ما انقلابی عمل نکردیم!
بسم الله الرحمن الرحيم
مـن از مـلتهـا ودولتهـائى كـه در اين نداى اسلامى با ما موافقت كردند و لبيك به نداى اسلام دادند تشكر مىكنيم و سلامت و تأييد همه را از خداوند تعالى خواستاريم.

روز قدس يك روز اسلامى است و يك بسيج عمومى اسلامى بود و اميدوارم كه اين امر، مقدمه بـاشـد از بـراى يك حزب مستضعفين بر تمام دنيا و من اميدوارم كه يك حزب به اسم حزب مـسـتـضـعـفـيـن در تـمـام دنيا بوجود بيايد و همه مستضعفين با هم در اين حزب شركت كنند و مـشـكـلاتـى كـه سـر راه مـسـتـضـعـفـيـن اسـت از مـيـان بـردارنـد و قـيـام در مـقـابـل مـسـتـكـبـريـن و چپاولگران شرق و غرب كنند و ديگر اجازه ندهند كه مستكبرين بر مـستضعفين عالم ظلم كنند، و نداى اسلام را و وعده اسلام را كه حكومت مستضعفين بر مستكبرين اسـت، و وراثـت ارض براى مستضعفين است متحقق كنند. تاكنون مستضعفين متفرق بودند و با تـفـرقـه، كارى انجام نمىگيرد. اكنون كه نمونهاى از پيوند مستضعفين در بلاد مسلمين تـحـقـق پـيـدا كـرد، اين نمونه بايد به يك سطح وسيعترى در تمام قشرهاى انسانهاى تـاريـخ تـحـقـق پـيـدا كـند به اسم حزب مستضعفين كه همان حزبالله است و موافق اراده خداى تبارك و تعالى است كه مستضعفين وارث ارض بايد بشوند.
ما از جميع مستضعفين عالم دعوت مىكنيم كه با هم در حزب مستضعفين وارد بشوند و مشكلات خودشان را با دستجمع و اراده مصمم عمومى رفع كنند و هر مسألهاى كه در هر جا و در هر ملتى پيش مىآيد، بوسيله حزب مستضعفين رفع بشود.
مـن بـايـد بـا كـمـال تأسف عرض كنم كه يك اشتباه دولتها و ملتهاى اسلام و خصوصاً دولتهـا و مـلتهـاى عـرب كـردنـد و يـك اشـتباه هم در ايران، ما كرديم. اشتباهى كه همه مـسـلمـيـن و خـصـوصـاً مـلتهـا و دولتهـاى عـرب كـردنـد ايـن بـود كـه مـهـلت دادنـد كـه اسـرائيـل بـه، اغـراض شـخـصـيـه دولتهـا مـانـع شـد از ايـنـكـه صـداى اسرائيل را در همان اول خفه كنند و نگذارند قدرت پيدا بكند و معالاسف به نصيحتهاى ما كـه در طـول بـيـست سال يا قدرى كمتر فرياد زديم و آنها را دعوت كرديم به اتحاد بر ضد اسرائيل، اغـراض مـانـع شد از اينكه اجابت كنند. مهلت دادند تا اينكه مطلب به اينجا رسيد كه الان دست تعدى او دراز شده است و جنوب لبنان را به آتش مىكشد و فلسطين را مىخواهد عقب بـزنـد و مـا گـفتهايم مكرر كه اسرائيل اين جرثومه فساد اكتفا به قدس، اكتفا به بيتالمـقـدس نـخـواهـد كـرد و اگـر مـهـلت داده شـود، تـمـام دول اسـلامـى در مـعـرض خـطـر اسـت. اشـتـبـاه سابق بايد جبران بشود به اتحاد مسلمين و تـشـكـيـل حـزب مـسـتـضعفين بر ضد مستكبرين كه در رأس آنها آمريكاى جانى است و نوكر بـسـيـار فاسد او كه اسرائيل است. اين اشتباه دول اسلامى و اعراب خصوصاً بود و بايد جبران كنند اين اشتباه را و در پيشگاه خداى تبارك و تعالى توبه كنند.
و امـا اشـتـبـاهـى كـه مـا كـرديـم ايـن بـود كـه بـه طـور انـقـلابـى عـمـل نـكـرديـم و مهلت داديم به اين قشرهاى فاسد، و دولت انقلابى و ارتش انقلابى و پـاسـداران انـقـلابـى، هيچ يك از اينها عمل انقلابى نكردند و انقلابى نبودند. اگر ما از اول كـه رژيـم فـاسـد را شـكـسـتـيـم و ايـن سـد بـسـيار فاسد را خراب كرديم، به طور انـقـلابـى عـمـل كرده بوديم، قلم تمام مطبوعات را شكسته بوديم و تمام مجلات فاسد و مطبوعات فاسد را تعطيل كرده بوديم و رؤساى آنها را به محاكمه كشيده بوديم و حزبهـاى فـاسـد را مـمـنـوع اعـلام كـرده بـوديـم و رؤساى آنها را به سزاى خودشان رسانده بوديم و چوبههاى دار را در ميدانهاى بزرگ برپا كرده بوديم و مفسدين و فاسدين را درو كرده بوديم، اين زحمت ها پيش نمىآمد.
مـن از پـيـشـگـاه خداى متعال و از پيشگاه ملت عزيز عذر مىخواهم، خطاى خودمان را عذر مىخـواهـم. مـا مـردم انـقـلابـى نـبـوديـم، دولت مـا انـقـلابى نيست، ارتش ما انقلابى نيست، ژانـدارمـرى مـا انـقـلابـى نـيـسـت، شـهربانى ما انقلابى نيست، پاسداران ما هم انقلابى نـيـستند، من هم انقلابى نيستم. اگر ما انقلابى بوديم، اجازه نمىداديم اينها اظهار وجود كـنـنـد. تـمـام احزاب را ممنوع اعلام مىكرديم. تمام جبههها را ممنوع اعلام مىكرديم، يك حزب و آن حزبالله حزب مستضعفين، و من توبه مىكنم از اين اشتباهى كه كردم و مـن اعـلام مـىكـنـم بـه ايـن قشرهاى فاسد در سرتاسر ايران كه اگر سر جاى خودشان ننشينند ما به طور انقلابى با آنها عمل مىكنيم. مولاى ما اميرالمؤمنين (سلام الله عليه) آن مـرد نـمـونـه عالم، آن انسان به تمام معنا انسان، آن كه در عبادت آنطور بود و در زهد و تقوا آنطور و در رحم و مروت آنطور و با مستضعفين آنطور بود، با مستكبرين و با كسانى كـه تـوطـئه مـىكـنـنـد شـمـشـيـر را ... مـىكـشـت هـفـتـصـد نـفر را در يك روز (چنانچه نـقـل مـىكـنـنـد) از يـهـود بـنـىقـريـضـه كـه نـظـيـر اسرائيل بود و اينها از نسل آنها شايد باشند، از دم شمشير گذراند.
خـداى تـبارك و تعالى در موضع عفو و رحمت، رحيم است و در موضع انتقام، انتقامجو، امام مسلمين هم اينطور بود، در موقع رحمت، رحمت، و در موقع انتقام، انتقام. ما نمىترسيم از ايـنـكـه در روزنامههاى سابق، در روزنامههاى خارج از ايران براى ما چيزى بنويسند ما نـمـىخـواهـيم وجاهت در ايران در اسلام در خارج از كشور پيدا بكنيم، ما مىخواهيم به امر خدا عمل كنيم و خواهيم كرد.
اشـداء عـلى الكـفـار رحـمـاء بـيـنـهـم ايـن توطئهگرها در صف كفار واقع هستند، اين توطئهگرها در كردستان و غير آن در صف كفار هستند. با آنها بايد با شدت رفتار كرد. دولت بـا شـدت رفـتار كند، ژاندارمرى با شدت رفتار كند، ارتش با شدت رفتار كند. اگـر بـا شـدت رفـتـار نكنند، ما با آنها با شدت رفتار مىكنيم. ما با خود همينها اگر مـسـامـحـه بـكـنـنـد، بـا شـدت رفتار مىكنيم. مسامحه حدودى دارد، جلب وجاهت حدودى دارد. مصالح مسلمين را نمىگذارند به اين امور از بين برود. دادستان انقلاب موظف است مجلاتى كـه بـر ضـد مـسـير ملت است و توطئهگر است تمام را توقيف كند و نويسندگان آنها را دعوت كند به دادگاه و محاكمه كند. موظف است كسانى كه توطئه مىكنند و اسم حزب روى خـودشان مىگذارند، رؤساى آنها را بخواهد و آنها را محاكمه كند. ما باز تا چندى مهلت مـىدهـيـم بـه ايـن قـشـرهـاى فـاسـد و ايـن اعـلام آخـر است و اگر چنانچه در كار خودشان تـعـديـل نـكـنند و به ملت برنگردند و دست از توطئهها برندارند، خدا مىداند انقلابى عـمـل مـىكـنـم. مـىآيـم تـهـران و رؤسـائى كـه مـسـامـحـه مـىكـنـنـد، بـا آنـها انقلابى عـمـل مـىكـنم. قشرهائى از ارتش كه اطاعت از بالاترها نمىكنند و امر آنها را اطاعت نمىكـنـنـد، بـايـد بـدانـنـد كـه مـن بـا آنـهـا اگـر آمـدم، انـقـلابـى عـمـل مىكنم. عذرها را كنار بگذاريد، برويد فاسدها را سركوبى كنيد، برويد توطئهگرها را سركوبى كنيد، مسامحه نكنيد. دولت مسامحه نكند، ارتش مسامحه نكند، ژاندارمرى مسامحه نكند، پاسداران مسامحه نكنند.
مـن بـاز از همه قشرهاى ملت، از همه روشنفكران، از همه احزاب، از همه دستجات و گروه (گـروه هـا كـه مـعالاسف تاكنون شايد دويست گروه پيدا شده باشد) تقاضا مىكنم كه مـسـيـرتان، مسير ملت و مسير اسلام باشد، به ملت بپيونديد، صلاح شما در اين است كه بـه مـلت بـپـيونديد. اگر خداى نخواسته اين نهضت عقب بزند، شماها هم فداى غلطكارى خـودتـان خواهيد شد لكن نهضت ما عقب نخواهد زد و نهضت ما به پيش مىرود و بايد ساير مـلتهـا از نـهـضـت مـا عبرت بگيرند و حكومتها از حكومت سابق ما و از وضعى كه براى او پيش آمد، عبرت بگيرند. ملت افغانستان از ايران عبرت بگيرد و اين فاسدها را كه مردم را بـه خـون و خـاك مـىكـشـنـد بـه سـر جـاى خـودشـان بـنـشانند. ارتش افغانستان به ملت بـپـيـونـدد، حـكـم اسـلام اسـت. ادارات دولتـى افغانستان همانطورى كه ادارات ما به ملت پيوستند، به ملت بپيوندند، ژاندارمرى آنجا به ملت بپيوندد و اين فاسد را بيرون كند. مـا امـيـدواريـم كـه بـا وحـدت كـلمـه مـسـلمـيـن، مـسـائل اسـلام، مـسـائل فـلسـطين، مسائل افغانستان حل بشود. من از خداى تبارك و تعالى سلامت و توفيق مسلمين را خواستارم و از خداى تبارك و تعالى خواهانم كه مستضعفين را بر مستكبرين غلبه بدهد و زمين را به آنها به ارث عنايت فرمايد.
والسلام عليكم و رحمة الله و بركاته
(بيانات امام خمينى در جمع اقشار مختلف مردم:ِ تاريخ28/5/58؛صحيفه نور،ج8،ص251)

مزرعهي سيب زميني
امروز يكشنبه ساعت 8:30 صبح است. خيابانها كيپ شدند و ترافيك خيلي شديد است. دوان دوان به سمت دانشكده در حركتم. زيرلب ميگویم، بازم دير به كلاس ميرسم. به سرعت از پيادهروي كمعرض جنب دانشكده- معروف به مجردي-كه فقط يك نفر ميتواند از آن عبوركند، ميگذرم.
چند متر جلوتر يك خانم جوان- حدوداً 30ساله- در حال عبور از پيادهروست. خيلي شَق و رَق و چارشونه، به من كه ميرسد يكوري ميشوم تا از كنارم عبور كند، ولي حضرت اشرف پيادهرو را قُرق كرده و توجهي به من نميكند.
با توجه به مشاهدات عيني، دقيق و عميقي كه داشتهام، فيالفور يك «مسأله» طرح ميكنم: «آيا بين سلامت فرد و نحوه راه رفتن او رابطهاي وجود دارد؟» سئوال دقيق و پيچيدهاي است. براي عينيتر شدن مسأله، دو«سئوال جزئي» طرح ميكنم:
1- آيا بين مجردي بودن اين پيادهرو و نحوه راه رفتن فرد رابطهاي وجود دارد؟
2- آيا بين وجود درمانگاه چشم پزشكي در اين خيابان و نحوه راه رفتن فرد رابطهاي وجود دارد؟
چون رابطه مسأله اصلي با سئوالات جزئي مبهم است، بايد توضيح بدهم؛ در غير اين صورت روش بررسي، دقيق، ملموس و تجربهپذير نخواهد بود و قطعاً آگوست كنت- يكي از پدران سببي يا نسبي جامعهشناسي كه معتقد بود قوانين «علوم اجتماعي» با همان دقت قوانين «علوم طبيعي» قابل اثبات هستند و بنابرين «پوزيتويست» ناميده شد - در روز محشر مدعي من خواهد شد.
توضيح سئوال اول: «ممكن است فرد سلامت رواني ندارد و با توجه به مجردي بودن اين پيادهرو، ميخواهد تني به بندهي سراپا تقصير برساند» توضيح سئوال دوم: «ممكن است فرد سلامت بينايي ندارد و براي درمان، به درمانگاه چشم پزشكي ميرود» طرح سئوال اول از اين بابت است كه در كار علمي نبايد پيشداوري داشت و الّا...
جلوتر ميروم، دم درب دانشكده يك مشاجره لفظي درگرفته و كلّي آدم دور طرفهاي درگير جمع شدهاند. در وسط مشاجره، رييس دانشكده را ميبينم كه با مردي گلاويز است و سعي دارد با هر ضرب و زوري كه شده حرف خود را به او تحميل كند. در دلم ميگويم: «عجب آدم مستبدي» كه ناگهان نگهبان حراست به سمت من ميآيد.
فكر ميكنم حرفم را بو كشيده! سريع حرفم را قورت ميدهم و طوري دهنم را ميجنبانم كه انگاردارم آدامس سَق ميزنم. نگهبان كه ظاهراً متوجه من نشده از كنار من ميگذرد و دور ميشود. شك ميكنم، شايد اصلاً حراست نبود. راستي، دانشكده ما حراست هم دارد؟
حقیقتش مسئله حراست بسيار پيچيده است و من فقط از طريق روزنامهها و اخراج بچههاي چند ترم مشروط، متوجه حضور آنها ميشوم ولی اين سئوال همچنان ذهنم را مشغول ميكند.
در همين حال صداي فريادي ميشنوم كه ميگويد: «برو بابا، ما رو بَبو گير آوردي؟» اين صداي يك آقاي متين با سبيل بلند و مردانه است، كه فرياد ميكشد. از بغل دستيام ميپرسم: «اين آقا كيه كه همه جا رو به هم ريخته؟» ميگوید: «طرف شاعره»
ميگویم: «حالا حرف حسابش چيه؟» ميگوید: «از دست دانشكده شكايت داره» ميگویم: «چرا؟» ميگوید: «طرف ميگوید شعرم را خراب كردند، با آبروي حرفهاي من بازي كردند» ميگویم: «آخه براي چي؟» ميگوید: «يك نگاهي به اين تابلو بكن» ميبينم روي يك پلاكارد بزرگ نوشتند: «شاعري وارد دانشكده شد، دم در، ذوق خود را به نگهباني داد – مرحوم سيد حسن حسيني»
ميگویم: «خوب، حالا دعوا سر چيه؟» ميگوید: «اين بابا ميگوید اين جا همه چي هست جز دانشكده» ميگویم: «مثلاً چيه؟» ميگوید: « پارك مخصوص بالاي 18 سالهها، سالن مُد يا... » ميگویم: « خودتان مي دونيد، اصلاً به من چه؟ من كه چشمام رو ميبندم ميروم سر كلاس و ميآیم بيرون، اين الباقي را هم خدا خودش هدايت كند»
ميآیم توي دانشكده چند تا از بچه ها را ميبينم، خبرهاي بدي از كوچه پشت دانشكده به گوش مي رسد، چند تا دانشجوي ترم اولي كه درس «تنظيم خانواده»- درس يك واحدي كه از نظر استادش از نون شب واجبتره - را هنوز پاس نكردند، براي درس«انحرافات اجتماعي»- تنها مبحثی که گاهي دولتها نظر كارشناسان را به رسم تفقّد و دلجويي درباره آن ميپرسند- سوژه توليد كردند. البته قصد بدي نداشتند فقط ميخواستند عملاً با «مسائل اجتماعي ايران»- درس كليدي كه با گذراندش در ترم آخر، فارغالتحصيلان را براي مسافركشي آماده ميكنند- از همين ترم اول آشنا بشوند، اينهم لابد از جملهي حقوق شهروندي شونه.
ميروم سر كلاس، ميبينم بچهها توي راهرو و كلاس پراكندهاند. يواش يواش پچ پچ ميكنند و بلند بلند ميخندند (غشه ريسه ميروند) ياد حرف يكي از اساتيد ميافتم «خنده از بيخردي خيزد كي خندم ... كه گرفت است خرد سخت گريبانم را».
توي دلم ميگویم: «خدايا امانتداري را صفا ميكني؟ سر پل صراط نعمت عقلت را آكبند تحويل بگير» ... از بچهها ميپرسم «استاد ميآید؟» ميگویند: «نه» ميروم اداره آموزش، ميگویم: «استاد فرصت نميآید؟» همهشان انگار فحش ناموسي شنيده باشند نگاهم ميكنند. يكيشان كه خيلي با محبته ميگوید: «مگر ما مفتّشايم؟»
ميگویم: «نكند اشتباه آمدهام؛ ببخشيد، اينجا اداره آموزش است يا امور خوابگاهها؟»
همان خانم محترم چپ چپ نگاهم ميكنه و ميگوید: «استادها، همشون همين طورين. فقط فكر كار و كسب خودشانند! یعنی پي فعاليتهاي علمي- پژوهشي خودشان»
برميگردم پيش بچهها، عدهاي توي كلاس هستند و از خوشحالي روي پاهاشون بند نيستند. من هر چي فكر ميكنم حكمتش را نميفهمم، توي اين ترافيك 2 ساعت میآیند 2 ساعت برميگردند كه از نديدن استاد سورپرايز شوند؟
راستش من نميتوانم خيلي خوشحال شوم چون نه چهره استاد اينقدر كريه بود، نه خاطراتي كه سر كلاس تحويلمان ميداد، آنقدر سخت و مبهم، كه بچه ها از نيامدنش اين همه ذوق كردند.
خيلي تلخ ميخندم و با خودم زمزمه ميكنم: «خنده تلخ من از گريه غم انگيزتر است ... كارم از گريه گذشته، به آن ميخندم»
بعد از نيامدن استاد عدهاي از بچهها نمنم ميروند بيرون از دانشكده، تا در پيادهروي روبروي دانشكده- معروف به متأهلي-كه به علت عرض بيشتر، دو نفر ميتوانند از آن عبوركنند، قدم بزنند.
ساعت 10ميشود، ميرويم اطاق كامپيوتر. تعداد محدودي كامپيوتر هست و تعداد نامحدودي دانشجو. اولين بار توسط همين اتاق كامپيوتر، تعريف علم اقتصاد و ضرورت مديريت نيروي انساني را فهم كردم... به هرحال ... پشت هر كامپيوتر يكي دوتا خانم نشسته و به تعداد كمتر از انگشتان دست آقا، دم درب ايستادند. هيچ كدام از خانمها پيش ديگري نميرود.
پريسا از دست سارا ناراحت است، چون سعيد را از چنگش درآورده. مريم از دست سميه شاكي است و ميگوید: «دخترهي پُررو، فكر ميكند از دماغ فيل افتاده با آن مانتوي ابلهانش»
هانيه با تمسخر به آزيتا ميگوید: «دماغت بعد از عمل خيلي شيك شده» آزيتا با غِيض جواب ميدهد: «اگر وقت كردي يك نگاهي هم به آينه بكن»... استاد وارد كلاس ميشود و براي آقايان كه هاج و واج ته كلاس ايستادند، علامت منفي ميگذارد تا از اين به بعد در فعاليتهاي كلاسي با جديت بيشتري شركت كنند. .... بعد از كلاس وارد محوطه حياط ميشويم.
سعي ميكنم بفهمم توي ذهن بچهها چي ميگذرد. البته كه فهميدنش خيلي سخت نيست؛ ميدانم توي ذهن بعضي از خانمها چي ميگذرد؛ «من ديده ميشوم- آقايان من را ديد ميزنند- پس هستم»
توي ذهن آقايان هم چيز بهتري نميگذرد: «من ميبينم- خانمها را ديد ميزنم- پس هستم» خوشبختانه همه چيز سر جایش است و من به آينده خيلي اميدوارم. انصافاً بچهها با همين بضاعت ناقابل، خيلي انديشه توليد كردن و از جملهي نفسانيتمدار «من ميانديشم، پس هستمِ» امانوئل كانت به اينجا رساندند.
كاشكي كانت بود و ميديد كه اخلاف صالحش چهها كردند. البته اينها كه گفتم مربوط به عده قليليه، كه من از آنها نيستم. بنابرين؛ باد به غبغب ميندازم و ميگویم: «من كه اين مسائل را نميبينم، پس هستم»
واقعیت این است که فساد و فحشا تنها یکی از اهداف و جزئی از بهشتِزمینی است که انسان غربی برای خود تدارک دیده است. دراینباره نظر شما را به گفتارهای آنتونی گیدنز جامعه شناس معاصر انگلیسی جلب میکنم.
دیدگاه گیدنز این است که روابط شخصی به طور فزایندهای از قید و بندهایی که «بیرون» از خود این روابط هستند آزاد میشوند و تبدیل به روابط ناب می شوند. برای مثال هر قدر اقتصاد سرمایه داری، رسانهها، نهادهای رسمی آموزشی و سایر نظامهای انتزاعی، تعهّد افراد را بیشتر به سوی خود جلب میکنند، ماهیت «اجباری» حقوق و وظایفی که اعضای خانواده سنتی را به هم میپیوست، بیشتر تضعیف میشود.
وی سپس با یکسان دانستن مفهوم «عشق» و ارضاء «غریزه جنسی» آن را با «دموکراسی» مقایسه کرده و میگوید: «اگر رویکردهای گوناگون به دموکراسیسیاسی را مقایسه کنیم، درمییابیم همه آنها خواهان تأمین «روابط آزاد و برابر» بین افراد هستند، به شیوهای که نتایج معینی به بار آید:

1- ایجاد اوضاع و شرایطی که مردم بتوانند استعدادهای خود را بپرورانند و قابلیتهای گوناگون خود را نشان دهند
2- مصون ماندن از کاربرد خودسرانه اقتدار سیاسی و قدرت جابرانه
3- مشارکت افراد در تعیین شرایط ارتباط
4- گسترش فرصتهای اقتصادی برای رشد و توسعه منابع موجود».
بنابراین گیدنز «روابط آزاد و برابر» را وجه مشترک دموکراسی و آزادی جنسی میداند و درباره «دموکراتیزه شدن حوزه خصوصی» میگوید: «دموکراتیزه شدن حوزه خصوصی امروز نه تنها جزو مقاصد علنی است، بلکه کیفیت ضمنی تمامی آن بخشهای زندگی است که در سایه رابطه ناب قرار میگیرند. اعطای دموکراسی در حوزه عمومی در ابتدا عموماً برنامهای مردانه بود،که در طیّ آن ترتیبی داده شد تا پای زنان، عموماً به وسیله مبارزات خود آنها، عاقبت به مشارکت کشانده شود. دموکراتیزهکردن زندگی شخصی فرآیندی است که کمتر مشهود است تا اندازه ای به این دلیل که در حیطه عمومی رخ نمیدهد، اما نتایج آن همانقدر اساسی و ژرف است. در این فرآیند زنان تا به حال نقش اول را ایفا کردهاند، حتی اگر منافعی که در پایان بدست می آید، همچون حوزه عمومی، در دسترس همه باشد».
وی ادامه میدهد: در حوزه سیاسی، دموکراسی مستلزم ایجاد قانون اساسی و طبعاً عرصهای برای بحث عمومی درباره مسایل و موضوعات مربوط به خطّمشیها و تصمیمگیریهای سیاسی است. اما در متن روابط ناب به عنوان مثال در روابط نا همجنسان، معاهده ازدواج تعیین کننده فهرست حقوق متقابل است که اساساً ماهیت «جداگانه اما نابرابر»، این پیوند را رسمیت میبخشد.
بنابراین وی سخن از ضرورت تبدیل کردن ازدواج رسمی و الزام آور به یک رابطه مبتنی بر تعهّد حفظ حقوق طرفین (احترام به هوای نفسانی همسر) میگوید و میافزاید تبدیل کردن ازدواج به پیوندی که دلالت بر تعهّد میکند نه این که مجبور کند، این وضعیت را به طور ریشهای تغییر میدهد. همه روابطی که به شکل روابط ناب نزدیک می شوند به نوعی دارای معاهدهای تلویحی هستند که هر یک از شرکا هرگاه حس کنند وضعیتی غیر منصفانه یا ستمگرانه بیش آمده، میتوانند به آن استناد کنند .
وی در تبیین تفاوت دموکراسی و آزادی جنسی می گوید دموکراسی کسالتآور و معاشرت جنسی هیجانانگیز است– هر چند ممکن است بعضیها در جهت عکس این قضیه استدلال کنند. هنجارهای دموکراتیک، رابطه جنسی را از توزیع قدرت جدا میکنند. به خصوص از قدرت ذکوریت. دموکراتیزه شدنی که در بطن دگرگونی روابط صمیمانه نهفته است شامل کثرتگرایی رادیکال است، اما همچنین از آن نیز فرامیگذرد. و سرانجام نتیجه گیری می کند که هیچ حد و مرزی برای فعالیت جنسی وجود ندارد مگر آنکه تعمیم اصل خودمختاری و نیز هنجارهای توافقی رابطه ناب ایجاب می کند.
رهایی جنسی مرکب از ادغام رابطه جنسی انعطافپذیر با برنامه تأمّلی نفس است. بنابراین برای مثال، هیچ ممنوعیتی برای ماجراجوییهای جنسی وضع نمی شود؛ مادامی که خودمختاری و سایر هنجارهای دموکراتیک مرتبط با آن از سوی طرفین رعایت میگردد. از طرف دیگر، هر جا که رابطه جنسی به صورت وجهی از سلطه استعماری مورد استفاده قرار گیرد، یا هر جا که نشاندهنده نوعی اجبار باشد از آرمان رهایی بخش جنسی فاصله میگیرد.
ناگفته پیداست که این سخنان، سخنان یک دانشمند در موضعی کاملاً آکادمیک است. از طرف دیگر باید توجه کرد که اگرچه نظرات دانشمندان در این زمینه یکسان نیست و در امور جزیی تفاوتهایی ملاحظه می شود اما فیالواقع کلّیت مباحث بالا تقریباً از جانب جامعه شناسان غربی مورد تأیید قرار گرفته است.
بنابرین باید دوباره بیاندیشیم که آیا میان نظم و پیشرفت تکنولوژیک از یک سو و بی عفّتی و فساد اخلاقی و جنسی آن دیار از سویی دیگر، رابطه ای وجود دارد؟

در اندیشه فیلسوفان بزرگ، خودِ علم عین فضیلت بود و آن عبارت بود از یک نوع اتّصال به عالم عقول، و در اندیشه دینی هم «علم» عبارت است از اتّحاد با علیم مطلق از طریق علم حضوری که به کمک سلوک و تزکیه و رفع حجاب از قلوب، حاصل میگردد. و تربیت عبارت است از آماده شدن برای چنین ارتباطی، تا برای عالِم یا سالک، علم به «اعیان اشیاء» واقع شود. چه به کمک علم حصولی برای حکیم، و چه به کمک علم حضوری برای سالک. علم به اعیان اشیایی که در قرآن در سوره حجر آیه 21 برای هر شیئی قائل است و میفرماید:«وَ اِن مِن شَیئٍ اِلاّ عِندَنا خَزائِنُه وَ مَانُنَزِّلُهُ اِلاّ بِقَدَرٍ مَعلُوم» یعنی؛ هیچ چیزی در عالم مادون نیست مگر این که خزینهها و وجودهای غیبی آن نزد ماست و نازل نکردیم مگر به اندازه محدود و معلومی از آن را. قدر مسلّم چیزی که نزد خداست، مجرّد و پایدار و تغییرناپذیر است، چرا که خودش فرمود:« مَا عِندَکُم یَنفِدُ وَ مَا عِندَاللهِ بَاق»(سوره نحل، آیه 96) یعنی آنچه نزد شماست ناپایدار و آنچه نزد خداست، پایدار است. در نتیجه هر چه در این عالم وجود دارد، یک حقیقت غیبی پایدار و مجرّد و غیرقابلتغییر نزد خدا دارد. و از آنجا که خداوند اندازه محدودی از حقیقت غیبی اشیاء را نازل کرده است و آنها راه ورود به عالم غیباند باید با آنها هر چه بیشتر تعامل و معاشقه کرد.
بنابراین خداوند میفرماید هر چیزی که در این عالم مادون هست، جلوه نازلهای از عالم مافوق است و در عالم مافوق حقیقت این شیء نازله به صورت متعالی و حالت جامعیت موجود است. پس عالم مادون دارای باطنی است که آن باطن و حقیقت غیبی از نظر درجه وجودی فراتر از این عالم است، و هر قدر تمدنی بتواند نسبت خود را با آن حقایق باطنی افزایش دهد، اولاً از عالم کثرتها و نسبتها به عالم وحدت و حقیقت نزدیک تر شده است، ثانیاً بیشتر از وهمیات و اعتباریات آزاد گشته و سیر او به سوی عالم غیب تسریع گردیده است.
مسلّماً به همان اندازه که انسانها به حقایق غیبی عالم کثرات آگاهی داشته باشند، از علم نسبی به علم حقیقی سیر کردهاند و نیز به همان اندازه از وهمیات به حقایق سیر نمودهاند. به بیان دیگر در منظر حکمت و دین، نظام عالم، نظام طولی است و هر ظاهری باطنی دارد و حقایق علم ظاهر، در غیب عالم، نقش اصلی را در تدبیر چهره ظاهری عالم ظاهر به عهده دارند.
در نظام طولی، علم به پدیدههای مادون به عالم مافوق خود مرتبط است و نیز عالم فرشتگان در تحوّلات زمین و زمینیان نقش اساسی دارند. به عبارت دیگر در نظام طولی، عالم غیب که عالمی است سراسر وحدت و شعور، زمین و زمینیان را تحت تدبیر و تربیت خود قرار میدهد، ولی در فرهنگ مدرنیته نظام طولی عالم فراموش شد، بنابرین بشر سرگردان عالم کثرت گشت و لذا نسبتها، جای حقایق را میگیرد.
در غفلت از نظام طولی، انسان موجودی«خودمدار» و مستغنی از وحی و بینیاز از معنویت درونی میشود و هیچ تعلّقی به عالم غیب ندارد و خودش را برای شناسایی عالم و آدم کافی میداند و مبدّل به طاغوتی میشود که همه چیز باید به او ختم شود، غافل از وجه باطنی عالم و محروم از استفاده از آن وجه.
توجه به نظام طولی عالم، نه تنها شخص محقّق را متوجه هماهنگی «انسان» و «طبیعت» میکند بلکه موجب میشود تا بین علم و عمل انسان هماهنگی پدید آید و انسان را مکلّف به حراست از عالم و آدم میکند تا بتواند راه آسمان را بر قلب خود گشوده نگهدارد. در نتیجه هدف انسان تملّک و دستاندازی به طبیعت نخواهد بود، بلکه هدف او سیر از ظاهر به باطن است تا به معارف حقیقی دست یابد، و در این حالت هیچ قلمرویی از واقعیت نیست که جدا از باطن و اصل خود دیده شود. در این صورت هر علمی، شرایط مسیر از ظاهر به باطن میباشد و اگر از آن علم چنین کاری نیاید علم محسوب نمیشود.
در این زمینه دکتررضا داوریاردکانی میگوید: «بشر در دوره جدید، زمامش به دست وهم افتاد. این وهم باید بشر را مالکالرّقاب عالم سازد و بهشتی را که ادیان وعده دادهاند، در زمین محقّق کند». وی همچنین میافزاید: «استیلای بشر بر طبیعت یعنی اطلاق صورت وهمی بر عالم و آدم، یعنی این استیلا، با تغییر معنی و ماهیت عالم و آدم آغاز میشود و به استیلای بشر منجر میگردد، اما این مرتبه، نه با جنگ، بلکه با علم جدید... بشر از موجودات، صورت خیالی میسازد و میان صورت خیالی خود نسبتهای کمّی و ریاضی برقرار میکند و با همین نسبتها در عالم تصرف میکند و جهان بشری را میسازد و نام آن را ترقّی میگذارد و مُرادش از ترقی، ترقی در حیات وهمی و مادّی و کمّی است».
دکتر سید حسین نصر نیز درباره انکشاف اسرار طبیعت میگوید: «طبیعت ساخته دست بشر نیست، بلکه از منبع امر قدسی یا ذات قدسی، فی حدنفسه صادر شده است و یقینا به همین دلیل، اگر موانع ظهور انوار قدسی را از میان برداریم، امر قدسی خود را به رضایت خود، آشکار میسازد». در اندیشه حکیمان، طبیعت زنده است و با انسان نجواهایی دارد و باید انسان بگونهای رفتار کند که عالمِ سراسر، عامل نمایش اسماء و صفات خدا بتواند باطن خود را آشکار کرده و زمینهساز اُنس با خدا گردد.
بشر قدیم از عالم رازگشایی میکرد و با آن اسرار اُنس میگرفت و به همین جهت از وسایل زندگی خود خسته نمیشد و دائم در پی تغییر آنها نبود. در حالی که در فرهنگ مدرنیته، امکان هیچگونه رابطه و گفتگویی نیست، چه گفتگوی انسانها با یکدیگر، چه گفتگوی طبیعت با انسانها و چه گفتگوی خدا با انسانها. در تأیید این سخن، هیدگر میگوید مدرنیته کاری کرده که زمین دیگر برای بشر محل سُکنی نیست.
فرهنگ مدرنیته طبیعت را یک موجود مرده و بیجان تصوّر کرد و در نتیجه بدون هیچ ملاحظهای به میل و دلخواه خود هر طور که خواست با آن برخورد کرد. حالا هم که با بحران بیسابقه زیستمحیطی روبهرو شده است، هنوز هم از این که ببیند علت واقعی مشکل کجاست، طفره میرود. به جای آنکه مشکل را در تقدسزدایی تدریجی از طبیعت بداند میخواهد با ادامه مدرنیته و با اختراع ابزارهای جدید و تسلّط بیشتر بر طبیعت، مشکل را رفع کند؛ بدون توجه به معنویتی که موجب کنترل هوسها شود. به عبارت دیگر بشر برای برای حفظ این نوع زندگی، تکنولوژی پیچیدهتری نیاز دارد، یعنی به امید تکنولوژی به جان طبیعت افتاد و حالا تداوم آن زندگی سخت وابسته به تکنولوژی پیشرفتهتری است و در واقع میخواهد بحران را توسط چیزی حل کند که خودش عامل بحران بوده است.
در زندگی بشر، هیچ چیز خطرناکتر از نگاه صرفاً تجربی نیست. تا زمانی که نگرش انسان به طبیعت تجاوزکارانه است، امیدی بر صلح و آرامش در جامعه نیست و برای صلح با طبیعت، ابتدا به صلح و آشتی با نظم روحانی و معنوی عالم نیاز است. «برای صلح و آشتی با زمین، ابتدا باید با آسمان آشتی کرد». امروزه حادترین مشکلات اجتماعی و زیستمحیطی نه به خاطر عدم توسعهیافتگی بلکه به دلیل توسعهیافتگی افراطی است که فرهنگ مدرنیته در تعامل با طبیعت به وجود آورده است و ریشه آن را نیز باید در اومانیسم یا خودبنیادی انسان جستجو کرد که انسان و در واقع نفس امّاره او جای خدا نشست. آن علمی سالم و بیضرر است که در درک واقعیات موجود با طبیعت موافق و هماهنگ باشد، چرا که این هماهنگی و همدلی بازتابی از هماهنگی با عرش الهی و اسمای حُسنای خداوند است.
در واقع مدرنیته با محور قرار دادن انسان تحت عنوان اومانیسم، دیگر نمیتواند متذکّر بندگی انسان در برابر خدا باشد. و هنگامی که انسان بندگی را رها کرد، وظیفه الهی خود را گُم میکند و خود را نسبت به همه چیزِ این عالم مسئول نمیداند و این است که روز به روز بحران چنین جهانی شدیدتر میشود و بحران محیط زیست یک نمونه از مشکلات جهانی است که انسانها در آن، از بندگی خدا و وظایف الهی خود غافل شدهاند. به فرموده قرآن انسانهای بریده از حکم خدا، زمین و دریا را به فساد میکشانند: «ظَهَرَ الفَسَادُ فِی البَرِّ وَ البَحرِ بِمَا کَسَبَت اَیدِی النّاس»(سوره روم، آیه41) یعنی فساد در زمین و دریا به جهت اعمال انسانها بوجود آمد.
با توجه به آنچه گذشت و برای تحقّق زندگی پایدار، باید زندگی انسانها نظر و نسبتی با حق و حقیقت پیدا کند تا بحرانها به تعادل تبدیل شود و «عقل هدایت» عنان عقل تکنیکی را در دست بگیرد و با علم به اعیان اشیاء، در طبیعت تصرّف کند و اصالت را به عالم غیب بدهد و عالم شهادت را تابع آن بگرداند. در غیر این بصورت، بحرانها همچنان ادامه خواهد یافت.
آرمانیترین شکل هماهنگی انسان با عالم در شرایطی محقَّّق میشود که عالم کبیر با عالم صغیر یگانه شود و آن وقتی است که انسان کامل بر عالم احاطه یابد. و هر قدر بشریت از این قاعده فاصله بگیرد و بر اساس نفس اماره خود بر عالم حکومت کند، این ناهماهنگی و ویرانگری بیشتر میشود. شهید آوینی در این مورد میگوید: «تاریخ و تمدن اروپا فاوستی و زور و مکر مدارانه است و لذا به انحطاط گراییده است. فاوست روح خود را به شیطان فروخت تا به جادوگری رسید و قدرت تصرف در عالم را پیدا کرد، اما قدرت جادویی اقتدار حقیقی نیست، و سرچشمه حقیقی اقتدار آن روحی است که به حقیقت واصل گشته. جادوی این فاوست جدید، تکنولوژی است. تکنولوژی مولود تصرّف شیطانی در عالم وجود است، تصرفی بی عاقبت که نفی خود را در خود نهفته دارد، پیش از آن که این دوران نفی به سر برسد، وحشت و نومیدی است که عالم را خواهد گرفت».
منابع:
1. جمعهپور، محمود، مقدمه ای بر برنامه ریزی توسعه روستایی: دیدگاهها و روشها،چاپ دوم، سمت، تهران، 1382.
2. طاهرزاده، اصغر، فرهنگ مدرنیته و توهم، اصفهان، لُبالمیزان، 1386
از طرفی توسعه پایدار((sustainable development امروز بحث اصلی محافل توسعه و برنامهریزی است. از مفهوم توسعه پایدار برداشتهای گوناگونی وجود دارد. نکته مشترک تمامی این انگارهها، پایداری و رسیدن به فرآیندی از توسعه است که بتواند پایا و بادوام باشد. وجوه افتراق این انگارهها نیز در تعریف پایداری، شدت و ضعف پایداری و سطوح تعمیم آن است.
متداولترین تعریف از پایداری، تعریفی است که کمیسیون جهانی محیطزیست و توسعه(world commission on Environment and Development) ارائه داده است: «توسعهای پایدار است که احتیاجات نسل حاضر را بدون لطمه زدن به توانایی نسلهای آتی در تأمین نمودن نیازهای خود بر آورده نماید.»
چنان که در بحث سیستمها مطرح است برای اینکه یک سیستم پایدار باشد، باید متعادل باشد و سیستمهای نامتعادل، ناپایدار نیز هستند. به عبارت دیگر لازمه پایداری، تعادل است.
در زمینه تفسیر پایداری نیز طیفی از پایداری بسیار ضعیف تا پایداری بسیار قوی رایج است. در برداشت پایداری ضعیف از توسعه پایدار، محیط زیست نیز صرفاً شکل دیگری از سرمایه است. پایداری ضعیف مبتنی بر فرضیه بسیار قوی، یعنی امکان جایگزنی کامل بین اشکال مختلف سرمایه است. در حالی که در برداشت پایداری قوی از توسعه پایدار، جایگزنی کامل بین اشکال مختلف سرمایه، فرضیه معتبری نیست و لذا برخی از اندوختههای سرمایه طبیعی را نمیتوان با سرمایههای مصنوعی جایگزین کرد. بطور کلی در یکسو دیدگاه مبتنی بر استفاده نامحدود از منابع و کسب حداکثر رشد اقتصادی موضوعیت دارد و در سوی دیگر هر گونه مداخله انسان در طبیعت را زیانآور و جبرانناپذیر میدانند.

اما در این نوشتار برآنیم تا با عنایت به کتاب «فرهنگ مدرنیته و توهم» اثر «استاد اصغر طاهر زاده» به بررسی علل ناپایداری بویژه در محیطزیست و خصوصاً از زاویه دیدی الهی بپردازیم.
سئوال این است که چه شد زمینی که میتوانست مایه حیات انسان باشد، ویران شد و دیگر با انسان گفتگو و مؤانست نمیکند. انسان معاصر گویا پذیرفته است که زندگی همین است که دائم محیط زیست خود را تخریب کند. درحالیکه در فرهنگ توحیدی که انبیا متذکّر آن بودند، یک نوع نگرشی به انسان و عالم و نظام ملکوتی بود که در اثر آن نگاه و تعهدی که به همراه خود میآورد، انسان نگهبان خود و محیط زیست پیرامون خود بود. سئوال اساسی این است که آیا این بحران محیط زیست، یک بداخلاقی صرف است و یا حاصل یک نوع نگاه است که در رفتار بشر جدید پیدا شده است؟ و آیا این بحران با تغییر رفتار و توصیههای اخلاقی از بین میرود، یا این که در فرهنگ دنیای جدید، آدم جدیدی پیدا شده است که دیگر نمیتواند از قداستهای عالم و حیات خود و از عظمتهای انسانی حفاظت کند؟
تغییر نظام خلقت و روح شیطانی دارای نسبت ویژهای هستند. قرآن کریم سخن شیطان را در رابطه با تحریک انسان به تغییر در خلقت خدا، جهت تحقّق آرزوهای دروغین اینگونه مطرح میفرماید:
«وَ لَاُضِلَّنَّهُم وَ لَاُمَنِّیَنَّهُم وَ لَآمُرَنَّهُم فَلَیُبَتِّکُنّ آذانَ الاَنعامِ وَ لَآمُرُنّهُم فَلَیُغَیِّرُنّ خَلَقَ ا... وَ مَن یَتّخِذِ الشَّیطَانَ وَلیّاً مِن دُونِ ا... فَقَد خَسِرَ خُسرَاناً مُبیناً»(سوره نساء، آیه 119). یعنی: «من انسانها را نسبت به اهداف حقیقیشان غافل میکنم و آرزوهای دروغ و وهمی را در خیال آنها رشد میدهم، و امرشان میکنم که گوشهای چهارپایان را سوراخ کنند و تحریکشان میکنم تا خلقت خدا را تغییر دهند».
سپس در ادامه میفرماید: «یَعِدُهُم وَ یُمَنّیهِم وَ مَایَعِدُهُمُ الشَّیطانُ اِلاّ غُروراً»(سوره نساء، آیه 120). یعنی: «انسانها را وعدههای دروغ میدهم و گرفتار آرزو های وهمی میکنم، و وعدههای شیطانی چیزی جز فریب نیست».
بنابراین خداوند روح شیطانی را مشابه فرهنگی میداند که خود را مشغول آرزوهای بلند میکند و به امید برآوردهشدن آن آرزوها سعی میکند تا نظام خلقت را تغییر دهد و به سوی ناکجاآباد حرکت کند.
تعبیر شیطان این است که من به آنها فرمان میدهم و زندگی آنها را طوری در اختیار میگیرم تا برنامههای من را عمل کنند و در نظام طبیعت و مخلوقات خدا تحریف کنند و طبعاً هر کس شیطان را سرپرست خود گرفت و برنامهریزیهای او را پذیرفت، به پوچی و بیثمریِ آشکاری گرفتار میشود.
با دقت در این آیات متوجه میشویم که در نظام فکری و فرهنگی بشر با پدیدهای به نام شیطان مواجه هستیم که تلاش میکند انسانها در اوهام بمانند و عملکردش هم این است که پیروانش را به مسیری بکشاند که از نظام طبیعی راضی نباشند و نظام خلقت را بر اساس میلها و هوسهای خود تغییر دهند.
مشکل در توهّم افتادن غرب در دوران جدید بطور رسمی با این جمله فرانسیس بیکن آغاز شد که «راز بهرهوری انسان در شناخت و تغییر طبیعت است». این طرز فکر، مردم آن زمان را به این باور کشاند که گذشتگان از آن جهت که سعی داشتند بیشتر با طبیعت هماهنگ باشند، در اشتباه بودند. بلکه باید طبیعت را با خود هماهنگ ساخت. انسان جدیدی که در غرب متولد گشت، انسانی است که میلهایی دارد و مصمّم است که این امیال ارضا شوند و اگر نظام طبیعی عالم نتوانست آنها را ارضا کند، آنقدر طبیعت را تغییر میدهد تا مطابق امیال و اهواء او شود و در نتیجه «انسان ابزارساز» پدید آمد، که مهمترین ویژگیاش بهکارگیری عقل در جهت ساختن ابزارها و تغییر طبیعت مطابق امیال خود است.
در سوی دیگر و در تمام دوران پیشامدرن، انبیا و حکیمان به این حقیقت پایبند بودند که جهان، صورت یک عقل حکیم مطلق یعنی خدای تبارک و تعالی است و انسانها باید با تعقّل و تدبّر در عالم، رمز و راز زندگی در جهان را دریابند و بیش از آنکه عالم را مطابق امیال و آرزوهای خود تغییر دهند، خود را مطابق نظام حکیمانه عالم تغییر دهند. به عبارت دیگر نه جهان برای جوابگویی به هوسهای انسانی آفریده شده و نه انسانها برای دنبال کردن این هوسها خلق شده اند.
در این راستا تاریخ جدید با دو نوع زندگی و دو نوع انسان روبروست. یک نوع انسان که بر اساس رهنمودهای انبیا به واقعیّات عالمِ وجود میاندیشد و در سیر قرب الهی است و دیگری که با آرزوها و خیالات خود زندگی میکند و با تغییر عالم به جای تغییر خود و در راستای تغییر عالم، تکنولوژی جدید را ایجاد کرد.
میگویند ابزارها اعم از ابزارهای قدیم و جدید، در خدمت انسانها هستند. ضمن تأکید بر تمایز میان ابزارهای ساختهشده در تمدنهای پیشین و تکنولوژی جدید، طرح این سئوال ضرورت مییابد که «تکنولوژی جدید در جهت خدمت به کدام انسان ایجاد شده است؟» انسانی که در طبیعت خدا سُکنی گزیده و خود را در محضر خدا احساس میکند؟ یا انسانی که به دنبال وطن وهمی و آرمانشهری خیالی است و با تخریب عالم و نظام حاکم بر آن در صدد تحمیل صورت وهمی خود و ایجاد بهشت زمینی است؟
واقع آن است که انسان موحّدی که نظم و هماهنگی عالم را نظمی حکیمانه و الهی و صُنع صانع حکیم میداند، ضمن پذیرش این نظام، پیروی از نظم و سنتهای لایتغیّر الهی را بر خود واجب میداند. اما کسی که نظم عالم را اتفاقی و ناشی از تصادف میداند، ضمن انکار نظم حکیمانه عالم، به خود حق میدهد تا نظم مورد نظر خود را به هر قیمت، بر عالم تحمیل کند.
بیکن با بیان این عبارت که «بشر از پدیده های طبیعی، نظمی بیشتر از آنچه در آنها واقعاً موجود است، انتظار دارد» به ارسطو، افلاطون و امثال آنها اشکال میکند و آنها را عامل عقبماندگی جامعه بشری میداند و میگوید «بشر یک اشتباه بزرگ کرده است و آن اینکه معتقد بوده در عالمی که در آن زندگی میکرده است، نظمی که صورت علم و حکمت خداست، وجود دارد که باید با آن هماهنگ شود و این امر سبب شده تا بشر به نظم بالاتری از آن فکر نکند».
انسان جویای بهشت زمینی باید خود را به ابزارهای مهیب مجهّز نماید و به جنگ طبیعت برود؛ طبیعتی که به راحتی اجازه نمیدهد تمام امیال بشر در بسترش عملی شود. این جا دیگر طبیعت نیست که میلهای سرکش انسان را کنترل میکند، بلکه انسان است که به ستیز با طبیعت آمده است. انسان جدید بنا به صورتهای مختلف توهّمات و تخیلات خود، دائماً در حال ساخت ابزارهای جدید و تخریب ابزارهای قدیمی است، چرا که نیازهای موهوم او ناپایدار است و به زودی وی را خسته میکند. درحالیکه انسان حکیم ابزاری میسازد که اُنس بیشتر با طبیعت را برای او عملی کند.
همچنین طبق آیات و روایات از جمله «خَالِدینَ فِیها لایَبغُونَ عَنهَا حِوَلا» یعنی «همیشه در آن بهشت ابدی هستند و طلب انتقال از آن نمیکنند»(سوره کهف، آیه108)، انسان مؤمن در بهشت برین از نعماتی برخوردار میشود که هرگز دلزدگی در آن راه نخواهد داشت.
در روایت قدسی حضرت حق میفرماید: «من در تعجب هستم که بشر به دنبال چیزی میگردد که من اصلا خلق نکردهام و آن عبارت است از رفاه و راحتی همهجانبه». یعنی اینطور نیست که بشر همه آن چیزی را که میخواهد، در این عالم پیدا کند.
در نهایت روشن گردید که دو نوع طرز تفکر وجود دارد: یکی میخواهد خودش را عوض کند تا مطابق عالم قدس شود و دیگری میخواهد عالم را عوض کند تا مطابق میل او گردد. و بحران امروز جهان از این طرز فکر دوم شروع شد و به همین جهت باید دقت کرد که بحران جهان امروز ریشه اساسی در تفکر بشر دارد و صرفاً با تغییر ابزارها، مشکل حل نمیشود. بلکه بحرانی جای خود را به بحران دیگر میدهد.
ادامه دارد...
جنبش سبز ایران
جنبشهایاجتماعی در ادبیات جامعهشناسی مفاهیمی نسبتاً جدید هستند که از دهه 60 میلادی به بعد بویژه در انگلستان و در قالب جنبشهای پستمدرن جوانان، همجنسگرایان و نسلجدید جنبشهای زنانه و محافظ محیطزیست بوجود آمدند[1]. به عبارتی جنبشهایاجتماعی ارتباط نزدیکی با شرایط پستمدرن دارند.
پیش از این در جامعهشناسی مقولهای به نام جنبش وجود نداشت و اگر هم وجود داشت مورد مطالعه نبود. علت این امر را میتوان در غلبه جامعهشناسی سیستمی دانست که جنبشها را تهدیدکننده نظم جامعه تلقی میکرد. بنابرین جنبشهایاجتماعی در جامعهشناسی-که عمدتاً پیرو «ماکسوبر» محسوب میشود و حتی با «کارلمارکس» نیز انس و الفتی ندارد- جایگاه ویژهای نداشتند.
اولین جنبشهای جوانان که در انگلستان به صحنه آمدند دارای پوشش، اصلاح سر و صورت، رقص و آواز، آهنگ و ترانه، روابط جنسی و حتی مواد افیونی و مخدر ویژه خود بودند. کمپانیهای انگلیسی و چندملیتی در اولین گام اقدام به تولید انبوه متعلقات این جنبشها کردند و ضمن کسب درآمد سرشار از محل فروش کالاهای فرهنگی فوق، جنبشهای مزبور را به بنبست کشاندند. چرا که علت انتخاب رفتارهای ویژهء فوق متمایز شدن گروه در جامعه بود.
البته این کالاهای فرهنگی به سایر کشورها نیز صادر شدند تا ضمن درآمدزایی هنگفت برای کمپانیهای غربی، حیات سایر فرهنگها نیز محدود و محدودتر شود. این امر در برخی کشورها مانند ایران که از قانون کُپیرایت (حقمؤلف) تبعیت نمیشود بصورت خودجوش و توسط زیادهخواهی قاچاقچیان، کارگاههای زیرزمینی و تولیدیهای پوشاک توزیع، و بوسیله نوکیسههای بیخرد که از هر وسیلهای برای نمایش ثروت بادآورده و بیحیایی خود استفاده میکنند،شیوع یافت.
جنبشهایاجتماعی اصیل در جوامعی که حقیقت را دور از دسترس یافتند و همه چیز را نسبی تلقی کردند گسترش یافت. به عبارتی نسبیتگرایی و بیاعتباری گزارههای علمی تدریجاً جوامع پیشرفته در مادیات را واداشت تا برای حفظ بقای خود جنبشهایاجتماعی را در چهارچوب جامعه مدنی به رسمیت بشناسند. آنها سعی کردند کسانی را که در چهارچوبهای جامعه فعلی ارضاء نمیشوند در محدوده جنبشهایاجتماعی سرگرم و کنترل کنند و بدینوسیله فروپاشی تمدن غرب را به تأخیر بیندازند و واضح است که هر چیزی که مرگ نظام لیبرال-دموکراسی را به تعویق اندازد، نهادی مطلوب به حساب میآید. بنابرین با ظهور آرای فوکو، هابرماس، مارکوزه و... جنبشها به نهادهایی برای کنترل جریانهایاجتماعی از طریق خوداظهاری و شفافشدن حرکتهای زیرزمینی با کارکرد واسطهگری میان مطالبات اجتماعی و دولت و یا به تعبیر علمی-جهانسومی برای تعمیق دموکراسی تبدیل شدند.
همانطور که گفته شد جنبشهایاجتماعی محصول طبیعی جامعه پسامدرن هستند. اما چندی پیش عدهای از منورالفکرهای ایرانی تصمیم گرفتند تا جنبشاجتماعی نوینی را در ایران متولد سازند. در فروردین 1379 همایش سه روزهای از سوی حزب سبزها در آلمان و به دعوت بنیاد هاینریشبل (وابسته به حزب مزبور) در خانه فرهنگهای جهان در برلین برگزار شد.
نام این کنفرانس «ایران پس از انتخابات» بود که با موضوع «تغییرات دموکراتیک در ایران» بعد از انتخابات مجلسشورایاسلامی دوره ششم برگزار گردید. «کنفرانسبرلین» با مخالفت و اعتراض برخی گروههای کمونیست و سلطنتطلب در خارج کشور مواجه گردید و با پخش صحنههایی از عریان شدن یک مرد، رقصیدن یک زن، فریادهای مرگ بر جمهوری اسلامی و سران آن، در ایران بازتاب رسانهای یافت.
در این کنفرانس که پخش قسمتهایی از آن با ناراحتی و اعتراض سران جبهه اصلاحات از جمله «سیدمحمد خاتمی» روبرو شد؛ 17 نفر با گرایشهای متنوع و در ذیل گفتمان اصلاحات حضور داشتند.[2]
در این همایش که با زمینهسازی دو عضو نهضت آزادی[3] برگزار شد، برخی مخالفان خواستار براندازی نظام و گروهی دیگر خواستار فروپاشی نظام ولایت فقیه از طریق اصلاحات بودند و برای اثبات برادری خود به حضار، به احترام کشتهشدگان ضدانقلاب که در ایران اعدام شدهاند یک دقیقه سکوت کردند.

حزب سبزها در آلمان که تحت نفوذ صهیونیستهای این کشور قرار دارد تلاشهای زیادی را در اتصال تجدیدنظرطلبان داخل و ضدانقلاب خارج ایران انجام داد و این تلاشها با عضویت «یوشکا فیشر» وزیر خارجه وقت آلمان در حزب سبزها و ارتباط وی با «مسعود رجوی» سرکرده منافقین بیارتباط نبوده است.
بعدها تلاش زیادی برای تئوریزه کردن «ایران پساسکولار» صورت گرفت و متون فراوانی توسط مراکز علمی و مرکز گفتگوی تمدنها منتشر گردید و بعضی چهرههای بینالمللی چپ که چندی است دستها را به نشانه تسلیم در برابر نظم نوین جهانی بالا بردهاند، به ایران دعوت شدند و جلسات مهمی را برگزار کردند.
این تلاشها اگرچه با رأی مردم به «مجلس هفتم» و دولت «محموداحمدینژاد» ظاهراً ناکام ماند، اما آنها که معتقد بودند «دوران کمربندهای عفت گذشته است»[4] دست از تلاش و فرهنگسازی برنداشتند، تا اینکه ستارهای بدرخشید و ماه مجلس شد که: «این موج که اکنون خود را به رخ میکشد کار امروز و این چند روز نیست، سالهاست که جریان دارد و ادامه خواهد یافت. گاه به بهانه چیزی یا کسی سر بر میکشد و گاه دیگر فرود میآید تا وقت وقتش دوباره برخیزد»[5]
این موج قرار بود تداوم یابد، چه با پیروزی در انتخابات و چه با شکست در آن. نه اینکه این موج اهمیت زیادی داشته باشد، آنچه اهمیت دارد انحرافی است که با نام امام(ره) و بر ضد سیره او پیگیری میشود. آنچه تأثر برانگیز است پیوستن آنهایی است که برای احیای حق و عدالت یا برای بازگشت به روزهای اول انقلاب به قافله غافلان همرا گشتهاند. آنچه دل را به درد میآورد همراهی عدالتخواهان و جویندگان راه امام(ره)، علم(ساينس)زدهها و رهجویان توسعه غربی و آنهایی است که نمیتوانند چشم از بیتالمال بردارند. نفس این همسنگری بد و مذموم است. باید اندیشید که چگونه وسوسه شیطان چنین خاکریزی را محقق کرده است.
به هر روی جنبشهای اجتماعی بهدلیل وجود شکافهای شدید اجتماعی بوجود میآیند و هنگامی که این شکاف مصنوعی و ساختگی باشد، باید آن را با داستانپردازی و متشنج کردن اوضاع تشدید کرد. باید کاری کرد که امکان گفتگو و تفاهم از میان برود و احساسات و عواطف به جای عقل بنشینند.
در جوامع بهلحاظ تمدنی ناپایدار- و اصطلاحاً در حال گذر- که جمع، همچنان حول یک فرد یا رهبر شکل میگیرد، باید این سزارین با روشهای بومی حادث شود. بهعبارتی بر خلاف جنبشهای غربی، جنبشهای جهان سومی متکی بر یک رهبر هستند رهبری که از روشهای موفق تاریخی که مردم نسبت به آنها احساس تعلق ناخودآگاه دارند، تقلید میکند و اگر این تقلید مؤثر نیفتاد، برای تهییج هرچه بیشتر مردم نیاز به خون پیدا میشود نظیر آنچه در پاکستان برای «بینظیر بوتو» اتفاق افتاد. در واقع صحنهگردانان حوادث پاکستان با ریختن خون «بوتو»، بازی باخته را بردند.
جنبشهای اجتماعی گاهی با از دست رفتن «نظام معنایی» که افراد را گرد هم میآورد، گاه با دستیابی به «هدفی» که در پی آن بودهاند و گاهی با «سرکوب» از میان میروند، اما بهترین راه برای حفظ آنها تبدیل آنها به یک «حزب سیاسی» است. اما سئوال جدي كه بايد در آن تأمل كرد اين است که آيا «جنبشسبزایران» نسخهء گرتهبرداريشده و خواهرخوانده حزب سبزها در آلمان است؟
[1] یکی از اولین جنبشهای اجتماعی جدید، جنبش دانشجویی می 1968 است که در اعتراض به جدایی خوابگاههای پسرانه و دخترانه- که به تعبیر معترضان، اخلاقی از مُد افتاده بود- واقع شد. «هربرت مارکوزه»- که خود از فعالان این جنبش بود- آن را در کتاب «اروس و تمدن» به تصویر کشیده است.
[2] این افراد عبارتند از: چنگیز پهلوان، علی افشاری، علیرضا علویتبار، مهرانگیز کار، جمیله کدیور، کاظم کردوانی، اکبر گنجی، شهلا لاهیجی، خدیجه مقدم، حسن یوسفی اشکوری، حمیدرضا جلاییپور، محمود دولتآبادی، فریبرز رییسدانا، منیژه روانیپور، محمدعلی سپانلو، عزتالله سحابی و شهلا شرکت.
[3] ابراهیم یزدی و محمدتوسلی
[4] شهلا لاهیجی، مدیر یک مؤسسه انتشاراتی فمینیستی در تهران
[5] بیانیه میرحسین موسوی به حامیان تغییر سبز پیش از انتخابات 22 خرداد
بابی بهسوی امام(ره)
در ادبیات اجتماعی ایران پیش از انقلاباسلامی که تقلیدی از ادبیات حاکم بر جهان بود، جوامع یا شرقی- به معنی تبعیت از بلوک شرق- بودند یا غربی- به معنی تبعیت از بلوک غرب. در جوامع مدرن- چه بلوک شرق، چه بلوک غرب- آنچه اصالت داشت سرمایهسالاری[1] به عنوان صورت اقتصادی تمدن بشرمدار[2] بود. این سرمایهسالاری یا «سرمایهسالاری فردی» موسوم به لیبرالیزم را خواهان بود یا «سرمایهسالاری جمعی» موسوم به سوسیالیزم را.
البته سرمایهسالاری دیگری نیز وجود دارد که محصول شرایط بحرانی جامعه مدرن است و فاشیزم خوانده میشود. در واقع آنهنگام که سرمایهسالاری لیبرال دستخوش بحران میشود، سرمایهسالاری صورت فاشیستی به خود میگیرد تا با تکیه بر اقتصاد مبتنی بر تعاونیها، جنگطلبی، توسعه صنایع نظامی و گسترش متصرفات استعماری بحران کشندهی جامعه لیبرال را مهار نماید.
سرمایهسالاری سوسیالیستی نوعی نظام متمرکز دولتی و بر پایه اقتصاد با برنامه است. درحالیکه سرمایهسالاری لیبرال نوعی نظام بر پایه بازار آزاد و مالکیت خصوصی است و فاشیزم نوعی نظام بحرانزده که قادر به اداره عقلانی اوضاع نیست و سعی در حفظ منافع سرمایهداران حاکم و صاحبان انحصارات بزرگ و در خطر ورشکستگی از یکسو و جهت دادن آتش خشم تودهها با استفاده از قابلیتهای عظیم نژادپرستانه و پرخاشگرانه است.
در انواع جوامع مذکور بهتناسب مردم به فقیر(ناتوان و ندار) و غنی(توانا و دارا)، کارگر(ستمدیده) و سرمایهدار (ستمگر) و یا نژاد پست و نظام برتر تقسیم میشوند. اما بعد از انقلاباسلامی سال57 ادبیات جدیدی در عرصه بینالملل ظاهر گشت که از شعار «نهشرقی،نهغربی،جمهوریاسلامی» آغاز شد و سپس جهان را به دو بخش مستضعف و مستکبر تقسیم کرد.
در این معنا مستضعف کسی است که علیرغم حق واقعی خود ضعیف نگاه داشته شده و مستکبر کسی است که کاخ خود را جز با کوخنشین کردن دیگران فراهم نکرده است.
البته همانطور که از شعار «نهشرقی،نهغربی،جمهوریاسلامی» تنها یک برداشت سطحی سیاسی شد، معنی مستضعف و مستکبر نیز در این سطح ماند و اینکه چگونه شیطانرجیم در پیشگاه خدا تکبّر کرد که من از آتشم و این خلق جدید از گِل، و اینکه شیطان بزرگ کیست و چرا جز وسوسه و تحریک هوای نفس هیچ غلطی نمیتواند بکند، کمتر سخنی بهمیان آمد.
در انقلاب اسلامی ملت ایران تقوا محور قرار گرفت و قیام برای خدا ارزش شناخته شد تک-تک، دوتا-دوتا و چندتا-چندتا و در این چارچوب بود که «و نُریدُ اَن نَمُنَّ عَلیَ الّذینَ استُضعِفوا فِی الاَرضِ وَ نَجعَلهُم اَئِمّه وَ نَجعَلهُم الوَارثین» تفسیر شد. بنابرین در دوران حیات امام(ره) و دفاع مقدس، خوی اشرافیگری در مسئولان نظام دیده نمیشد.
اما طولی نکشید که مسئولیتها به مناصب تبدیل شد و حوزههای خدمتگذاری جای خود را به حوزههای ریاست داد. این امر اتفاقی نبود اولین بار آیتالله هاشمیرفسنجانی در نماز جمعه تهران به مردم اعلام کرد که «دوران سختی به پایان رسیده و همه میتوانند مسکنی خوب و مرکبی راحت داشته باشند» و این تذکری بود برای مردم که چشمها را برای دیدن مساکن خوب و مراکب گرانقیمت و مدیران و نخبگان را برای نمایش عملی پایان سختیها آماده کنند.
همانطور که سلیمینمین گفت برخی مسئولان ما به مجوز یک شخصیت عالیرتبه برای استفاده از اموال عمومی نیاز داشتند تا قبح مسئله شکسته شود. دیگر دوران امام(ره) گذشته بود که خطاب به مسئولان تأکید میکردند شما از میان مردم جوشیدهاید و باید همانگونه که بودهاید، بمانید.
در دوران سازندگی بهرغم تذکرات رهبر معظم انقلاب، دارندگی برازندگی شد و این تفکر غلط به جامعه القا گردید که زمانی قابلیتها و زایشهای مدیریتی رؤسا شکوفا میشود که در زندگیشان امکانات ویژه داشته باشند و بدیهی است که سوارهها بیشتر از وضع پیادهها مطلع میشوند. همین تفکر بعدها توجیهگر اشرافیت و مدیریت لوکس با اموال عمومی برای مدیران شد.

در دوران 16 سالهای که بر ملت با غفلت از امام گذشت تدریجاً مستضعف به فقیر و فقیر به طبقات فرودست و اقشار آسیبپذیر تبدیل گشت تا با حساب و کتاب دهکهای اقتصادی بتوان برنامههای توسعه را پیش برد و این امر واقع نشد مگر با تبدیل امام به مقام معظم و مقام معظم به مقام رهبری و ...
امروزه برداشتها از امام(ره) مختلف و متکثر است. امروز برخی دم از امام میزنند در حالیکه تصمیمی بر «آزادی انرژی متراکم جهان اسلام» نداشته و ندارند. امروز کسانی خود را همسنگر خمینی میدانند که نه تنها برای «ترویج نظام رسولالله-صلیاللهعلیهوآلهوسلم- در جهان استکبار» برنامهای ندارند که دمکردهی «ریشههای فاسد صهیونیزم، سرمایهداری و کمونیزم» را درمان هر دردی میدانند. امروز کسانی خود را همسایه خمینی میدانند که «مظلومان همیشه تاریخ، محرومان و پابرهنگان» را بهجا نمیآورند و غیر از خدا، سازمانملل و انجمنشاهیها را دارند و اگر هزار بار بخشوده شوند دست از آب ریختن در آسیب دشمن بر نمیدارند. امروز روزی است که «اگر امریکا یک کشور اسلامی را به بهانه حفظ منافعش با خاک یکسان کند» به یاران خمینی ارتباطی ندارد. امروز روزی است که نباید خواب بنیاسرائیل در تصرف از نیل تا فرات آشفته شود و «جنگ حق و باطل، فقر و غنا، جنگ استضعاف و استکبار و جنگ پابرهنهها و مرفهین بیدرد» تمام شده است و باید دست و بازوی سرمایهگذاران خارجی در سراسر جهان را بوسید. امروز جنگ ما جنگ عقیده نیست و ما باید در جغرافیا و مرزهای خود محدود و محصور بمانیم. امروز باید سربازان اسلام در جهان را در برابر منافع ملی معامله و معاوضه کرد. امروز این وظیفه اولیه ما و انقلاب ماست که صلا بزنیم ای خوابرفتگان! بیدار شوید و به اطراف خود نگاه کنید که دوبی، مالزی و ترکیه پیشرفت سریعی داشتهاند.
من بدون اینکه بتوانم اثبات وثیقی کنم، فکر میکنم که آقایان ابطحی و عطریانفر در اعترافات خود دروغ نگفتند که امام چه گفت و چه کرد و ما چه گفتیم و چه کردیم ولی احتمال میدهم که اگر آزاد شوند حرفهای دیگری خواهند زد. آنها دروغ نگفتند درباره امام(ره)، آنها فقط نگفتند که دیگر با امام(ره) کاری ندارند.
امروز کسانی کاریکاتور خط امام(ره) را میکشند که در تبلیغات انتخاباتی خود وعدههای شاهکار میدهند که من اگر رأی بیاورم معاونت یا وزارت حقوق بشر تأسیس میکنم. چیزی که در انگلستان، امریکا، آلمان، فرانسه و... وجود ندارد. چیزی که فقط در عراق و افغانستان آنهم بعد از تصرف نظامی بوسیله امریکا و متحدانش ایجاد شد ولی من همچنان در خط امام هستم. من تا این مرحله، بابی بهسوی امام(ره) هستم و الخیر فی ماوقع.
روشنفکر، کولر، بخاری
روشنفکران جهان سومی همواره در حوادث مهم تاریخی نقشهای تأثیرگذاری ایفا کردهاند. روشنفکری در ایران تاریخچه روشن و آشکاری ندارد یا وانمود به این امر میکند.
اولین گروه روشنفکران که در تاریخ به منوّرالفکرها مشهور شدند پرونده تیره و تاری دارند. آنان با تقلید بیچونوچرا از غرب بنیانگذار اولین دیکتاتوری در ایران به معنای مدرن آن بودند.

در طول تاریخ چند هزارساله ایران تا پیش از دوران قاجار، همواره حاکمان ایران در یک سیر سینوسی از اوج قدرت تا حضیض ذلت قرار داشتهاند به عبارتی معمولاً افراد نسبتاً قوی، باهوش و استعداد قابل توجه سلسلهای را پایهگذاری میکردهاند و سپس در طی زمان اخلاف آنها تدریجاً رو به خوشگذرانی بیکفایتی ضعف و انحطاط رفته و سرانجام قدرت را به نخبه دیگری واگذار میکردهاند.
نبود سلاحهای مدرن-با ویژگی خشونت و کشتار وسیع- سبب میشد که هر قبیله و گروهی که دارای توان رزمی بالا، نفرات زیاد و آماده و فرماندهی دلیر و با درایتی بود، به قدرت دست یابد. بنابرین حاکمان در تصرف و تداوم قدرت سیاسی به قوم و قبیله خویش متکی بودند و در تداوم اقتصادی و سیاسی به مالیاتها و رضایت تودههای مردم احتیاج مُبرم داشتند.
اما از دوران قاجار به بعد تدریجاً حاکمان ایرانی دارای پشتوانه خارجی شدند و شاید بطور علنی این امر از قراردادهای ننگین گلستان و ترکمانچای آغاز شده باشد چرا که در این مقطع، رسماً دولت شوروی حمایت خود را از به قدرت رسیدن ولیعهد اعلام میکند و مکلّف میشود تا در به تخت نشستن وی مساعدت نماید و از طرفی ورود و بهکارگیری وسیع سلاح گرم، امکان به قدرت رسیدن سایر مدعیان قدرت را محدود میسازد.
بنابرین جنس، نوع و شدت ظلم و ستمی که به مردم روا داشته میشود در دوران قبل و پس از قاجار ماهیتاً متفاوت است. اما پس از اکتشاف و استخراج منبع درآمدی به نام نفت بویژه در اواخر قاجار و دوران پهلوی بهطور کامل، حکومت از مردم مستقل میشود و حاکمانی ناشایسته و بیلیاقت و صرفاً با حمایت سیاسی- نظامی بیگانه و موتور اقتصادی نفت به تخت مینشیند. بنابرین دوران پهلوی حاوی یک پتانسیل عظیم برای ظلم و تعدّی و تجاوز به حقوق مردم میشود و به یک معنا پهلویها تنها دیکتاتورهای تاریخ ایران بودهاند.
اما آنچه در این زمینه مهم است و غالباً مورد غفلت قرار میگیرد نقش روشنفکران و فرنگرفتهها و مدرکبدستان در پیدایش و تداوم دیکتاتوری در ایران است. پیدایش رژیم پهلوی و افول و اضمحلال قاجاریه را نمیتوان تنها تغییر یک سلسله پادشاهی و روی کار آمدن پادشاهی دیگر تحلیل کرد.
این مسئله زمینهها و ابعاد فکری و فرهنگی فراوانی دارد. دکتر «موسی نجفی»[i] برای فهم بهتر شرایط قبل از کودتای سوم اسفند و عوامل مؤثر نظام فکری-سیاسی پهلوی، چند عامل و محور را قابل بررسی میداند:
1- انحراف در نهضت مشروطیت به علت:
الف)کنار رفتن و کنار زده شدن اندیشه دینی و یأس متدینین
ب)خوب نشناختن غرب و دسته کم گرفتن خطر استعمار
ج)استحاله محیط نقد و اجتهاد و در نتیجه انتخاب تقلید، خودباختگی و سطحینگری
2- غلبه سکولاریزم و لائیزم بعد از مشروطه در صحنه تحولات سیاسی ایران
3-هرج و مرج و ناامنی و عدم استقرار نهادهای قانونی
پس از مشروطه و کنار رفتن جریانات دینی و حضور سکولارها در ایران تا چند دهه بعد و تا پایان روزگار رضاخان، آشکارا اتحادی استراتژیک بین روشنفکران و رضاخان بوجود آمد. این اتحاد مولود طبیعی و قهری این نکته بود که جامعه ایران به دلیل اعتقاد عمیق به اسلام و مذهب شیعه به هیچ وجه حاضر نبودند از سنتهای دینی خود دست بکشند و لذا تمامی فعالیتهای این گروه در کتابها، رسانهها، جراید، احزاب و اجتماعات برای نفوذ فرهنگی غرب در مردم به شکست منجر شد.
البته هرچند وحدت فرهنگی در جامعه به خطر افتاد و مظاهر سطحی از غرب به کوچه و بازار رسید و به انحطاط بخشی از فرهنگ کشور منتهی شد، اما این همهی ماجرا نبود و این مسئه به همراه ناامنی حاصل از اختلاف گروهها و دستهجات سیاسی و ضعف قاجاریه و نفوذ انگلستان بر روی هم، سکولارهای داخلی را به این نظریه رساند که ایجاد بهاصطلاخ تجدد و اصلاحات نه فقط با برنامههای فرهنگی که با زور و قلدری و خشونت باید توأم شود.
بویژه آنکه آنان بههیچ وجه نمیتوانستند قدرت نفوذ علما و دین را تحمل کنند. این مسئله بعد از کودتای سوم اسفند و در نزدیکی منورالفکران، بعد از مشروطه با رضاخان کاملاً مشهود است و تمجید مطبوعات از سردارسپه به عنوان ناجی ایران نیز از همین امر سرچشمه میگیرد.
طی دو دهه حضور رضاخان در قدرت، روشنفکرانی مانند سیدحسنتقیزاده، محمدعلیفروغی، علیاکبرداور، علیاصغرحکمت، تیمورتاش، نصرتالدوله، کسروی و... که در مجموع به سکولاریزم، باستانگرایی و تجددخواهی ظاهری و سطحی دامن زدند، همکاری قلم و شمشیر را ضروری دیدند.
آنها در مطبوعات و جراید خود بهشدت به دین و اعتقادات مردم هجوم برده و آنان را خرافه و موهومات جلوه میدادند و با برگزاری کنگرههای باستانشناسی و بزرگداشت مشاهیر و پیراستن زبان فارسی از لغات عربی از یکسو و با ایجاد تشکیلات دادگستری مدرن بهمنظور کاهش قدرت علما و قوانین اسلام و سرانجام تغییر و کشف حجاب از سوی دیگر سعی در اجرای نقشههای خود کردند.
از دیگر اقدامات روشنفکران که با شعار آزادی و تساهل و تسامح با رضاخان همسنگر و همسفره شدند میتوان به تعطیلی مدارس دینی و تخریب مساجد و تکایا، تمرکز و دولتی کردن امور دینی مانند امور وقف، آزادی استعمال مشروبات الکلی، محدودیت در مراسم سوگواری و ترحیم و نماز جماعت، ایجاد کارناوالهای شادی بخصوص در ایام عزاداری، سختگیری در سفر عتبات عالیات و... اشاره کرد.
بنابرین روشنفکران خودباخته و مقهور قدرت مادی غرب برای تحقق آزادی و توسعه، مردمی را که با آنان همراه و همراز نشدند به دامن استبداد و دیکتاتوری رضاخانی کشاندند و تأییدی شدند بر این جمله حکیمانه مرحوم سید حسن حسینی که گفت:
روشنفکر در جهان سوم مانند کولری در زمستان و بخاری در تابستان است.
---------------------------------------------------------------------------------------------------
[i] نجفی؛ موسی، مقدمه تحلیلی تاریخ تحولات سیاسی ایران؛ تکوین هویت ملی نوین ایران از عصر صفویه تا دوران معاصر، نشر منیر، تهران، 1378
نوام چامسکی در جمع معترضان نیویورک چه می کرد؟
به یاد میآورم چندسال پیش از این «عبداللهاردنی» جانشین انگلیسیزاده «شاهسلطانحسین» را که گفت تشکیل «هلالشیعی» در خاورمیانه باعث نگرانی و تنش است و باید برای آن چارهای اندیشید. البته که عبداللهاردنی سخنگوی دیگران بود و آدمهایی در این قدّوقواره را چه به اندیشهورزی و چارهجویی.
نوام چامسكي، استاد دانشگاه، زبانشناس و منتقد سياست خارجي آمريكا با بيان آن كه بيشترين ذخاير انرژي خاورميانه در منطقه موسوم به «هلالشيعي» قرار دارد، گفته بود: «كنترل ايران بر اين هلال، وحشتناكترين كابوس براي آمريكاست» و «تهران در اين هلال محور است، هلالي كه از ايران تا حزبالله در جنوب لبنان و از مناطق شيعينشين جنوب عراق و سوريه ادامه دارد»
به گفته چامسكي «بدترين كابوس واشنگتن اين است كه يك ائتلاف شيعه كنترل مهمترين ذخاير نفت جهان را مستقل از آمريكا برعهده گيرد و آمريكا در اين نبرد شكست بخورد.» بنابرین منظور عبداللهاردنی از هلال شیعی تشکیل حکومتهای مستقل و مردمسالار و پیرو مقاومت بود که از دولت قانونی «اسماعیل هنیه» در فلسطین اشغالی تا حکومت جمهوریاسلامیایران را در بر میگرفت. به عبارت دیگر منظور عبداللهاردنی از هلال شیعی، ایران و حوزهی نفوذ معنوی ایران در منطقه خاورمیانه بود که به تشکیل جبهه مقاومت و اتحاد اسلامی میان اهل تسنن و تشیع منجر گردیده است.
اسرائيل و آمريكا بعد از حادثه سال 2000 توافق كرده بودند كه حزبالله را بايد از لبنان حذف كرد. تعبيرشان اين بود كه ماري وجود دارد كه سر آن در تهران، وسط آن در سوريه و دُم آن در لبنان قرار دارد و مناسبترين جايي كه ميشود به اين مار لطمه زد از طريق دم آن است؛ چرا كه حزبالله نزديك به اسرائيل بود و بيشتر ميتوانست به اسرائيل زيان برساند[1]. و[2]
سردمداران نظام سلطه و مدعیان پایان نکبتبار تاریخ باید این هلال به اصطلاح شیعی را منهدم میکردند، بنابرین دست به اقدام زدنند. اولین اقدام ترور «رفیق حریری» در لبنان بود که نهایتاً در فضای شوک و بُهت ناشی از آن، اوضاع سیاسی سوریه و لبنان را متشنج کرد. استعفا و خودکشی مقامات سوری و سکوت طولانیمدت آنها در روزهای بعد، اولین نتایج این پروژه بود.

سپس جنگ 33 روزه کلید خورد و گرچه این نبردها سختی و مشقّاتی را برای مردم- بویژه- جنوب لبنان وارد آورد ولی روسیاهی به ذغال ماند. سپس لشکرکشی خیابانی و جبههبندیهای قومی و قبیلهای در لبنان آغاز شد و گروههای 14 و 8 مارس در برابر هم ایستادند و رفتوآمدهای پیدرپی آنگلوساکسونها به لبنان وضعیت را نسبت به قبل تاحدّی دگرگون کرد.
در فاز بعد با تشدید و تحریک اختلافات و تطمیع و تحمیق جریان «محمودعبّاس» کشمکش و درگیری در سرزمینهای اشغالی را دامن زدند و این امر تا آنجا ادامه یافت که جنگی22 روزه بر نوار غزّه تحمیل شد و لیبرال دموکراسی صورت منحوس و پلشت خود را نمایان کرد و در ایّامی که زنان، سالمندان و کودکان در غزه به خاک و خون کشیده میشدند، سران جنبش فتح با همقطاران اسرائیلی و مصری خود دیدار تازه کرده و عکسهای یادگاری میگرفتند.
در عراق هم اوضاع بهتر نبود و بمبگذاریها و جنایات کور دستپروردههای خادم حرمینشریفین ادامه یافت و به ویرانی بخشهایی از حرم امامینعسگریین (علیهماالسلام) منجر شد و تنها دعای امام عصر (ارواحنالهالفدا) و حضور حضرت آیتالله سیستانی(حفظهالله) از وخامت اوضاع کاست و البته افشاء راز شکست توطئهگران خیلی دور نخواهد بود.
شکست در جبهه لبنان و فلسطین و ناکامی در عراق و سوریه شامّهی استراتژیستهای ورشکسته دنیا را به نقطه مرکزی رساند. باید قلب جریان را نشانه گرفت. اما چگونه؟ امکان حمله بیرونی ممکن نبود. چامسكي تصريح كرد: «هر گونه حمله آمريكا به ايران بسيار بعيد است، جهان شديداً با چنين اقدامي مخالف است و 75 درصد آمريكاييها نيز ديپلماسي را به تهديدات نظامي عليه ايران ترجيح ميدهند.» و «بر اساس نظرسنجيها به رغم اختلاف ميان جمعيت شيعه ايران و جمعيت عمدتاً سني همسايگان عرب آن و همچنين تركيه و پاكستان، بيشترين درصد مردم اين كشورها، حتی ايرانِ مسلح به تسليحات اتمي را به هر گونه اقدام نظامي آمريكا ترجيح ميدهند.»
اما اختلافات درونی همیشه فرصتهای مناسب و کمهزینهای را در اختیار دشمن میگذارند. نمیدانم تا چه میزان پروژه اغتشاش از قبل انتخابات مورد بررسی واقع شده بود ولی هرچه بود افتتاح BBC فارسی اگر از پیش تعیینشده نبود، لااقل یک نعمت و عصای دست توطئهگران بود تا اوضاع و احوال را مطابق میل خود بگردانند و اختلاف سلیقهها را با چاشنی هوای نفس به خشونت بکشانند.
امروز جمهوریاسلامی آسیب قابل توجهی از حوادث اخیر متحمل شده است و باید برای برگرداندن وضع قبل تلاش زیادی صورت داد. اما هرچه بود به برکت وجود ولیفقیه و ایستادگی او، پروژه تبدیل هلالشیعی به «هلال ناامنی و آشوب عراق، ایران، افغانستان» -آنطور که «حسن ابطحی» گفت- ناکام ماند.
اما بهترین راهبرد برای تأمین مقصود بالا گوشآویز قرار دادن کلام رهبری است:
حوادث انتخابات جداً به ما هشدار میدهد كه دشمن هميشه در كمين است و غفلت از ضربات احتمالی او حتی در بهترين شرايط، بسيار خطرناك است ... تجربه مهم انتخابات 22 خرداد اين است كه اگر در عرصه سياسی و اجتماعی به يكديگر بدبين باشيم و به چشم دشمن به هم نگاه كنيم و اگر فكر و بصيرت نداشته باشيم، از سوی دشمنان حقيقی ضربه میخوريم .... دشمن بداند كه با چه ملت و نظامی روبروست و تصور نكند با كارهای پيشپا افتاده میتواند ملت را به زانو درآورد ... دشمنان در اين خيال نباشند كه با تقليد مغلوط از حضور عظيم مردم در انقلاب پرشكوه 1357 و در يك كاريكاتور از آن حركت عظيم، میتوانند به نظام اسلامی ضربه بزند چرا كه اين نظام مقتدر و ريشهدار با اين كارها شكست نخواهد خورد ... با مسجد ضرار و تقليد از امام بزرگواری كه از عمق دل و جان غرق قرآن بود نمیتوان اين مردم آگاه را فريب داد چرا كه دل اين ملت، به نور ايمان روشن است.
بسياری از مردم، جوانان و نخبگان براساس احساس وظيفه، ايمان و صداقت در اين انتخابات شركت كردند و بعد هم تسليم قانون بودند كه اينها برندگان اين امتحان بزرگ هستند ... اين انتخابات برخی خواص را مردود كرد و برخی جوانان هم كه با صداقت و سلامت وارد ميدان شده بودند در مواردی اشتباه كردند ... رئيسجمهور محترم كه از جانب ملت با رأی بالا و نصابی بینظير به اين مسئوليت مهم گماشته شده است و همكاران او در دولت آينده بايد با قدرشناسی از اسلام و ايمان ملت همه توان و تلاش خود را برای خدمت به مردم و پيشبرد اهداف انقلابی بكار گيرند ... رئيسجمهور و دولت دهم متعلق به آحاد ملت و همه رأیدهندگان انتخابات 22 خرداد هستند و اين واقعيت بايد در عمل و در برنامهريزيها حتماً مورد توجه قرار گيرد ... به موازات علاقهمندان فراوان رئيس جمهور 2 دسته ديگر هستند كه بايد مورد توجه و محاسبه قرار گيرند مخالفان عصبانی و زخمخورده كه در 4 سال آينده به معارضه با دولت ادامه میدهند و منتقدانی كه با نظام و رئيسجمهور دشمنی ندارند و بايد ديدگاهها و نظرات آنان را مورد توجه قرار داد و من اميدوارم اينگونه عمل شود ... بايد از آسيبديدگان حمايت كرد و آسيبزنندگان را هر كسی باشند شناسايی كرد و مورد مؤاخذه قرار داد.[3]
[1] گفتگوی موسي احمد قصير با خبرگزاري فارس درباره جنگ 33 روزه اسراييل عليه لبنان
[2] موسي احمد قصير، همرزم شهيد احمد قصير از استشهاديون لبنان و ديگر شهداي مقاومت اسلامي حزب الله، اهل روستاي ديرقانون النهر از توابع شهر صور در جنوب لبنان است. که بهواسطه مسئوليت خود اطلاعات ارزندهاي از وضعيت داخلي لبنان و مسائل بينالمللي تاثيرگذار به شرايط اين كشور دارد.
[3] رهبر انقلاب اسلامی در مراسم تنفيذ حكم دهمين دوره رياست جمهورى اسلامی ايران
بعد از روزها هیجان و اضطراب سرانجام انتخابات ریاستجمهوری دهم با اعلام صحت نتایج انتخابات، توسط شورای محترم نگهبان قانوناساسی به پایان رسید. در این دوره از انتخابات، سئوالات بسیاری توسط کاندیداها در جلسات تبلیغاتی و مناظرات تلویزیونی بیان شد که برخی از آنها هرگز مجال پاسخگویی نیافت.
شاید یکی از علل این امر، ماهیت و ذات سئوالات و مدعیات کاندیداها باشد. چرا که پرسشهای بنیادین که ریشههای عمیق نظری و فلسفی دارند، در زمان محدود و در فضای هیجانزده انتخابات بسهولت قابل توضیح نیستند.
در اظهارات یکی از کاندیداها تلویحاً دکتر احمدینژاد به دیکتاتورمآبی متهم گردید. البته اگر بیان این اتهام مربوط به ویژگیهای شخصی و روانی وی باشد، باید خود ایشان و ناظران منصفی که شناخت دقیق از وی دارند، اظهار رأی و نظر نمایند.
اما به نظر میرسد لااقل بخشی از این اتهام مربوط به طرز تفکر و عقاید رییسجمهور و دولت وی است. در این صورت مخاطب این اظهارات، شخص رییسجمهور نیست و چهبسا این اتهام، شامل حال همه هواداران و رأیدهندگان به وی نیز میشود.
چندیپیش شنیده شد که محسن مخملباف در گفتوگو با «رویترز» ادعا کرد: این یک تقلب انتخاباتی نیست بلکه یک کودتا است و مردم باید به خیابانها بریزند. او همچنین طی نامهای با عنوان «رئیسجمهورموسوی فرمان بده»، از میرحسین خواسته بود که فرمان مبارزه و اعتصاب بدهد. وی در ادامه از اغتشاشگران خواسته بود که روزها به خیابانها بریزند و شبها نیز بر بام خانههایشان داد و فریاد کنند؛ اعتراضات بدون مماشات و توأم با خشونت.

این اظهارات از چند جنبه قابل بررسی است:
1- ممکن است کسی بگوید وی که در دوران تبلیغات و پس از آن، به شدت خود را به مهندس موسوی میچسباند، قصد موجسواری و آسیبرساندن به کارنامه و حیثیت انقلابی وی را دارد. البته این مسئله محتمل است. چرا که اصولاً در تهدیدهای نرم چیزی که مورد توجه است، تصرف قلبها و مغزها با هر وسیله ممکن است.
میدان نبرد در تهدید نرم، قلب و مغز مردم است. راه تصرف قلب، ایجاد "عشق و نفرت" و راه تصرف مغز، ایجاد "شک و شبهه و یقین" است.
بنابراین در تهدید نرم با ایجاد تردید و شبهه نسبت به مبانی، ارکان و باورهای یک جامعه و یا ایجاد نفرت بیپایه و اساس در درون آحاد یک جامعه، جامعه به تصرف غیرفیزیکی دشمن در میآید. در این حال عوامل تهدید در حوزه تصرف مغزها، روزنامهنگاران و دانشمندان و عوامل تهدید در حوزه تصرف قلبها، ورزشکاران، هنرمندان، موسیقیدانان، خوانندهها و... هستند. (1)
2- ممکن است تصور شود سخنان مخملباف اگرچه همراه با تندروی و غلبه احساسات بر عقل است(2) ، ولی حاوی نکاتی است تأملبرانگیز. به عبارتی ممکن است مدعیات وی– با اندکی تلطیف عقلی و میهندوستانه- مورد نظر دیگرانی از جمله در میان حامیان مهندس موسوی باشد، که در این صورت اقامه پاسخ به آن ضرورت دارد و میتواند به تخفیف اختلافات بینجامد.
در فیلم "فریاد مورچگان" مخملباف، شخصیت مرد فیلم جملهای با این مضمون میگوید: «من با هر کسی که به حقیقت رسیده مشکل دارم چون کسی که به حقیقت میرسد، دیگر فاشیست میشود» این نگاه، یک نگاه نسبیتگرایانه است که در آن کسی نباید تلاش و اراده رسیدن به حقیقت را داشته باشد. چرا که اولاً حقیقت مطلقی وجود ندارد و ثانیاً به فرض کشف حقیقت، فرد بر سر حقیقت میایستد و وقتی ایستاد مطلقگرا، انحصارگرا و فاشیست میشود.(3)
این نگاه بیشتر یک بهانه سیاسی بدست میدهد و ادعای پیشگیری از پیدایش جامعه فاشیستی هیتلری را دارد. جامعهای که مبتنی بر تفکر پیامبران بزرگ تجدد نظیر نیچه و هگل بود. در اینجا برای جلوگیری از پیدایش جامعه هیتلری، تمام بشریت دعوت به بیتوجهی و چشمپوشی از حقیقت میشوند تا فاشیست نشوند.
البته که انواع ایسمها متعلق به جامعه مدرن هستند و با رویکرد حقطلبانه و عدالتخواهانه برآمده از نگاه دینی، امکان پیدایش فاشیسم یا هر ایسم دیگری وجود ندارد و بنابراین این ادعا درباره مجموعه جمهوریاسلامی از جمله دکتر احمدینژاد گزاف است، مگر اینکه عدهای انقلاب اسلامی را از ماهیت و محتوای اصیل آن تهی نمایند، و اصلاً حضور مردم در انتخابات و انتخاب آنها دقیقا ایستادگی در برابر این انحراف بود.
اما نکته قابل توجه این است که با فروپاشی شوروی سابق که به منزله پایان دوره مارکسیسم و کمونیسم بود، لیبرالها و در رأس آنها امریکاییها از یک طرف اعلام کردند حقیقت مطلقی وجود ندارد و به هیچ آرمانشهری نمیتوان رسید و سرانجام نگاه آرمانگرایانه، تمامیتخواهی و انحصارطلبی است. و از طرف دیگر خود را صاحب تمدن «پایان تاریخ» دانستند.
به عبارت دیگر امریکاییها ضمن نفی حقیقت مطلق و نگاه آرمانگرایانه، جسورانه جامعه خود را جامعه ایدهآل و مطلوب نهایی بشر دانستند. و با ترفندهایی نظیر جهانیسازی اقتصاد و بالتبع فرهنگ و سیاست، همه را مجبور و محکوم به پذیرش لیبرال دموکراسی، جامعه مدنی، حق بشر و سبک زندگی امریکایی کردند. و اگر جامعهای به این سمت نرود به جرم نقض حق بشر، فقدان دموکراسی و... در مجامع جهانی محکوم میشود.
در اینجا دو نکته وجود دارد:
1- مهمترین دشمن بیرونی تفکر لیبرال، اسلام است که داعیه آرمانشهر مهدوی و تحقق جامعه عدل را دارد و به همین جهت اسلام به عنوان حامی تروریسم -بخوانید عدم پیروی از تمایلات نظام سلطه- مورد تهاجم نظام جهانی قرار میگیرد.
2- مهمترین دشمن درونی تجدد، ایستادگی و پافشاری کور بر لیبرالیسم است. مارکس –از پدران جامعهشناسی- معتقد بود که دین افیون تودههاست، چرا که معتقد بود دین حرکت را از جامعه میگیرد درحالی که جامعه برای شدن و صیرورت نیاز به یک موتور و نیروی محرک دارد ولی دین ایستایی بوجود میآورد و با تخدیر جامعه، آن را به خلسه میبرد.
حال تصور کنید که مدعیان تفکر لیبرال با ادعای به پایان رسیدن تاریخ، خواهان ایستایی و تخدیر جوامع مدرن هستند. اگر مسلمانان در اصول اسلام چون و چرا نمیکنند به جهت اعتقاد آنان به صحت دستورات خدای تبارکوتعالی است. ولی تمدن جدید که با اتکا به عقل انسان خودمدار بوجود آمد در صورت باز ایستادن خواهد مرد. عقل ناقص و جزءاندیش باید در سیری تکاملی به پیش برود و الّا خواهد گندید.
اما سئوالی که آقای مخملباف و سایر همفکران ایشان باید پاسخگو باشند این است که آیا پایان لیبرال دموکراسی غربی، فاشیسم نیست؟ آیا حمله امریکا و متحدانش به عراق و افغانستان نشانه انحصارگرایی و توتالیتاریسم نیست؟ آیا هر کس در دنیا از سبک زندگی امریکایی تبعیت نکند، باید او را تروریسم نامید و با انواع سلاحهای کشتار جمعی مورد هجمه قرار داد؟ و نهایتاً، قتل عام کودکان غزه و تهدید ملت رشید ایران برای شما بیشتر اهمیت دارد یا سوت و کفهای زورگویان و قلدران عالم برای شما؟
پینوشت
(1)و(3) سینمای استراتژیک در گفتگو با دکتر حسن عباسی،محسن هادی، آیینه هنر، دور جدید، شماره 20و 21، بهار 1387
(2) محسن مخملباف در ابتدای انقلاب از چهرههای مقبول سینماگران مسلمان بود که با ساخت فیلمهایی مانند توبه نصوح، دو چشم بیسو، استعاذه و ... خود را به عنوان یک هنرمند انقلابی مطرح کرد. و مانیفستی برای سینمای اسلامی نوشت.
این شور افراطی با گذشت چند سال و ساخت فیلم «عروسی خوبان» آرام آرام فروکش کرد و به تفریط و شورش علیه اعتقادات اولیهاش انجامید. وی سپس با ساخت فیلمهایی چون «نوبت عاشقی» و «شبهای زایندهرود» به صف اپوزیسیون پیوست و در سالهای اخیر با ساخت فیلمهایی نظیر «سکس و فلسفه» چهره یک مبتذلساز را به نمایش گذاشته و اکنون در فرانسه اقامت دارد.