایج از توسعه با تمرکز بر شاخص‏هایی از معیارهای زندگی مانند فقر، توزیع درآمد، تغذیه، مرگ‏‏‏ومیر نوزادان، امید به زندگی بهتر، با‏سوادی، آموزش، دسترسی به اشتغال، مسکن، آب‏رسانی و خدمات دیگر مترادف است.

   از طرفی توسعه پایدار((sustainable development امروز بحث اصلی محافل توسعه و برنامه‏ریزی است. از مفهوم توسعه پایدار برداشتهای گوناگونی وجود دارد. نکته مشترک تمامی این انگاره‏ها، پایداری و رسیدن به فرآیندی از توسعه است که بتواند پایا و بادوام باشد. وجوه افتراق این انگاره‏ها نیز در تعریف پایداری، شدت و ضعف پایداری و سطوح تعمیم آن است.

   متداول‌ترین تعریف از پایداری، تعریفی است که کمیسیون جهانی محیط‏زیست و توسعه(world commission on Environment and Development)  ارائه داده است: «توسعه‌ای پایدار است که احتیاجات نسل حاضر را بدون لطمه زدن به توانایی نسلهای آتی در تأمین نمودن نیازهای خود بر آورده نماید.»

   چنان که در بحث سیستمها مطرح است برای اینکه یک سیستم پایدار باشد، باید متعادل باشد و سیستمهای نا‏متعادل، ناپایدار نیز هستند. به عبارت دیگر لازمه پایداری، تعادل است.

   در زمینه تفسیر پایداری نیز طیفی از پایداری بسیار ضعیف تا پایداری بسیار قوی رایج است. در برداشت پایداری ضعیف از توسعه پایدار، محیط زیست نیز صرفاً شکل دیگری از سرمایه است. پایداری ضعیف مبتنی بر فرضیه بسیار قوی، یعنی امکان جایگزنی کامل بین اشکال مختلف سرمایه است. در حالی که در برداشت پایداری قوی از توسعه پایدار، جایگزنی کامل بین اشکال مختلف سرمایه، فرضیه معتبری نیست و لذا برخی از اندوخته‏های سرمایه طبیعی را نمی‏توان با سرمایه‏های مصنوعی جایگزین کرد. بطور کلی در یک‌سو دیدگاه مبتنی بر استفاده نا‏محدود از منابع و کسب حداکثر رشد اقتصادی موضوعیت دارد و در سوی دیگر هر گونه مداخله انسان در طبیعت را زیان‏آور و جبران‏ناپذیر می‌دانند.

   اما در این نوشتار برآنیم تا با عنایت به کتاب «فرهنگ مدرنیته و توهم» اثر «استاد ‏اصغر طاهر زاده» به بررسی علل ناپایداری بویژه در محیط‏زیست و خصوصاً از زاویه دیدی الهی بپردازیم.

   سئوال این است که چه شد زمینی که می‏توانست مایه حیات انسان باشد، ویران شد و دیگر با انسان گفتگو و مؤانست نمی‌کند. انسان معاصر گویا پذیرفته است که زندگی همین است که دائم محیط زیست خود را تخریب کند. درحالی‌که در فرهنگ توحیدی که انبیا متذکّر آن بودند، یک نوع نگرشی به انسان و عالم و نظام ملکوتی بود که در اثر آن نگاه و تعهدی که به همراه خود می‏آورد، انسان نگهبان خود و محیط زیست پیرامون خود بود. سئوال اساسی این است که آیا این بحران محیط زیست، یک بداخلاقی صرف است و یا حاصل یک نوع نگاه است که در رفتار بشر جدید پیدا شده است؟ و آیا این بحران با تغییر رفتار و توصیه‌های اخلاقی از بین می‏رود، یا این که در فرهنگ دنیای جدید، آدم جدیدی پیدا شده است که دیگر نمی‏تواند از قداست‌های عالم و حیات خود و از عظمت‏های انسانی حفاظت کند؟

   تغییر نظام خلقت و روح شیطانی دارای نسبت ویژه‌ای هستند. قرآن کریم سخن شیطان را در رابطه با تحریک انسان به تغییر در خلقت خدا، جهت تحقّق آرزوهای دروغین این‌گونه مطرح می‌فرماید:

   «وَ لَاُ‏ضِلَّنَّهُم وَ لَاُ‏مَنِّیَنَّهُم وَ لَآمُرَنَّهُم فَلَیُبَتِّکُنّ آذانَ الاَ‏نعامِ وَ لَآمُرُنّهُم فَلَیُغَیِّرُنّ خَلَقَ ا... وَ مَن یَتّخِذِ الشَّیطَانَ وَلیّاً مِن دُونِ ا... فَقَد خَسِرَ خُسرَاناً مُبیناً»(سوره نساء، آیه 119). یعنی: «من انسانها را نسبت به اهداف حقیقی‏شان غافل می‌کنم و آرزوهای دروغ و وهمی را در خیال آنها رشد می‏دهم، و امرشان میکنم که گوش‏های چهار‏پایان را سوراخ کنند و تحریکشان می‏کنم تا خلقت خدا را تغییر دهند».

   سپس در ادامه می‏فرماید: «یَعِدُهُم وَ یُمَنّیهِم وَ مَا‏یَعِدُهُمُ الشَّیطانُ اِلاّ غُروراً»(سوره نساء، آیه 120). یعنی: «انسان‏ها را وعده‌های دروغ می‏دهم و گرفتار آرزو های وهمی می‏کنم، و وعده‏های شیطانی چیزی جز فریب نیست».

   بنابراین خداوند روح شیطانی را مشابه فرهنگی می‏داند که خود را مشغول آرزوهای بلند می‏کند و به امید برآورده‌شدن آن آرزوها سعی می‏کند تا نظام خلقت را تغییر دهد و به سوی ناکجاآباد حرکت کند.

   تعبیر شیطان این است که من به آنها فرمان می‏دهم و زندگی آنها را طوری در اختیار می‏گیرم تا برنامه‌های من را عمل کنند و در نظام طبیعت و مخلوقات خدا تحریف کنند و طبعاً هر کس شیطان را سرپرست خود گرفت و برنامه‌ریزی‏های او را پذیرفت، به پوچی و بی‏ثمریِ آشکاری گرفتار می‏شود.

   با دقت در این آیات متوجه می‏شویم که در نظام فکری و فرهنگی بشر با پدیده‏ای به نام شیطان مواجه هستیم که تلاش می‏کند انسانها در اوهام بمانند و عملکردش هم این است که پیروانش را به مسیری بکشاند که از نظام طبیعی راضی نباشند و نظام خلقت را بر اساس میل‏ها و هوس‏های خود تغییر دهند.

   مشکل در توهّم افتادن غرب در دوران جدید بطور رسمی با این جمله فرانسیس بیکن آغاز شد که «راز بهره‌وری انسان در شناخت و تغییر طبیعت است». این طرز فکر، مردم آن زمان را به این باور کشاند که گذشتگان از آن جهت که سعی داشتند بیشتر با طبیعت هماهنگ باشند، در اشتباه بودند. بلکه باید طبیعت را با خود هماهنگ ساخت. انسان جدیدی که در غرب متولد گشت، انسانی است که میل‏هایی دارد و مصمّم است که این امیال ارضا شوند و اگر نظام طبیعی عالم نتوانست آنها را ارضا کند، آنقدر طبیعت را تغییر می‏دهد تا مطابق امیال و اهواء او شود و در نتیجه «انسان ابزارساز» پدید آمد، که مهمترین ویژگی‏اش به‌کارگیری عقل در جهت ساختن ابزارها و تغییر طبیعت مطابق امیال‌ خود است.

   در سوی دیگر و در تمام دوران پیشامدرن، انبیا و حکیمان به این حقیقت پای‏بند بودند که جهان، صورت یک عقل حکیم مطلق یعنی خدای تبارک و تعالی است و انسانها باید با تعقّل و تدبّر در عالم، رمز و راز زندگی در جهان را دریابند و بیش از آنکه عالم را مطابق امیال و آرزوهای خود تغییر دهند، خود را مطابق نظام حکیمانه عالم تغییر دهند. به عبارت دیگر نه جهان برای جوابگویی به هوسهای انسانی آفریده شده و نه انسانها برای دنبال کردن این هوس‏ها خلق شده اند.

   در این راستا تاریخ جدید با دو نوع زندگی و دو نوع انسان روبروست. یک نوع انسان که بر اساس رهنمودهای انبیا به واقعیّات عالمِ وجود می‏اندیشد و در سیر قرب الهی است و دیگری که با آرزوها و خیالات خود زندگی می‏کند و با تغییر عالم به جای تغییر خود و در راستای تغییر عالم، تکنولوژی جدید را ایجاد کرد.

   می‏گویند ابزارها اعم از ابزارهای قدیم و جدید، در خدمت انسانها هستند. ضمن تأکید بر تمایز میان ابزارهای ساخته‌شده در تمدنهای پیشین و تکنولوژی جدید، طرح این سئوال ضرورت می‏یابد که «تکنولوژی جدید در جهت خدمت به کدام انسان ایجاد شده است؟» انسانی که در طبیعت خدا سُکنی گزیده و خود را در محضر خدا احساس می‏کند؟ یا انسانی که به دنبال وطن وهمی و آرمان‏شهری خیالی است و با  تخریب عالم و نظام حاکم بر آن در صدد تحمیل صورت وهمی خود و ایجاد بهشت زمینی است؟

   واقع آن است که انسان موحّدی که نظم و هماهنگی عالم را نظمی حکیمانه و الهی و صُنع صانع حکیم می‏داند، ضمن پذیرش این نظام، پیروی از نظم و سنتهای لایتغیّر الهی را بر خود واجب می‏داند. اما کسی که نظم عالم را اتفاقی و ناشی از تصادف می‏داند، ضمن انکار نظم حکیمانه عالم، به خود حق می‏دهد تا نظم مورد نظر خود را به هر قیمت، بر عالم تحمیل کند.

   بیکن با بیان این عبارت که «بشر از پدیده های طبیعی، نظمی بیشتر از آنچه در آنها واقعاً موجود است، انتظار دارد» به ارسطو، افلاطون و امثال آنها اشکال می‏کند و آنها را عامل عقب‏ماندگی جامعه بشری می‏داند و می‏گوید «بشر یک اشتباه بزرگ کرده است و آن اینکه معتقد بوده در عالمی که در آن زندگی می‏کرده است، نظمی که صورت علم و حکمت خداست، وجود دارد که باید با آن هماهنگ شود و این امر سبب شده تا بشر به نظم بالاتری از آن فکر نکند».

   انسان جویای بهشت زمینی باید خود را به ابزارهای مهیب مجهّز نماید و به جنگ طبیعت برود؛ طبیعتی که به راحتی اجازه نمی‏دهد تمام امیال بشر در بسترش عملی شود. این جا دیگر طبیعت نیست که میل‌های سرکش انسان را کنترل می‏کند، بلکه انسان است که به ستیز با طبیعت آمده است. انسان جدید بنا به صورتهای مختلف توهّمات و تخیلات خود، دائماً در حال ساخت ابزارهای جدید و تخریب ابزارهای قدیمی است، چرا که نیازهای موهوم او ناپایدار است و به زودی وی را خسته می‏کند. درحالی‌که انسان حکیم ابزاری می‏سازد که اُنس بیشتر با طبیعت را برای او عملی کند.

   همچنین طبق آیات و روایات از جمله «‏خَالِدینَ فِیها لایَبغُونَ عَنهَا حِوَلا» یعنی «همیشه در آن بهشت ابدی هستند و طلب انتقال از آن نمی‏کنند»(سوره کهف، آیه108)، انسان مؤمن در بهشت برین از نعماتی برخوردار می‏شود که هرگز دلزدگی در آن راه نخواهد داشت.

   در روایت قدسی حضرت حق می‏فرماید: «من در تعجب هستم که بشر به دنبال چیزی می‏گردد که من اصلا خلق نکرده‏ام و آن عبارت است از رفاه و راحتی همه‌جانبه». یعنی اینطور نیست که بشر همه آن چیزی را که می‏خواهد، در این عالم پیدا کند.

   در نهایت روشن گردید که دو نوع طرز تفکر وجود دارد: یکی می‏خواهد خودش را عوض کند تا مطابق عالم قدس شود و دیگری می‏خواهد عالم را عوض کند تا مطابق میل او گردد. و بحران امروز جهان از این طرز فکر دوم شروع شد و به همین جهت باید دقت کرد که بحران جهان امروز ریشه اساسی در تفکر بشر دارد و صرفاً با تغییر ابزارها، مشکل حل نمی‏شود. بلکه بحرانی جای خود را به بحران دیگر می‏دهد.

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 مهر1388ساعت   توسط اسماعيل فراهاني  | 

جنبش سبز ایران

جنبش‏های‏اجتماعی در ادبیات جامعه‏شناسی مفاهیمی نسبتاً جدید هستند که از دهه 60 میلادی به بعد بویژه در انگلستان و در قالب  جنبش‏های پست‏مدرن جوانان، همجنس‏گرایان و نسل‏جدید جنبش‏های زنانه و محافظ محیط‏زیست بوجود آمدند[1]. به عبارتی جنبش‏های‏اجتماعی ارتباط نزدیکی با شرایط پست‏مدرن دارند.

 پیش از این در جامعه‏شناسی مقوله‏ای به نام جنبش‏ وجود نداشت و اگر هم وجود داشت مورد مطالعه نبود. علت این امر را می‏توان در غلبه جامعه‏شناسی سیستمی دانست که جنبش‏ها را تهدیدکننده نظم جامعه تلقی می‏کرد. بنابرین جنبش‏های‏اجتماعی در جامعه‏شناسی-که عمدتاً پیرو «ماکس‏وبر» محسوب می‏شود و حتی با «کارل‏مارکس» نیز انس و الفتی ندارد- جایگاه ویژه‏ای نداشتند.

اولین جنبش‏های جوانان که در انگلستان به صحنه آمدند دارای پوشش، اصلاح سر و صورت، رقص و آواز، آهنگ و ترانه، روابط جنسی و حتی مواد افیونی و مخدر ویژه خود بودند. کمپانی‏های انگلیسی و چندملیتی در اولین گام اقدام به تولید انبوه متعلقات این جنبش‏ها کردند و ضمن کسب درآمد سرشار از محل فروش کالا‏های فرهنگی فوق، جنبش‏های مزبور را به بن‏بست کشاندند. چرا که علت انتخاب رفتارهای ویژهء فوق متمایز شدن گروه‏ در جامعه بود.

 البته این کالاهای فرهنگی به سایر کشورها نیز صادر شدند تا ضمن درآمدزایی هنگفت برای کمپانی‏های غربی، حیات سایر فرهنگ‏ها نیز محدود و محدودتر شود. این امر در برخی کشورها مانند ایران که از قانون کُپی‏رایت (حق‏مؤلف) تبعیت نمی‏شود بصورت خودجوش و توسط زیاده‏خواهی قاچاق‏چیان، کارگاه‏های زیرزمینی و تولیدی‏های پوشاک توزیع، و بوسیله نوکیسه‏های بی‏خرد که از هر وسیله‏ای برای نمایش ثروت بادآورده و بی‏حیایی خود استفاده می‏کنند،شیوع یافت.

جنبش‏های‏اجتماعی اصیل در جوامعی که حقیقت را دور از دسترس یافتند و همه چیز را نسبی تلقی کردند گسترش یافت. به عبارتی نسبیت‏گرایی و بی‏اعتباری گزاره‏های علمی تدریجاً جوامع پیشرفته در‏ مادیات را واداشت تا برای حفظ بقای خود جنبش‏های‏اجتماعی را در چهارچوب جامعه مدنی به رسمیت بشناسند. آنها سعی کردند کسانی را که در چهارچوب‏های جامعه فعلی ارضاء نمی‏شوند در محدوده جنبش‏های‏اجتماعی سرگرم و کنترل کنند و بدین‏وسیله فروپاشی تمدن غرب را به تأخیر بیندازند و واضح است که هر چیزی که مرگ نظام لیبرال-دموکراسی را به تعویق اندازد، نهادی مطلوب به حساب می‏آید. بنابرین با ظهور آرای فوکو، هابرماس، مارکوزه و... جنبش‏ها به نهادهایی برای کنترل جریان‏های‏اجتماعی از طریق خوداظهاری و شفاف‏شدن حرکت‏های زیرزمینی با کارکرد واسطه‏گری میان مطالبات اجتماعی و دولت و یا به تعبیر علمی-جهان‏سومی برای تعمیق دموکراسی تبدیل شدند.

همانطور که گفته شد جنبش‏های‏اجتماعی محصول طبیعی جامعه پسامدرن هستند. اما چندی پیش عده‏ای از منورالفکرهای ایرانی تصمیم گرفتند تا جنبش‏اجتماعی نوینی را در ایران متولد سازند. در فروردین 1379 همایش سه روزه‏ای از سوی حزب سبزها در آلمان و به دعوت بنیاد هاینریش‏بل (وابسته به حزب مزبور) در خانه فرهنگ‏های جهان در برلین برگزار شد.

نام این کنفرانس «ایران پس از انتخابات» بود که با موضوع «تغییرات دموکراتیک در ایران» بعد از انتخابات مجلس‏شورای‏اسلامی دوره ششم برگزار گردید. «کنفرانس‏برلین» با مخالفت و اعتراض برخی گروههای کمونیست و سلطنت‏طلب در خارج کشور مواجه گردید و با پخش صحنه‏هایی از عریان شدن یک مرد، رقصیدن یک زن، فریادهای مرگ بر جمهوری اسلامی و سران آن، در ایران بازتاب رسانه‏ای یافت.

در این کنفرانس که پخش قسمت‏هایی از آن با ناراحتی و اعتراض سران جبهه اصلاحات از جمله «سیدمحمد خاتمی» روبرو شد؛ 17 نفر با گرایش‏های متنوع و در ذیل گفتمان اصلاحات حضور داشتند.[2]

در این همایش که با زمینه‏سازی دو عضو نهضت آزادی[3] برگزار شد، برخی مخالفان خواستار براندازی نظام و گروهی دیگر خواستار فروپاشی نظام ولایت فقیه از طریق اصلاحات بودند و برای اثبات برادری خود به حضار، به احترام کشته‏شدگان ضدانقلاب که در ایران اعدام شده‏اند یک دقیقه سکوت کردند.

حزب سبزها در آلمان که تحت نفوذ صهیونیست‏های این کشور قرار دارد تلاش‏های زیادی را در اتصال تجدیدنظرطلبان داخل و ضدانقلاب خارج ایران انجام داد و این تلاش‏ها با عضویت «یوشکا ‏فیشر» وزیر خارجه وقت آلمان در حزب سبزها و ارتباط وی با «مسعود رجوی» سرکرده منافقین بی‏ارتباط نبوده است.

بعدها تلاش زیادی برای تئوریزه کردن «ایران پساسکولار» صورت گرفت و متون فراوانی توسط مراکز علمی و مرکز گفتگوی تمدن‏ها منتشر گردید و بعضی چهره‏های بین‏المللی چپ که چندی است دست‏ها را به نشانه تسلیم در برابر نظم نوین جهانی بالا برده‏اند، به ایران دعوت شدند و جلسات مهمی را برگزار کردند.

این تلاش‏ها اگرچه با رأی مردم به «مجلس هفتم» و دولت «محموداحمدی‏نژاد» ظاهراً ناکام ماند، اما آنها که معتقد بودند «دوران کمربندهای عفت گذشته است»[4] دست از تلاش و فرهنگ‏سازی برنداشتند، تا این‏که ستاره‏ای بدرخشید و ماه مجلس شد که: «این موج که اکنون خود را به رخ می‏کشد کار امروز و این چند روز نیست، سال‏هاست که جریان دارد و ادامه خواهد یافت. گاه به بهانه چیزی یا کسی سر بر می‏کشد و گاه دیگر فرود می‏آید تا وقت وقتش دوباره برخیزد»[5]

این موج قرار بود تداوم یابد، چه با پیروزی در انتخابات و چه با شکست در آن. نه این‏که این موج اهمیت زیادی داشته باشد، آن‏چه اهمیت دارد انحرافی است که با نام امام(ره) و بر ضد سیره او پی‏گیری می‏شود. آن‏چه تأثر برانگیز است پیوستن آنهایی است که برای احیای حق و عدالت یا برای بازگشت به روزهای اول انقلاب به قافله غافلان همرا گشته‏‏اند. آن‏چه دل را به درد می‏آورد هم‏راهی عدالتخواهان و جویندگان راه امام(ره)، علم(ساينس)‏‏زده‏ها و ره‏جویان توسعه غربی و آنهایی است که نمی‏توانند چشم از بیت‏المال بردارند. نفس این هم‏سنگری بد و مذموم است. باید اندیشید که چگونه وسوسه شیطان چنین خاک‏ریزی را محقق کرده است.

به هر روی جنبش‏های اجتماعی به‏دلیل وجود شکاف‏های شدید اجتماعی بوجود می‏آیند و هنگامی که این شکاف مصنوعی و ساختگی باشد، باید آن را با داستان‏پردازی و متشنج کردن اوضاع تشدید کرد. باید کاری کرد که امکان گفتگو و تفاهم از میان برود و احساسات و عواطف به جای عقل بنشینند.

 در جوامع به‏لحاظ تمدنی ناپایدار- و اصطلاحاً در حال گذر- که جمع، هم‏چنان حول یک فرد یا رهبر شکل می‏گیرد، باید این سزارین با روش‏های بومی حادث شود. به‏عبارتی بر خلاف جنبش‏های غربی، جنبش‏های جهان سومی متکی بر یک رهبر هستند رهبری که از روش‏های موفق تاریخی که مردم نسبت به آنها احساس تعلق ناخودآگاه دارند، تقلید می‏کند و اگر این تقلید مؤثر نیفتاد، برای تهییج هرچه بیشتر مردم نیاز به خون پیدا می‏شود نظیر آنچه در پاکستان  برای «بی‏نظیر بوتو» اتفاق افتاد.  در واقع صحنه‏گردانان حوادث پاکستان با ریختن خون «بوتو»، بازی باخته را بردند.

 جنبش‏های اجتماعی گاهی با از دست رفتن «نظام معنایی» که افراد را گرد هم می‏آورد، گاه با دستیابی به «هدفی» که در پی آن بوده‏اند و گاهی با «سرکوب» از میان می‏روند، اما بهترین راه برای حفظ آنها تبدیل آنها به یک «حزب سیاسی» است. اما سئوال جدي كه بايد در آن تأمل كرد اين است که آيا «جنبش‏سبز‏ایران» نسخهء گرته‏برداري‏شده و خواهرخوانده حزب سبزها در آلمان است؟

 کسی نمی‏تواند ادعا کند که موج سبز شکست خورده است، چرا که این حرکت به هدف خود نرسید ولی تأثیر مخرب زیادی به بار آورد. اما یک چیز مسلم است و آن انتخاب درست رنگ سبز است. رنگ سبز معانی گسترده و در برخی موارد متناقضی دارد. در بعضی فرهنگ‏ها نماد امید و پیشرفت است و در برخی نماد مرگ، بیماری و شیطان. رنگ سبز تداعی کننده طبیعت و در اسلام برخوردار از نوعی تقدس است. رنگ سبز آن‏گاه که نشان علویان باشد مقدس و آن‏گاه که مایه امید و طمع بیگانه باشد پلید است و خبیث.

[1]  یکی از اولین جنبش‏های اجتماعی جدید، جنبش دانشجویی می 1968 است که در اعتراض به جدایی خوابگاه‏های پسرانه و دخترانه- که به تعبیر معترضان، اخلاقی از مُد افتاده بود- واقع شد. «هربرت مارکوزه»- که خود از  فعالان این جنبش بود- آن را در کتاب «اروس و تمدن» به تصویر کشیده است.

[2]  این افراد عبارتند از: چنگیز پهلوان، علی افشاری، علیرضا علوی‏تبار، مهرانگیز کار، جمیله کدیور، کاظم کردوانی، اکبر گنجی، شهلا لاهیجی، خدیجه مقدم، حسن یوسفی اشکوری، حمیدرضا جلایی‏پور، محمود دولت‏آبادی، فریبرز رییس‏دانا، منیژه روانی‏پور، محمدعلی سپانلو، عزت‏الله سحابی و شهلا شرکت.

[3]  ابراهیم یزدی و محمدتوسلی

[4]  شهلا لاهیجی، مدیر یک مؤسسه انتشاراتی فمینیستی در تهران

[5]  بیانیه میرحسین موسوی به حامیان تغییر سبز پیش از انتخابات 22 خرداد

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 مهر1388ساعت   توسط اسماعيل فراهاني  | 

بابی به‏سوی امام(ره)

در ادبیات اجتماعی ایران پیش از انقلاب‏اسلامی که تقلیدی از ادبیات حاکم بر جهان بود، جوامع یا شرقی- به معنی تبعیت از بلوک شرق- بودند یا غربی- به معنی تبعیت از بلوک غرب. در جوامع مدرن- چه بلوک شرق، چه بلوک غرب- آنچه اصالت داشت سرمایه‏سالاری[1] به عنوان صورت اقتصادی تمدن بشرمدار[2] بود. این سرمایه‏سالاری یا «سرمایه‏سالاری فردی» موسوم به لیبرالیزم را خواهان بود یا «سرمایه‏سالاری جمعی» موسوم به سوسیالیزم را.

البته سرمایه‏سالاری دیگری نیز وجود دارد که محصول شرایط بحرانی جامعه مدرن است و فاشیزم خوانده می‏شود. در واقع آن‏هنگام که سرمایه‏سالاری لیبرال دست‏خوش بحران می‏شود، سرمایه‏سالاری صورت فاشیستی به خود می‏گیرد تا با تکیه بر اقتصاد مبتنی بر تعاونی‏ها، جنگ‏طلبی، توسعه صنایع نظامی و گسترش متصرفات استعماری بحران کشنده‏ی جامعه لیبرال را مهار نماید.

سرمایه‏سالاری سوسیالیستی نوعی نظام متمرکز دولتی و بر پایه اقتصاد با برنامه است. درحالی‏‏که سرمایه‏سالاری لیبرال نوعی نظام بر پایه بازار آزاد و مالکیت خصوصی است و فاشیزم نوعی نظام بحران‏زده که قادر به اداره عقلانی اوضاع نیست و سعی در حفظ منافع سرمایه‏‏داران حاکم و صاحبان انحصارات بزرگ و در خطر ورشکستگی از یک‏سو و جهت دادن آتش خشم توده‏ها با استفاده از قابلیت‏های عظیم نژادپرستانه و پرخاشگرانه است.

در انواع جوامع مذکور به‏تناسب مردم به فقیر(ناتوان و ندار) و غنی(توانا و دارا)، کارگر(ستمدیده) و سرمایه‏‏دار (ستمگر) و یا نژاد پست و نظام برتر تقسیم می‏شوند. اما بعد از انقلاب‏اسلامی سال57 ادبیات جدیدی در عرصه بین‏الملل ظاهر گشت که از شعار «نه‏شرقی،نه‏غربی،جمهوری‎‏اسلامی» آغاز شد و سپس جهان را به دو بخش مستضعف و مستکبر تقسیم کرد.

در این معنا مستضعف کسی است که علیرغم حق واقعی خود ضعیف نگاه‏ داشته شده و مستکبر کسی است که کاخ خود را جز با کوخ‏نشین کردن دیگران فراهم نکرده است.

البته همان‏طور که از شعار «نه‏شرقی،نه‏غربی،جمهوری‏اسلامی» تنها یک برداشت سطحی سیاسی شد، معنی مستضعف و مستکبر نیز در این سطح ماند و این‏که چگونه شیطان‏رجیم در پیشگاه خدا تکبّر کرد که من از آتشم و این خلق جدید از گِل، و این‏که شیطان بزرگ کیست و چرا جز وسوسه و تحریک هوای نفس هیچ غلطی نمی‏تواند بکند، کمتر سخنی به‏میان آمد.

در انقلاب اسلامی ملت ایران تقوا محور قرار گرفت و قیام برای خدا ارزش شناخته شد تک-‏تک، دوتا-دوتا و چندتا-چندتا و در این چارچوب بود که «و نُریدُ اَن نَمُنَّ عَلیَ الّذینَ استُضعِفوا فِی الاَرضِ وَ نَجعَلهُم اَئِمّه وَ نَجعَلهُم الوَارثین» تفسیر شد. بنابرین در دوران حیات امام(ره) و دفاع مقدس، خوی اشرافی‏گری در مسئولان نظام دیده نمی‏شد.

 اما طولی نکشید که مسئولیت‏ها به مناصب تبدیل شد و حوزه‏های خدمتگذاری جای خود را به حوزه‏های ریاست داد. این امر اتفاقی نبود اولین بار آیت‏الله هاشمی‏رفسنجانی در نماز جمعه تهران به مردم اعلام کرد که «دوران سختی به پایان رسیده و همه می‏توانند مسکنی خوب و مرکبی راحت داشته باشند» و این تذکری بود برای مردم که چشم‏ها را برای دیدن مساکن خوب و مراکب گران‏قیمت و مدیران و نخبگان را برای نمایش عملی پایان سختی‏ها آماده کنند.

همان‏طور که سلیمی‏نمین گفت برخی مسئولان ما به مجوز یک شخصیت عالیرتبه برای استفاده از اموال عمومی نیاز داشتند تا قبح مسئله شکسته شود. دیگر دوران امام(ره) گذشته بود که خطاب به مسئولان تأکید می‏کردند شما از میان مردم جوشیده‏اید و باید همان‏گونه که بوده‏اید، بمانید.

در دوران سازندگی به‏رغم تذکرات رهبر معظم انقلاب، دارندگی برازندگی شد و این تفکر غلط به جامعه القا گردید که زمانی قابلیت‏ها و زایش‏های مدیریتی رؤسا شکوفا می‏شود که در زندگی‏شان امکانات ویژه داشته باشند و بدیهی است که سواره‏ها بیشتر از وضع پیاده‏‎ها مطلع می‏شوند. همین تفکر بعدها توجیه‏گر اشرافیت و مدیریت لوکس با اموال عمومی برای مدیران شد.

در دوران 16 ساله‏ای که بر ملت با غفلت از امام گذشت تدریجاً مستضعف به فقیر و فقیر به طبقات فرودست و اقشار آسیب‏پذیر تبدیل گشت تا با حساب و کتاب دهک‏های اقتصادی بتوان برنامه‏های توسعه را پیش برد و این امر واقع نشد مگر با تبدیل امام به مقام معظم و مقام معظم به مقام رهبری و ...

امروزه برداشت‏ها از امام(ره) مختلف و متکثر است. امروز برخی دم از امام می‏زنند در حالی‏که تصمیمی بر «آزادی انرژی متراکم جهان اسلام» نداشته و ندارند. امروز کسانی خود را هم‏سنگر خمینی می‏دانند که نه تنها برای «ترویج نظام رسول‏الله-صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم- در جهان استکبار» برنامه‏ای ندارند که دم‏کرده‏ی «ریشه‏های فاسد صهیونیزم، سرمایه‏داری و کمونیزم» را درمان هر دردی می‏دانند. امروز کسانی خود را هم‏سایه خمینی می‏دانند که «مظلومان همیشه تاریخ، محرومان و پابرهنگان» را به‏جا نمی‏آورند و غیر از خدا، سازمان‏ملل و انجمن‏شاهی‏‏ها را دارند و اگر هزار بار بخشوده شوند دست از آب ریختن در آسیب دشمن بر نمی‏دارند. امروز روزی است که «اگر امریکا یک کشور اسلامی را به بهانه حفظ منافعش با خاک یکسان کند» به یاران خمینی ارتباطی ندارد. امروز روزی است که نباید خواب بنی‏اسرائیل در تصرف از نیل تا فرات آشفته شود و «جنگ حق و باطل، فقر و غنا، جنگ استضعاف و استکبار و جنگ پابرهنه‏ها و مرفهین بی‏درد» تمام شده است و باید دست و بازوی سرمایه‏گذاران خارجی در سراسر جهان را بوسید. امروز جنگ ما جنگ عقیده نیست و ما باید در جغرافیا و مرزهای خود محدود و محصور بمانیم. امروز باید سربازان اسلام در جهان را در برابر منافع ملی معامله و معاوضه کرد. امروز این وظیفه اولیه ما و انقلاب ماست که صلا بزنیم ای خواب‏رفتگان! بیدار شوید و به اطراف خود نگاه کنید که دوبی، مالزی و ترکیه پیشرفت سریعی داشته‏اند.

من بدون این‏که بتوانم اثبات وثیقی کنم، فکر می‏کنم که آقایان ابطحی و عطریان‏فر در اعترافات خود دروغ نگفتند که امام چه گفت و چه کرد و ما چه گفتیم و چه کردیم ولی احتمال می‏دهم که اگر آزاد شوند حرف‏های دیگری خواهند زد. آنها دروغ نگفتند درباره امام(ره)، آنها فقط نگفتند که دیگر با امام(ره) کاری ندارند.

امروز کسانی کاریکاتور خط امام(ره) را می‏کشند که در تبلیغات انتخاباتی خود وعده‏های شاهکار می‏‏دهند که من اگر رأی بیاورم معاونت یا وزارت حقوق بشر تأسیس می‏کنم. چیزی که در انگلستان، امریکا، آلمان، فرانسه و... وجود ندارد. چیزی که فقط در عراق و افغانستان آنهم بعد از تصرف نظامی بوسیله امریکا و متحدانش ایجاد شد ولی من همچنان در خط امام هستم. من تا این مرحله، بابی به‏سوی امام(ره) هستم و الخیر فی ماوقع.


[1]  کاپیتالیزم

[2]  اومانیست

+ نوشته شده در  جمعه 6 شهریور1388ساعت   توسط اسماعيل فراهاني  | 

 روشنفکر، کولر، بخاری

روشنفکران جهان سومی همواره در حوادث مهم تاریخی نقش‏های تأثیرگذاری ایفا کرده‏اند. روشنفکری در ایران تاریخچه روشن و آشکاری ندارد یا وانمود به این امر می‏کند.

اولین گروه روشنفکران که در تاریخ به منوّرالفکرها مشهور شدند پرونده تیره و تاری دارند. آنان با تقلید بی‏چون‏وچرا از غرب بنیانگذار اولین دیکتاتوری در ایران به معنای مدرن آن بودند.

در طول تاریخ چند هزارساله ایران تا پیش از دوران قاجار، همواره حاکمان ایران در یک سیر سینوسی از اوج قدرت تا حضیض ذلت قرار داشته‏اند به عبارتی معمولاً افراد نسبتاً قوی، باهوش و استعداد قابل توجه سلسله‏ای را پایه‏گذاری می‏کرده‏اند و سپس در طی زمان اخلاف آنها تدریجاً رو به خوش‏گذرانی بی‏کفایتی ضعف و انحطاط رفته و سرانجام قدرت را به نخبه دیگری واگذار می‏کرده‏اند.

نبود سلاح‏های مدرن-با ویژگی خشونت و کشتار وسیع- سبب می‏شد که هر قبیله و گروهی که دارای توان رزمی بالا، نفرات زیاد و آماده و فرماندهی دلیر و با درایتی بود، به قدرت دست یابد. بنابرین حاکمان در تصرف و تداوم قدرت سیاسی به قوم و قبیله خویش متکی بودند و در تداوم اقتصادی و سیاسی به مالیات‏ها و رضایت توده‏های مردم احتیاج مُبرم داشتند.

اما از دوران قاجار به بعد تدریجاً حاکمان ایرانی دارای پشتوانه خارجی شدند و شاید بطور علنی این امر از قراردادهای ننگین گلستان و ترکمانچای آغاز شده باشد چرا که در این مقطع، رسماً دولت شوروی حمایت خود را از به قدرت رسیدن ولیعهد اعلام می‏کند و مکلّف می‏شود تا در به تخت نشستن وی مساعدت نماید و از طرفی ورود و به‏کارگیری وسیع سلاح گرم، امکان به قدرت رسیدن سایر مدعیان قدرت را محدود می‏سازد.

بنابرین جنس، نوع و شدت ظلم و ستمی که به مردم روا داشته می‏شود در دوران قبل و پس از قاجار ماهیتاً متفاوت است. اما پس از اکتشاف و استخراج منبع درآمدی به نام نفت بویژه در اواخر قاجار و دوران پهلوی به‏طور کامل، حکومت از مردم مستقل می‏شود و حاکمانی ناشایسته و بی‏لیاقت و صرفاً با حمایت سیاسی- نظامی بیگانه و موتور اقتصادی نفت به تخت می‏نشیند. بنابرین دوران پهلوی حاوی یک پتانسیل عظیم برای ظلم و تعدّی و تجاوز به حقوق مردم می‏شود و به یک معنا پهلوی‏ها تنها دیکتاتورهای تاریخ ایران بوده‏اند.

اما آنچه در این زمینه مهم است و غالباً مورد غفلت قرار می‏گیرد نقش روشنفکران و فرنگ‏رفته‏ها و مدرک‏بدستان در پیدایش و تداوم دیکتاتوری در ایران است. پیدایش رژیم پهلوی و افول و اضمحلال قاجاریه را نمی‏توان تنها تغییر یک سلسله پادشاهی و روی کار آمدن پادشاهی دیگر تحلیل کرد.

این مسئله زمینه‏ها و ابعاد فکری و فرهنگی فراوانی دارد. دکتر «موسی نجفی»[i] برای فهم بهتر شرایط قبل از کودتای سوم اسفند و عوامل مؤثر نظام فکری-سیاسی پهلوی، چند عامل و محور را قابل بررسی می‏داند:

1-     انحراف در نهضت مشروطیت به علت:

 الف)کنار رفتن و کنار زده شدن اندیشه دینی و یأس متدینین

   ب)خوب نشناختن غرب و دسته کم گرفتن خطر استعمار

   ج)استحاله محیط نقد و اجتهاد و در نتیجه انتخاب تقلید، خودباختگی و سطحی‏نگری

    2- غلبه سکولاریزم و لائیزم بعد از مشروطه در صحنه تحولات سیاسی ایران

    3-هرج و مرج و ناامنی و عدم استقرار نهادهای قانونی

پس از مشروطه و کنار رفتن جریانات دینی و حضور سکولارها در ایران تا چند دهه بعد و تا پایان روزگار رضاخان، آشکارا اتحادی استراتژیک بین روشنفکران و رضاخان بوجود آمد. این اتحاد مولود طبیعی و قهری این نکته بود که جامعه ایران به دلیل اعتقاد عمیق به اسلام و مذهب شیعه به هیچ وجه حاضر نبودند از سنت‏های دینی خود دست بکشند و لذا تمامی فعالیت‏های این گروه در کتاب‏ها، رسانه‏ها، جراید، احزاب و اجتماعات برای نفوذ فرهنگی غرب در مردم به شکست منجر شد.

البته هرچند وحدت فرهنگی در جامعه به خطر افتاد و مظاهر سطحی از غرب به کوچه و بازار رسید و به انحطاط بخشی از فرهنگ کشور منتهی شد، اما این همه‏ی ماجرا نبود و این مسئه به همراه ناامنی حاصل از اختلاف گروهها و دسته‏جات سیاسی و ضعف قاجاریه و نفوذ انگلستان بر روی هم، سکولارهای داخلی را به این نظریه رساند که ایجاد به‏اصطلاخ تجدد و اصلاحات نه فقط با برنامه‏های فرهنگی که با زور و قلدری و خشونت باید توأم شود.

بویژه آنکه آنان به‏هیچ وجه نمی‏توانستند قدرت نفوذ علما و دین را تحمل کنند. این مسئله بعد از کودتای سوم اسفند و در نزدیکی منورالفکران، بعد از مشروطه با رضاخان کاملاً مشهود است و تمجید مطبوعات از سردارسپه به عنوان ناجی ایران نیز از همین امر سرچشمه می‏گیرد.

طی دو دهه حضور رضاخان در قدرت، روشنفکرانی مانند سیدحسن‏تقی‏زاده، محمدعلی‏فروغی، علی‏اکبرداور، علی‏اصغرحکمت، تیمورتاش، نصرت‏الدوله، کسروی و... که در مجموع به سکولاریزم، باستان‏گرایی و تجددخواهی ظاهری و سطحی دامن زدند، همکاری قلم و شمشیر را ضروری دیدند.

آنها در مطبوعات و جراید خود به‏شدت به دین و اعتقادات مردم هجوم برده و آنان را خرافه و موهومات جلوه می‏دادند و با برگزاری کنگره‏های باستان‏شناسی و بزرگداشت مشاهیر و پیراستن زبان  فارسی از لغات عربی از یکسو و با ایجاد تشکیلات  دادگستری مدرن به‏منظور کاهش قدرت علما و قوانین اسلام و سرانجام تغییر و کشف حجاب از سوی دیگر سعی در اجرای نقشه‏های خود کردند.

از دیگر اقدامات روشنفکران که با شعار آزادی و تساهل و تسامح با رضاخان هم‏سنگر و هم‏سفره  شدند می‏توان به تعطیلی مدارس دینی و تخریب مساجد و تکایا، تمرکز و دولتی کردن امور دینی مانند امور وقف، آزادی استعمال مشروبات الکلی، محدودیت در مراسم سوگواری و ترحیم و نماز جماعت، ایجاد کارناوال‏های شادی بخصوص در ایام عزاداری، سخت‏گیری در سفر عتبات عالیات و... اشاره کرد.

بنابرین روشنفکران خودباخته و مقهور قدرت مادی غرب برای تحقق آزادی و توسعه، مردمی را که با آنان هم‏راه و هم‏راز نشدند به دامن استبداد و دیکتاتوری رضاخانی کشاندند و تأییدی شدند بر این جمله حکیمانه مرحوم سید حسن حسینی که گفت:

روشنفکر در جهان سوم مانند کولری در زمستان و بخاری در تابستان است.

---------------------------------------------------------------------------------------------------

 [i]  نجفی؛ موسی، مقدمه تحلیلی تاریخ تحولات سیاسی ایران؛ تکوین هویت ملی نوین ایران از عصر صفویه تا دوران معاصر، نشر منیر، تهران، 1378

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 مرداد1388ساعت   توسط اسماعيل فراهاني  | 

نوام چامسکی در جمع معترضان نیویورک چه می کرد؟
به یاد می‏آورم چندسال پیش از این «عبدالله‏اردنی» جانشین انگلیسی‏زاده «شاه‏سلطان‏حسین» را که گفت تشکیل «هلال‏شیعی» در خاورمیانه باعث نگرانی و تنش است و باید برای آن چاره‏ای اندیشید. البته که عبدالله‏اردنی سخنگوی دیگران بود و آدم‏هایی در این قدّوقواره را چه به اندیشه‏ورزی و چاره‏جویی.

نوام چامسكي، استاد دانشگاه، زبان‏شناس و منتقد سياست‏ خارجي آمريكا با بيان آن كه بيشترين ذخاير انرژي خاورميانه در منطقه موسوم به «هلال‏شيعي» قرار دارد، گفته بود: «كنترل ايران بر اين هلال، وحشتناك‏ترين كابوس براي آمريكاست» و «تهران در اين هلال محور است، هلالي كه از ايران تا حزب‏الله در جنوب لبنان و از مناطق شيعي‏نشين جنوب عراق و سوريه ادامه دارد»

به گفته چامسكي «بدترين كابوس واشنگتن اين است كه يك ائتلاف شيعه كنترل مهم‏ترين ذخاير نفت جهان را مستقل از آمريكا برعهده گيرد و آمريكا در اين نبرد شكست بخورد.» بنابرین منظور عبدالله‏اردنی از هلال شیعی تشکیل حکومت‏های مستقل و مردم‏سالار و پیرو مقاومت بود که از دولت قانونی «اسماعیل هنیه» در فلسطین اشغالی تا حکومت جمهوری‏اسلامی‏ایران را در بر می‏گرفت. به عبارت دیگر منظور عبدالله‏اردنی از هلال شیعی، ایران و حوزه‏ی نفوذ معنوی ایران در منطقه خاورمیانه بود که به تشکیل جبهه مقاومت و اتحاد اسلامی میان اهل تسنن و تشیع منجر گردیده است.

اسرائيل و آمريكا بعد از حادثه سال 2000 توافق كرده بودند كه حزب‌الله را بايد از لبنان حذف كرد. تعبيرشان اين بود كه ماري وجود دارد كه سر آن در تهران، وسط آن در سوريه و دُم آن در لبنان قرار دارد و مناسب‌ترين جايي كه مي‌شود به اين مار لطمه زد از طريق دم آن است؛ چرا كه حزب‌الله نزديك به اسرائيل بود و بيشتر مي‌توانست به اسرائيل زيان برساند[1]. و[2]

سردمداران نظام سلطه و مدعیان پایان نکبت‏بار تاریخ باید این هلال به اصطلاح شیعی را منهدم می‏کردند، بنابرین دست به اقدام زدنند. اولین اقدام ترور «رفیق حریری» در لبنان بود که نهایتاً در فضای شوک و بُهت ناشی از آن، اوضاع سیاسی سوریه و لبنان را متشنج کرد. استعفا و خودکشی مقامات سوری و سکوت طولانی‏مدت آن‏ها در روزهای بعد، اولین نتایج این پروژه بود.

سپس جنگ 33 روزه کلید خورد و گرچه این نبردها سختی و مشقّاتی را برای مردم- بویژه- جنوب لبنان وارد آورد ولی روسیاهی به ذغال ماند. سپس لشکرکشی خیابانی و جبهه‏بندی‏های قومی و قبیله‏ای در لبنان آغاز شد و گروههای 14 و 8 مارس در برابر هم ایستادند و رفت‏وآمدهای پی‏درپی آنگلوساکسون‏‏ها به لبنان وضعیت را نسبت به قبل تاحدّی دگرگون کرد.

در فاز بعد با تشدید و تحریک اختلافات و تطمیع و تحمیق جریان «محمودعبّاس» کشمکش و درگیری در سرزمین‏های اشغالی را دامن زدند و این امر تا آنجا ادامه یافت که جنگی22 روزه بر نوار غزّه تحمیل شد و لیبرال دموکراسی صورت منحوس و پلشت خود را نمایان کرد و در ایّامی که زنان، سالمندان و کودکان در غزه به خاک و خون کشیده می‏شدند، سران جنبش فتح با هم‏قطاران  اسرائیلی و مصری خود دیدار تازه کرده و عکس‏های یادگاری می‏گرفتند.

در عراق هم اوضاع بهتر نبود و بمب‏گذاری‏ها و جنایات کور دست‏پرورده‏های خادم حرمین‏شریفین ادامه یافت و به ویرانی بخش‏هایی از حرم امامین‏عسگریین (علیهماالسلام) منجر شد و تنها دعای امام عصر (ارواحناله‏الفدا) و حضور حضرت آیت‏الله سیستانی(حفظه‏الله) از وخامت اوضاع کاست و البته افشاء راز شکست توطئه‏گران خیلی دور نخواهد بود.

شکست در جبهه لبنان و فلسطین و ناکامی در عراق و سوریه شامّه‏ی استراتژیست‏های ورشکسته دنیا را به نقطه مرکزی رساند. باید قلب جریان را نشانه گرفت. اما چگونه؟ امکان حمله بیرونی ممکن نبود. چامسكي تصريح كرد: «هر گونه حمله آمريكا به ايران بسيار بعيد است، جهان شديداً با چنين اقدامي مخالف است و 75 درصد آمريكايي‏ها نيز ديپلماسي را به تهديدات نظامي عليه ايران ترجيح مي‏دهند.» و «بر اساس نظرسنجي‏ها به رغم اختلاف ميان جمعيت شيعه ايران و جمعيت عمدتاً سني همسايگان عرب آن و همچنين تركيه و پاكستان، بيشترين درصد مردم اين كشورها، حتی ايرانِ مسلح به تسليحات اتمي را به هر گونه اقدام نظامي آمريكا ترجيح مي‏دهند.»

 اما اختلافات درونی همیشه فرصت‏های مناسب و کم‏هزینه‏ای را در اختیار دشمن می‏گذارند. نمی‏دانم تا چه میزان پروژه اغتشاش از قبل انتخابات مورد بررسی واقع شده بود ولی هرچه بود افتتاح BBC فارسی اگر از پیش تعیین‏شده نبود، لااقل یک نعمت و عصای دست توطئه‏گران بود تا اوضاع و احوال را مطابق میل خود بگردانند و اختلاف سلیقه‏ها را با چاشنی هوای نفس به خشونت بکشانند.

امروز جمهوری‏اسلامی آسیب قابل توجهی از حوادث اخیر متحمل شده است و باید برای برگرداندن وضع قبل تلاش زیادی صورت داد. اما هرچه بود به برکت وجود ولی‏فقیه و ایستادگی او، پروژه تبدیل هلال‏شیعی به «هلال ناامنی و آشوب عراق، ایران، افغانستان» -آنطور که «حسن ابطحی» گفت- ناکام ماند.

اما بهترین راهبرد برای تأمین مقصود بالا گوش‏آویز قرار دادن کلام رهبری است:

حوادث انتخابات جداً به ما هشدار می‏دهد كه دشمن هميشه در كمين است و غفلت از ضربات احتمالی او حتی در بهترين شرايط، بسيار خطرناك است ... تجربه مهم انتخابات 22 خرداد اين است كه اگر در عرصه سياسی و اجتماعی به يكديگر بدبين باشيم و به چشم دشمن به هم نگاه كنيم و اگر فكر و بصيرت نداشته باشيم، از سوی دشمنان حقيقی ضربه می‏خوريم .... دشمن بداند كه با چه ملت و نظامی روبروست و تصور نكند با كارهای پيش‏پا افتاده می‏تواند ملت را به زانو درآورد ... دشمنان در اين خيال نباشند كه با تقليد مغلوط از حضور عظيم مردم در انقلاب پرشكوه 1357 و در يك كاريكاتور از آن حركت عظيم، می‏توانند به نظام اسلامی ضربه بزند چرا كه اين نظام مقتدر و ريشه‏دار با اين كارها شكست نخواهد خورد ... با مسجد ضرار و تقليد از امام بزرگواری كه از عمق دل و جان غرق قرآن بود نمی‏توان اين مردم آگاه را فريب داد چرا كه دل اين ملت، به نور ايمان روشن است.

بسياری از مردم، جوانان و نخبگان براساس احساس وظيفه، ايمان و صداقت در اين انتخابات شركت كردند و بعد هم تسليم قانون بودند كه اينها برندگان اين امتحان بزرگ هستند ... اين انتخابات برخی خواص را مردود كرد و برخی جوانان هم كه با صداقت و سلامت وارد ميدان شده بودند در مواردی اشتباه كردند ... رئيس‏جمهور محترم كه از جانب ملت با رأی بالا و نصابی بی‏نظير به اين مسئوليت مهم گماشته شده است و همكاران او در دولت آينده بايد با قدرشناسی از اسلام و ايمان ملت همه توان و تلاش خود را برای خدمت به مردم و پيشبرد اهداف انقلابی بكار گيرند ... رئيس‏جمهور و دولت دهم متعلق به آحاد ملت و همه رأی‏دهندگان انتخابات 22 خرداد هستند و اين واقعيت بايد در عمل و در برنامه‏ريزيها حتماً مورد توجه قرار گيرد ... به موازات علاقه‏مندان فراوان رئيس جمهور 2 دسته ديگر هستند كه بايد مورد توجه و محاسبه قرار گيرند مخالفان عصبانی و زخم‏خورده كه در 4 سال آينده به معارضه با دولت ادامه می‏دهند و منتقدانی كه با نظام و رئيس‏جمهور دشمنی ندارند و بايد ديدگاهها و نظرات آنان را مورد توجه قرار داد و من اميدوارم اينگونه عمل شود ... بايد از آسيب‏ديدگان حمايت كرد و آسيب‏زنندگان را هر كسی باشند شناسايی كرد و مورد مؤاخذه قرار داد.[3]


[1]  گفتگوی موسي احمد قصير با خبرگزاري فارس درباره جنگ 33 روزه اسراييل عليه لبنان

[2]  موسي احمد قصير، همرزم شهيد احمد قصير از استشهاديون لبنان و ديگر شهداي مقاومت اسلامي حزب الله، اهل روستاي ديرقانون النهر از توابع شهر صور در جنوب لبنان است. که به‌واسطه مسئوليت خود اطلاعات ارزنده‌اي از وضعيت داخلي لبنان و مسائل بين‌المللي تاثيرگذار به شرايط اين كشور دارد.

[3] رهبر انقلاب اسلامی در مراسم تنفيذ حكم دهمين دوره رياست جمهورى اسلامی ايران

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 مرداد1388ساعت   توسط اسماعيل فراهاني  | 

بعد از روزها هیجان و اضطراب سرانجام انتخابات ریاست‏جمهوری دهم با اعلام صحت نتایج انتخابات، توسط شورای محترم نگهبان قانون‏اساسی به پایان رسید. در این دوره از انتخابات، سئوالات بسیاری توسط کاندیداها در جلسات تبلیغاتی و مناظرات تلویزیونی بیان شد که برخی از آنها هرگز مجال پاسخگویی نیافت.
 شاید یکی از علل این امر، ماهیت و ذات سئوالات و مدعیات کاندیداها باشد. چرا که پرسش‏های بنیادین که ریشه‏های عمیق نظری و فلسفی دارند، در زمان محدود و در فضای هیجان‏زده انتخابات بسهولت قابل توضیح نیستند.
در اظهارات یکی از کاندیداها تلویحاً دکتر احمدی‏نژاد به دیکتاتورمآبی متهم گردید. البته اگر بیان این اتهام مربوط به ویژگی‏‏های شخصی و روانی وی باشد، باید خود ایشان و ناظران منصفی که شناخت دقیق از وی دارند، اظهار رأی و نظر نمایند.
اما به نظر می‏رسد لااقل بخشی از این اتهام مربوط به طرز تفکر و عقاید رییس‏جمهور و دولت وی است. در این صورت مخاطب این اظهارات، شخص رییس‏جمهور نیست و چه‏بسا این اتهام، شامل حال همه هواداران و رأی‏دهندگان به وی نیز می‏شود.
چندی‏پیش شنیده شد که محسن مخملباف در گفت‌وگو با «رویترز» ادعا کرد: این یک تقلب انتخاباتی نیست بلکه یک کودتا است و مردم باید به خیابان‌ها بریزند. او همچنین طی نامه‏ای با عنوان «رئیس‏جمهور‏موسوی فرمان بده»، از میرحسین خواسته بود که فرمان مبارزه و اعتصاب بدهد. وی در ادامه از اغتشاشگران خواسته بود که روزها به خیابان‏ها بریزند و شب‏ها نیز بر بام خانه‌هایشان داد و فریاد کنند؛ اعتراضات بدون مماشات و توأم با خشونت.


این اظهارات از چند جنبه قابل بررسی است:
1- ممکن است کسی بگوید وی که در دوران تبلیغات و پس از آن، به شدت خود را به مهندس موسوی می‏چسباند، قصد موج‏سواری و آسیب‏رساندن به کارنامه و حیثیت انقلابی وی را دارد. البته این مسئله محتمل است. چرا که اصولاً در تهدیدهای نرم چیزی که مورد توجه است، تصرف قلبها و مغزها با هر وسیله ممکن است.
 میدان نبرد در تهدید نرم، قلب و مغز مردم است. راه تصرف  قلب، ایجاد "عشق و نفرت" و راه تصرف مغز، ایجاد "شک و شبهه و یقین" است.
 بنابراین در تهدید نرم با ایجاد تردید و شبهه نسبت به مبانی، ارکان و باورهای یک جامعه و یا ایجاد نفرت بی‏پایه و اساس در درون آحاد یک جامعه، جامعه به تصرف غیرفیزیکی دشمن در می‏آید. در این حال عوامل تهدید در حوزه تصرف مغزها، روزنامه‏نگاران و دانشمندان و عوامل تهدید در حوزه تصرف قلب‏ها، ورزشکاران، هنرمندان، موسیقی‏دانان، خواننده‏ها و... هستند. (1)
2- ممکن است تصور شود سخنان مخملباف اگرچه همراه با تندروی و غلبه احساسات بر عقل است(2) ، ولی حاوی نکاتی است تأمل‏برانگیز. به عبارتی ممکن است مدعیات وی– با اندکی تلطیف عقلی و میهن‏دوستانه- مورد نظر دیگرانی از جمله در میان حامیان مهندس موسوی باشد، که در این صورت اقامه پاسخ به آن ضرورت دارد و می‏تواند به تخفیف اختلافات بینجامد.
در فیلم "فریاد مورچگان" مخملباف، شخصیت مرد فیلم جمله‏ای با این مضمون می‏گوید: «من با هر کسی که به حقیقت رسیده مشکل دارم چون کسی که به حقیقت می‏رسد، دیگر فاشیست می‏شود» این نگاه، یک نگاه نسبیت‏گرایانه است که در آن کسی نباید تلاش و اراده رسیدن به حقیقت را داشته باشد. چرا که اولاً حقیقت مطلقی وجود ندارد و ثانیاً به فرض کشف حقیقت، فرد بر سر حقیقت می‏ایستد و وقتی ایستاد مطلق‏گرا، انحصارگرا و فاشیست می‏شود.(3)
این نگاه بیشتر یک بهانه سیاسی بدست می‏دهد و ادعای پیشگیری از پیدایش جامعه فاشیستی هیتلری را دارد. جامعه‏ای که مبتنی بر تفکر پیامبران بزرگ تجدد نظیر نیچه و هگل بود. در این‌جا برای جلوگیری از پیدایش جامعه هیتلری، تمام بشریت دعوت به بی‏توجهی و چشم‏پوشی از حقیقت می‏شوند تا فاشیست نشوند.
البته که انواع ایسم‏ها متعلق به جامعه مدرن هستند و با رویکرد حق‏طلبانه و عدالت‏خواهانه برآمده از نگاه دینی، امکان پیدایش فاشیسم یا هر ایسم دیگری وجود ندارد و بنابراین این ادعا درباره مجموعه جمهوری‏اسلامی از جمله دکتر احمدی‏نژاد گزاف است، مگر اینکه عده‏ای انقلاب اسلامی را از ماهیت و محتوای اصیل آن تهی نمایند، و اصلاً حضور مردم در انتخابات و انتخاب آنها دقیقا ایستادگی در برابر این انحراف بود.
اما نکته قابل توجه این است که با فروپاشی شوروی سابق که به منزله پایان دوره مارکسیسم و کمونیسم بود، لیبرال‏ها و در رأس آنها امریکایی‏ها از یک طرف اعلام کردند حقیقت مطلقی وجود ندارد و به هیچ آرمان‏شهری نمی‏توان رسید و سرانجام نگاه آرمان‏گرایانه، تمامیت‏خواهی و انحصارطلبی است. و از طرف دیگر خود را صاحب تمدن «پایان تاریخ» دانستند.
به عبارت دیگر امریکایی‏ها ضمن نفی حقیقت مطلق و نگاه آرمان‏گرایانه، جسورانه جامعه خود را جامعه ایده‏آل و مطلوب نهایی بشر دانستند. و با ترفندهایی نظیر جهانی‏سازی اقتصاد و بالتبع فرهنگ و سیاست، همه را مجبور و محکوم به پذیرش لیبرال دموکراسی، جامعه مدنی، حق بشر و سبک زندگی امریکایی کردند. و اگر جامعه‏ای به این سمت نرود به جرم نقض حق بشر، فقدان دموکراسی و... در مجامع جهانی محکوم می‏شود.

در این‌جا دو نکته وجود دارد:

 1- مهمترین دشمن بیرونی تفکر لیبرال، اسلام است که داعیه آرمان‏شهر مهدوی و تحقق جامعه عدل را دارد و به همین جهت اسلام به عنوان حامی تروریسم -‌بخوانید عدم پیروی از تمایلات نظام سلطه- مورد تهاجم نظام جهانی قرار می‏گیرد.

 2- مهمترین دشمن درونی تجدد، ایستادگی و پافشاری کور بر لیبرالیسم است. مارکس –‌از پدران جامعه‏شناسی- معتقد بود که دین افیون توده‏هاست، چرا که معتقد بود دین حرکت را از جامعه می‏گیرد درحالی که جامعه برای شدن و صیرورت نیاز به یک موتور و نیروی محرک دارد ولی دین ایستایی بوجود می‏آورد و با تخدیر جامعه، آن را به خلسه می‏برد.
حال تصور کنید که مدعیان تفکر لیبرال با ادعای به پایان رسیدن تاریخ، خواهان ایستایی و تخدیر جوامع مدرن هستند. اگر مسلمانان در اصول اسلام چون و چرا نمی‏کنند به جهت اعتقاد آنان به صحت دستورات خدای تبارک‏و‏تعالی است. ولی تمدن جدید که با اتکا به عقل انسان خودمدار بوجود آمد در صورت باز ایستادن خواهد مرد. عقل ناقص و جزءاندیش باید در سیری تکاملی به پیش برود و الّا خواهد گندید.

اما سئوالی که آقای مخملباف و سایر همفکران ایشان باید پاسخگو باشند این است که آیا پایان لیبرال دموکراسی غربی، فاشیسم نیست؟ آیا حمله امریکا و متحدانش به عراق و افغانستان نشانه انحصارگرایی و توتالیتاریسم نیست؟ آیا هر کس در دنیا از سبک زندگی امریکایی تبعیت نکند، باید او را تروریسم نامید و با انواع سلاح‏های کشتار جمعی مورد هجمه قرار داد؟ و نهایتاً، قتل عام کودکان غزه و تهدید ملت رشید ایران برای شما بیشتر اهمیت دارد یا سوت و کف‏های زورگویان و قلدران عالم برای شما؟


پی‏نوشت
(1)و(3) سینمای استراتژیک در گفتگو با دکتر حسن عباسی،محسن هادی، آیینه هنر، دور جدید، شماره 20و 21، بهار 1387
(2) محسن مخملباف در ابتدای انقلاب از چهره‌های مقبول سینماگران مسلمان بود که با ساخت فیلم‏هایی مانند توبه نصوح، دو چشم بی‌سو، استعاذه و ... خود را به عنوان یک هنرمند انقلابی مطرح کرد. و مانیفستی برای سینمای اسلامی نوشت.
این شور افراطی با گذشت چند سال و ساخت فیلم «عروسی خوبان» آرام آرام فروکش کرد و به تفریط و شورش علیه اعتقادات اولیه‏اش انجامید. وی سپس با ساخت فیلم‌هایی چون «نوبت عاشقی» و «شب‌های زاینده‌رود»‌ به صف اپوزیسیون پیوست و در سال‌های اخیر با ساخت فیلم‌هایی نظیر «سکس و فلسفه» چهره یک مبتذل‌ساز را به نمایش گذاشته و‌ اکنون در فرانسه اقامت دارد.

+ نوشته شده در  جمعه 9 مرداد1388ساعت   توسط اسماعيل فراهاني  |