
http://rc.majlis.ir/fa/report/show/802022
.jpg)
http://rc.majlis.ir/fa/mrc_report/show/800645

http://rc.majlis.ir/fa/mrc_report/show/800666
شهيد تهرانيمقدم
و
دستور كار جديد علوم انساني در ايران

در روزهاي پيش رو، مهمترين دستور كار علوم انساني در ايران، تلاش براي پاسخ به اين سئوال است كه «علت شكوفايي و تعالي و در نتيجه موفقيت ما چيست؟» چه اخلاقي «روح سرمايهداري» را به بنبست كشانده است؟ «اخلاق بسيجي» چه روحي را در كالبد تاريخ دميده است؟ علوم انساني بايد به اعتراف رئيسجمهور اتحاد شوروي كه پس از ديدن توپخانهي سپاهيان اسلام در نبردهايي همچون بيتالمقدس، والفجر 8 و كربلاي 5 كه با اعجاب بيان كرد: «نيروي زميني سپاه قدرتمندترين نيروي زميني در منطقه است»[1]، عميقاً بينديشد. علوم انساني بايد به اين سئوال پاسخ گويد كه چكونه تفكر بسيجي با توسل به ائمهاطهار (عليهمالسلام) موشكي را كه ژنرالهاي روس با پوزخند از دادن آن به ايران خودداري كردند، با كيفيت و دقتي به مراتب بالاتر ميسازد[2]. تكليف دشواري بر دوش علوم انساني ايران است. اين طور نيست؟
این یادداشت را در رجانیوز ببینید
جايگاه پيشكسوتان در ورزش

در جامعه ايراني بنا به اقتضائات تاريخي كه نوعي درهم تنيدگي ارزشهاي سنتي و مدرن را دارد، تجليل از پيشكسوتان سويه جديدي يافته است. به عبارت ديگر، دستمزدهاي پايين ورزشكاران نسل گذشته و مشكلات مالي، درماني، احساسي ايشان در سالهاي اخير از يكسو و استفاده از علاقه ايرانيان به قهرمانان پيشين و افزايش محبوبيت باشگاه نزد هواداران، بعلاوه كاهش حاشيههايي كه پيشكسوتان ذينفوذ بواسطه نشريات فراوان ورزشي ممكن است براي باشگاه بوجود آورند، از سوي ديگر مهمترين علل تجليل از پيشكسوتان بشمار ميرود.
جنبش اشغال والاستريت و فرسايش سرمايه تمدني
.jpg)
جنبش ضد سرمايهداري يا آنچه كه والاستريت را اشغال كنيد، ناميده ميشود، در روزنامهها، نشريات، دانشكدههاي اقتصاد و صدا و سيما واكنشهايي را برانگيخته است. اما اين واكنشها عمدتاً اقتصادي- سياسي هستند. صدا و سيما در حالي اخبار تحركات ضد سرمايهداري را پوشش ميدهد كه تنها بهرهبرداري سياسي را در دستور كار دارد و از عمق بخشيدن به آن طفره ميرود. محتواي برنامههاي اين سازمان معظم حاكي از آن است كه يا خشنودي صدا و سيما از فروپاشي سرمايهداري، از ته دل نيست يا دستاندركاران محترم اين مجموعه درك درستي از مضمون فروپاشي ندارند. چرا كه بلافاصله پس از پخش خبر بحران اقتصادي غرب، خبر ديگري از رشد شاخصهاي بورس در ايران را گزارش ميكنند. در حالي كه فروپاشي سرمايهداري، فضاي گستردهاي را پيش روي سازمان گشوده است.
نكاتي در باب
«حقوق كودك در جهان معاصر»

برخي از حقوقدانان مدتهاست با فشار در محافل شبهحقوقي و شبهسياسي و با كمك سازمانهاي مردمنهاد درصدد اعمال تغييراتي پيرامون حقوق كودكان هستند. اين كشاكش سياسي- حقوقي ادامه يافت تا اين كه اخيراً شنيده شد، «لايحه تأسيس نهاد ملي حقوق كودك» توسط «وزارت امور خارجه» با همكاري «صندوق حمايت از كودكان ملل متحد (يونيسف)» و «كرسي حقوق بشر دانشگاه شهيد بهشتي» تهيه شده است، اما اين لايحه با سئوالاتي به شرح ذيل مواجه است:
1- چرا مسئله حقوق كودك و حمايت از آن در دهههاي اخير مورد توجه قرار گرفته است؟
2- آيا كودكان در شمار گروههاي آسيبپذير جامعه محسوب ميشوند؟
3- عملكرد تاريخي، وضعيت فعلي و سير اداري نهادهاي موجود در ايران نظير شوراي فرهنگي اجتماعي زنان يا سازمان ملي جوانان چگونه بوده است؟
4- با توجه به نكات فوق وظيفهيجمهوري اسلامي در راستاي «حقوق كودك» چیست؟
پيتر برگر و موج بيداري اسلامي

برگر در تبيين جامعهشناختي خود از دين به مثابه سايبان مقدس تا دين در دوران مدرن راه زيادي طي كرد و به اين نتيجه كه دو نوع مواجهة ديندارانه در برابر موج سكولاريزسيون وجود دارد: يكي طرد (rejection) و ديگري تطابق (adaptation). واكنش اول بر ناسازگاري با مدرنيسم و سكولاريزسيون تأكيد دارد. ظهور انقلابهاي ديني و ايجاد خردهفرهنگهاي ديني و منطقهاي در مقابل فرهنگ مدرن نتيجه اين ناسازگاري است. برگر تبيين اين مسئله را در اين دو احتمال بررسي ميكند: يكي مدرنيته در امور يقيني و قطعي و ايمانهاي مرسوم مردم تشكيك ميكند؛ در نتيجه آنان با گسترش مدرنيسم مقابله ميكنند و در بنيادگرايي ذوب ميشوند. دوم اينكه ديدگاههاي اغلب سكولار در ميان نخبگان فرهنگي رواج مييابد و در نتيجه پايگاههاي اجتماعي ضد سكولار در ميان توده مردم ايجاد ميكند اما اشتباه برگر آنجا بود كه تصور ميكرد آنچه در عرصه جهاني مشاهده ميشود اين است كه حركتهاي ديني از نوع اول (طرد) سير نزولي دارند و حركتهاي نوع دوم (تطابق) سير صعودي؛ با توجه به پايداري ملت ايران بر سر آرمانهاي انقلاب و حركت در مسير ساخت تمدن اسلامي، برگر بايد به اشتباه ديگر خود نيز اعتراف كند آنجا که گفته بود: گرچه حركتهاي ديني با به قدرت رسيدن، در خواهند يافت كه قادر به حفظ مواضع اوليه خود در قبال مدرنيته نيستند.
مذاکره دو همولايتي[1] در آكادميا
دو هفته به پايان ترم مانده است. همانطور كه استاد از كلاس بيرون ميرود با خندهاي از سر رضايت ميگويد: راستي در ترم بعدي هم با من درس داريد. تعجب ميكنيم. يكي از دانشجوها ميپرسد: چه درسي؟ پاسخ ميشنود: «تغييرات فرهنگي» و سپس استاد از كلاس خارج ميشود. حال چه بايد كرد؟ اين اولين سئوالي است كه از ذهن همه ميگذرد. همه به هم نگاه ميكنند. نميدانيم بخنديم يا گريه كنيم.
بعد از چند روز پچپچها هنوز ادامه دارد. همه ناراضياند اما كسي كاري نميكند. بيتفاوتي، سستي، ترس و سكوت حاكم است. رگ بسيجي بودن را بيخيال ميشوم؛ سالهاست به بسيجي درس تقيه و لزوم رعايت مقتضيات زمان و مكان ميدهند. اما آزاديانديشي دانشجويي را چه كنم؟
این مطلب اینجا هم قابل دسترسی است.
علومانساني اسلامي

در گذشته و البته امروز، عدهاي معتقدند علم، اسلامي و غير اسلامي ندارد. عده ديگري نيز هستند كه معتقدند براي دستيابي به علم اسلامي دو چيز بايد مدنظر قرار گيرد: 1- انتخاب و اصلاح موضوع مطالعه و 2- روش متناسب. اين دسته دوم براي تحقق علم مورد نظر خود اقدام به كنكاش در روش پژوهش كردند و نتايج كارشان در پژوهشگاه حوزه و دانشگاه موجود است. (در اين نگاه مسامحتاً اثر فلسفة علم به روش علمي تقليل داده شده است)
در مجاورت دو نگاه قبلي، بخشي از اهل نظر، تحقق علوم انساني اسلامي را در فلسفه جستجو ميكنند. ايشان معتقدند تمدن غربي با فلسفه بود كه قادر گرديد علم- علمي كه قدرت است- توليد كند و ما نيز براي توليد علم متفاوت، نياز به فلسفه متفاوت داريم. اين سخن، غيرمنطقي به نظر نميرسد. اما سئوالي كه بر ميانگيزد اين است كه آيا اين فلسفه بود كه ايجاد تمدن غربي را ممكن گرداند؟ آيا اين فلسفه بود كه انسانهايي براي كشف قاره امريكا و كشتار سياهپوستان افريقا و ساخت سلاح گرم از باروت اختراع چينيها و... تربيت كرد؟ بعيد است كه فلسفه از عهده اينهمه برآمده باشد، ولي مطمئناً فلسفه غربي با عمل غربيان همخواني و همراهي داشته است. به عبارت ديگر سخن گفتن از همراهي و همخواني فلسفه و حتي هنر غربي با تحولات اجتماعي- فرهنگي غرب سخن درستي به نظر ميرسد، اما همراهي و حتي تقدم با رابطه علت و معلولي تفاوت دارد.
بعلاوه جايگاه دين در اين تغيير و تحول و نسبت آن با فلسفه، شايسته تأمل است. نسبت «اخلاق پروتستاني و روح سرمايهداري» چه نسبتي با تحولات تمدن غربي دارد؟ آيا تحول نگرشي در فلسفه، كار را به تغيير و تفسير دين رساند و تحول ديني با روح سرمايهداري همبستگي نشان داد؟
از سوي ديگر، اگر آنطور كه آگوست كنت ميگفت بتوان سه مرحله تكاملي: الهياتي، مابعد طبيعي و اثباتگرايانه (علمي) را از هم تميز داد، آيا ايجاد علوم انساني اسلامي با تغيير و تحول در مرتبه مابعدالطبيعي ممكن خواهد شد؟ يا پسوند اسلامي ما را به تحول در نگرش الهياتي باز ميگرداند؟
آيا فرهنگ مردم ايران شفاهي است؟

طرح مسئله
اين كه «فرهنگ مردم ايران شفاهي است» كمابيش مورد تصديق همگان است و كمتر كسي در اينباره چون و چرا ميكند. چون و چرا پيرامون اين عبارت، مشتمل بر چند سئوال است:
1- آيا فرهنگ مردم ايران شفاهي است؟
2- آيا فرهنگ ديگر ملل غير شفاهي است؟
3- شفاهي بودن فرهنگ نقص و ناپسند است؟
4- نقطه مقابل يا مطلوب در برابر فرهنگ شفاهي چيست؟
طلاق راضيه از حجت؛
نقدي بر «جدایی نادر از سیمین»

در این فیلم زير پا گذاشته شدن حرمت رابطه محرم و نامحرم و عادی جلوه دادن آن اهميت چنداني ندارد چرا كه خواه ناخواه سينماي ليبرال به سينماي ابتذال ختم خواهد شد و مگر تمدن جديد براي معنابخشي به زندگي فلاكتبار انسان مدرن گزينه ديگري جز سكس و خشونت و يا پرورش اوهام و تخيل پيشروي خود دارد؟ با اين حساب سينماي سكس، خشونت و اوهام روي ديگر فحشا، مواد مخدر، روانگردانها، موسيقي جاز و... است.
نگاه دوباره به داستان به ما ميگويد: «زن جوان بارداري به نام راضیه بدون اطلاع همسرش حجت پرستاری پيرمرد داراي بيماري آلزايمر را میپذیرد. صاحب كار او نادر و همسرش سيمين نام دارند. زن مذهبي، پدر نادر را به تخت بسته و تنها رها كرده است و... .» راضيه و حجت نامهاي مذهبي و از طبقه پايين و نماينده گروهي ميباشندكه به فرموده امامخميني(ره) صاحبان اصلي انقلاب هستند و نادر و سيمين نامهاي ايراني و يادآور دوره افشاريه كه مرزهاي ايران با ظلم، غارت و وحشيگري تا هند رسيد. پدر نادر از آلزايمر رنج ميبرد و روزهايي كه براي خودش «بر و بيايي» داشته (دوران شوكت و عزت) را از ياد برده و زن مذهبي پنهانكار كه از نادر حقوق (جيره و مواجب) ميگيرد نه تنها كمكي به بهبودي او نميكند بلكه با بيرحمي با او برخورد ميكند... جالب آنكه آنچه در اين ميان اهميت دارد «جدایی نادر از سیمین» است نه سرنوشت «راضيه و حجت»... راستي آقاي فرهادي علت برگزيدگي شما چيست؟

نميدانم ايرانيان از چه زماني دانستند «سلسله هخامنشيان»ي وجود داشته و چگونه «جمشيد»، «كوروش» و... در پيدايش نوروز سهيم شدند. نميدانم داستان «پيشداديان» و روايت «حكيم ابوالقاسمفردوسي» حماسهسراي ايرانزمين از تاريخ ايران صحيح است يا داستاني كه شرقشناسان بر پايهي تاريخ و باستانشناسي براي ما به ارمغان آوردهاند. نميدانم تكليف باقي ادعاهاي تمدني ديگرْ حماسهسرايان چه ميشود؟ اما ميدانم كه گذشتهي 2500 ساله حتي اگر ذرهاي از واقعيت بهره نداشته باشد، براي ناسيوناليزم ايراني دستمايه خوبي است. و اصلاً بعيد نيست همين كاربردي بودن، مانع چون و چرا در حواشي آن بوده باشد. در واقع ناسيوناليسم رضاخاني با بهرهبرداري از باستانگرايي سعي در مستحكم نمودن سلطانيزم پهلوي و اسلامستيزي روشنفكران داشت. اين سخنان اگر چه همراهي روشنفكران در تولد استبداد پهلوي و هويت مدرن ايراني را گوشزد ميكند اما در اصل نوروز خللي وارد نميآورد.
زرشناسنامه
نقدي بر ماهنامه فرهنگ عمومي

شهريار زرشناس از جمله كساني است كه براي مبارزه با غربزدگي و غربگرايي دست به قلم برده و در اين راه از ناملايمات و خصومتهاي جريان روشنفكري و دانشگاهنشين بينصيب نبوده است و امروزه نيز همين تلاشهاست كه سبب اقبال ماهنامه فرهنگ عمومي در ميان اهل انديشه شده است. بنابراين كاوشهاي نظري و نقد و بررسيهاي مبنايي پيرامون اعتقادات و انديشههاي اومانيستي و سكولاريستي برخاسته از تماميت تاريخي- فرهنگي «غرب مدرن» از جمله اهداف پيدا و پنهان دوره جديد ماهنامه فرهنگ عمومي به سردبيري اوست.
تاكنون دو شماره از ماهنامه فرهنگ عمومي (ماهنامه تخصصي فرهنگ و انديشه) با سردبيري شهريار زرشناس و مدير مسئولي مهندس منصور واعظي وارد فضاي انديشهاي- مطبوعاتي كشور شده است. شماره اولِ دورة جديد اين ماهنامه در نيمه آذرماه 1389 و شماره دوم ويژه دي و بهمن انتشار يافت. زرشناس در معرفي اين نشريه ميگويد: «فرهنگ عمومي نشريهاي ولايتمدار و اصولگرا براي مبارزه با جنگ نرم» است. در ذيل به بررسي برخي ابعاد اين ماهنامه ميپردازيم:
پيشرفتهاي علم و فناوري و زندگي روزمره در ايران

تلاش براي جلب «اعتماد به توليدات داخلي» در كشورهاي اصطلاحاً درحال توسعه از سابقه ديرينهاي برخوردار است و در ايران شايد اميركبير نخستين اقدامات در اينباره را آغاز كرد و اين امر كمابيش تا دوران معاصر تداوم يافته و صد البته به نتيجه درخوري هم دست نيافته است. يكي از علل اين ناكامي، جداافتادگي دانشگاه از صنعت (اعم از دولتي و خصوصي) به علت كجكاركردهاي دانشگاه ايراني و جداافتادگي دولت از ملت (به علت اقتصاد نفتي و وابستگي به بيگانه) است. اين جداافتادگي اگرچه با پيروزي انقلاب اسلامي و با رفع وابستگي سياسي به بيگانگان اندكي كاهش يافت اما در ساير موارد تغيير چنداني حاصل نشد. از طرف ديگر دولتيسازي اقتصاد در دوران ميرحسين موسوي و مبارزه با اقتصاد مردمي در ذيل نهادي به نام «بازار سنتي» راه را براي افراط در خصوصيسازي در دوران هاشميرفسنجاني مهيا كرد. در دوران بعدي موسوم به اصلاحات نه تنها جداافتادگيها ترميم نشد بلكه پيدايش طبقه جديد دولتمردان و نخبگان حكومتي كه از دوران سازندگي آغاز شده بود، شدت يافت و دانشگاه ايراني عملاً مسئوليت تئوريزه كردن وابستگي را بر عهده گرفت و اين يعني گسترش شكاف دولت- ملت. در اين طرز تفكر، تنها راه پيشرفت تعامل با قدرتهاي بزرگ و تأمين علم و فناوريهاي مورد نياز از طريق ترجمه و واردات است و همين طرز تفكر بود كه جامعه جهاني را به كشورهاي اروپاي غربي و امريكا تقليل داده و مصالحه با امريكا را پايان توسعهنيافتگي قلمداد ميكرد. با روي كار آمدن دولت عدالتمحور و گسترش تحريمهاي خارجي، اعتماد به علم و دانش ايراني در دستور كار قرار گرفت و مدل موفق نيروهاي نظامي كه كمتر تحت تأثير تغيير دولتها بوده و پيشرفتهاي قابل توجهي را نيز بدست آورده بود، توسط دولت پيگيري شد و امروز اولين ثمرههاي اين امر به خوبي آشكار شده است. اما مشكلي كه همچنان پا برجاست جدايي دانشگاه و اختراعات از زندگي روزمره است. به عبارت ديگر مردم كمتر مصرفكننده مستقيم دستاوردهاي امروز دانشمندان ايراني هستند و مصرف لوازم منزل كرهاي و پوشاك ترك و خودروي ژاپني و نارنگي پاكستاني و همهچيز چيني همچنان ادامه دارد.
واکاوی فرهنگی طرح هدفمندسازی یارانهها

چند ماهي از اجرايي شدن طرح هدفمندسازي يارانهها ميگذرد ولي تاكنون تحليل فرهنگي قابل توجهي از سوي كارشناسان در اين مورد به رشته تحرير در نيامده است. البته تحليلهاي اقتصادي- اجتماعي منتشر شده در اينباره نيز از نيات سياسي خالي نبودهاند. به هر صورت «تورم شديد» و «قطع پرداخت يارانهها» از شروط مهم تحليلهاي پيشبينانه بوده است. به عبارت ديگر تحليلهاي ارائهشده عمدتاً يا «تورم شديد» را پيشبيني ميكردند و يا درباره بحرانهاي «عدم تداوم پرداختها» سخن ميگفتند. با اين حساب تداوم وضع موجود يعني «مهار نسبي تورم»، بخش اول تحليلها را از رده خارج ميكند و براي بررسي مورد دوم به زمان بيشتري نياز است[1].
از جهت ديگري نيز ميتوان به تقسيمبندي تحليلهاي ارائه شده پرداخت. بخشي از اين تحليلها به «كاهش شديد درآمدهاي طبقات پايين و محروم جامعه» و بخش ديگر به «افزايش شديد درآمدهاي همانان» اشاره داشتند.
از سياست فرهنگي تا مهندسي فرهنگي

«سياست فرهنگي» (Cultural policy) به اقدامات و فعاليتهاي عامدانه و از پيش طراحيشدهاي گفته ميشود كه نهادهاي مختلف از قبيل دولت، بازار يا جامعه مدني در جهت توليد، توزيع و اشاعه محصولات فرهنگي از خود بروز ميدهند. بطور كلي گسترة سه گفتمان: دولتي، بازاري و مدني- ارتباطي در عرصة سياست فرهنگي قابل شناسايي است و اين گفتمانها عليرغم داشتن توالي تاريخي، همچنان با قدرتهاي متفاوت در صحنه باقي هستند.
در يك نگاه كلي «سياست فرهنگي» در ايران- به جز دهه اول انقلاب- همواره در خدمت روشنفكران بوده و اين مسئله به نحوي است كه حتي اگر امروز هم لازم باشد عدهاي از سياستهاي رضاخان قلدر تعريف و تمجيد ميكنند. با اين اوصاف و بر خلاف ادعاي روشنفكران، مفهوم «مهندسي فرهنگي» مطرحشده توسط رهبري معظم نه تنها امري پوزيتويستي و متعلق به دهه 1930 نيست، بلكه ناظر به زدودن خرافات و توهمات ناشي از دورانهاي گذشته و رهايي بخشيدن به مردماني است كه دهههاست مديريت شده و از اين وضع ناراضي هستند.
«مهندسي فرهنگي» در بُعد سلبي شامل مبارزه با: قوميتگرايي- از جمله پانايرانيسم، پانتركيسم و پانعربيسم- تعصبات مذهبي- از جمله اختلافات شيعه و سني- توسعهگرايي غربي، علمزدگي و... و در بُعد ايجابي شامل تلاش در جهت مردمگرايي، تقواگرايي، ايثار و گذشت، عدالت اجتماعي و... است. با اين حساب نه تنها به كار بردن اصطلاح «مهندسي فرهنگي» باعث اغتشاش مفهومي- آنطور كه عدهاي گفتهاند- نخواهد شد، بلكه به شفافيت و بازانديشي در مشهورات خواهد انجاميد. بالاخص كه بخشي از پروژه «مهندسي فرهنگي» تهيه «پيوست فرهنگي طرحها»ست كه قرار است طي آن، همه طرحهاي بزرگ داراي چنين پيوستي باشند.
اين پيوست كه شايد بتوان نام «ارزشيابي فرهنگي- اجتماعي طرح»ها را بر آن نهاد، يك مسئله كليدي و تاريخي را حل خواهد كرد. بواقع از بعد مشروطيت همواره به دليل شناخت ناقص و ناكافي از غرب و دستاوردهاي آن دو رويكرد در اينباره اتخاذ شده است: 1- گريز از فرهنگ بيگانه و گرفتن چشمها و بستن گوشها 2- استقبال كوركورانه و از سر تشفّي هواهاي نفساني. نتيجه اين امر- بويژه بعد از انقلاب اسلامي- را ميتوان در «هراس مسئولان» و «تهديد روشنفكران» از هر پديده جديدي خلاصه كرد. در حاليكه به قول سيدمرتضي آويني: ما بايد از هر پديدهاي تصوري درست و مطابق با واقع امر داشته باشيم، اگرنه، شكست خواهيم خورد. و همچنين: كسي ميترسد كه ضعيفتر است و ما كه پا در ميدان مبارزه با غرب نهادهايم بايد خودمان را براي چنين خطراتي آماده كنيم.
این یادداشت در خبرگزاری فارس و تبیان و راسخون ببینید.
نبش قبر كشيشي بهنام والنتاين
۱۴ فوريه "روز والنتاين" ناميده شده كه در جامعه ما به "روز عشق و عشاق" تعبير شده است. درباره ريشه تاريخي پيدايش اين روز گفته شده: فرمانروای روم باستان عقیده داشت مردان مجرد نسبت به آنانی که همسر و فرزند دارند سربازان جنگجوتر و بهتری هستند. از این رو ازدواج را برای سربازان امپراتوری روم قدغن میکند. اما کشیشی به نام والنتاین، مخفیانه عقد سربازان رومی را با دختران محبوبشان جاری میکرد. هنگامی که کلاودیوس این امر را دریافت، والنتاین را دستگیر، زندانی و حکم به اعدام وی داد.

با عنايت به تاريخچه فوق، ميتوان به ريشههاي مذهبي و مسيحي روز والنتاين پي برد؛ در واقع كشيشْوالنتاين مروج امر ازدواج بود. از سوي ديگر در آميزههاي مسيحيت تحريفشده، آشكارا ميتوان تفريط در امور جنسي را ديد. در واقع مسيحيت منحرف با ترويج تجرد و تقبيح ازدواج، زمينه افراط در ارضاء غرايض جنسي را گشود. بنابراين بيبند و باريهاي اربابان كليسا و فرهنگ جنسيتي غربي روي ديگر رهبانيتطلبي است. بطور خلاصه جامعه غربي كه در مقاطعي با ترويج دنياگريزي و سختكوشي زندگي انساني را مختل كرده بود در دورههاي بعدي روي به فايدهگرايي و سپس لذتگرايي آورد.
فايدهگرايي و لذتگرايي زمينهساز جامعه معاصر و مصائب آن هستند. بحرانها و مسائل امروز تمدن جديد عبارتند از:
این مطلب را در سایت استوا ببینید.
سير و سلوكِ سنتي، مدرن و پستمدرن

ليس تايسن (Lois Tyson) در كتاب «نظريههاي نقد ادبي معاصر» در تحليلي ساختارگرايانه درباره «رمان» ميگويد:
ساختار سير و سلوكِ سنتي مبتني بر دستور «جستجو كردن- و- يافتن» است. حتي اگر قهرمان با رسيدن به هدف سير و سلوكِ خود يا در راه رسيدن به آن از دنيا برود، جهان بر اثر تلاش وي به طريقي متحول ميشود: چيز مهمي پيدا ميشود. بنابر اين سير و سلوكِ سنتي به طريقي با رستگاري همراه است (1387: 389).
اگر قاعده سنتي سير و سلوك يعني «جستجو كردن- و- يافتن» يا «جستجو كردن- و- متحول شدن» را بتوان به جهانبينياي نسبت داد كه امكان رستگاري را در بر دارد، شايد بتوان دستور «جستجو كردن- يافتن- از دست دادن» يا «جستجو كردن- اما- نيافتن» را به جهانبينياي نسبت داد كه در آن رستگاري هدفي غيرممكن يا بسيار نامحتمل است.
اين ديدگاه بدبينانهتر- يا به قول برخي واقعبينانهتر- دربارهي تجربه بشري، ديدگاهي است كه به جهانبيني مدرنيستي نسبت داده ميشود كه از شروع جنگ جهاني اول (1914) تا انتهاي جنگ جهاني دوم (1945) بر ادبيات اروپا حاكم بود. به همين قياس، ميتوان دستور رمان پستمدرن را به صورت «زحمت- جستجو كردن- را- به- خود- نده» تعريف كرد(1387: 391).
منبع:
تايسن؛ ليس، نظريههاي نقد ادبي معاصر، ترجمه م.حسينزاده و ف.حسيني، ويراسته حسين پاينده، تهران، نگاه امروز و حكايت قلم نوين، 1387
ملكسليمان و مكتب سينمايديني
سينماي عصر وزارت صفارهرندي، سه پرده شاخص داشت: «اخراجيها»، «درباره الي...» و «ملك سليمان(ع)». البته سينماي صفار هرندي، برآيند تكاپوي سه دهه سينماي پس از انقلاب اسلامي بود كه هر چند دير، اما در عصر وزارت وي امكان بروز يافت.
مشكل در سادهانگاري رايج در سينما است. نه سينماي قبل از انقلاب و به تعبير شما «فيلمفارسي» سينماي ليبرال است، و نه سينماي پس از انقلاب با فيلم «توبه نصوح» و «استعاذه» سينماي ديني. ليبرال بودن يك اثر هنري، مؤلفههاي ذاتي ليبراليسم را ميطلبد، همانگونه كه اسلامي بودن يك اثر هنري، بايد گزارههاي ذاتي دين اسلام را در متن و بطن خود داشته باشد.

ليبرالسينما Liberal cinema در ايران با يك مثلث پديد آمده است: «فرياد مورچگان»، «ده» و «درباره الي...». فرياد مورچگان، مدعي نفي فاشيسم از طريق نفي حقيقت، و در نتيجه نيل به نسبيگرايي يا «رليتويسم» است. فيلم «ده» سواي از نسبيگرايي، مسئله «لسهفر» و «اينديويژواليسم» را نيز دستمايه قرار ميدهد. اين مؤلفهها در فيلم «ده»، البته در تركيب ايدئولوژي ليبراليسم، با ايدئولوژي فمينيسم صورت گرفته است. مشابه همان كنش، در فيلم «درباره الي...» نيز انجام پذيرفته است، يعني «درباره الي...» نيز يك اثر ليبراليستي و توأمان فمينيستي است.
آنچه اين سه فيلم را به مثلث «ليبرال سينما»ي ايران تبديل ميكند، وجه فلسفي «حيازدايي» در آنهاست.
حيازدايي سينماي قبل از انقلاب، فاقد وجه ايدئولوژيك يا فلسفي بود. مثلاً در سينماي قبل از انقلاب، يك زن بدكاره، در محلهاي ساكن بود. قهرمان فيلم كه جوانمرد و غيرتمند محله بود، در نهايت آن زن را از دست باند فساد، نجات ميداد و آب توبه بر روي او ريخته و سپس با او ازدواج ميكرد. هر چند وجه شاخص آن فيلمها، ابتذال بود، اما غيرت و توبه و نجات از منجلاب فساد، و تطهير و بازگشت به زندگي، از پيامهاي كلي آنها بود كه به صورتي مبتذل بيان ميشد. اين ابتذال را نميتوان ليبراليسم ناميد، زيرا وجه فلسفي آن را دربرنداشت. ليبراليسم با غيرت و توبه در تعارض است. ليبراليسم و به ويژه فمينيسم در جوهر خود با «حيا» تقابل ذاتي دارند. اين نكتهاي است كه فيلسوفان غربي به آن اذعان دارند.
بعید است کسی بگوید كه در دوران زندگي جلال، مونوگرافينويسي و يا روستانشيني نوعي پُز روشنفكري بوده است. در دوران حيات آلاحمد، ايدئولوژيهاي مدرن بسیار قدرتمندند و خبري هم از پستمدرنها نيست، و اگر تفكر پستمدرن در اروپا در حال بسط است يك بسط تدريجي و رازوار را از سر ميگذراند و اصلاً فرض، كه پستمدرن در اروپا قوت يافته باشد، چگونه در ايران به پز روشنفكري بدل شده است.

جلال راهي را ميرفت صعبالعبور، راهي كه تعبير رهبر معظم انقلاب از آن «توبه روشنفكري» است. در پاسخ رهبر انقلاب به پرسشهاي انتشارات رواق در سال 1358 ميخوانيم: «در نظر من، آلاحمد در محيط تفكر اجتماعي ايران، شاخصه يك جريان است. تعريف اين جريان كار مشكل و محتاج تفصيل است. اما در يك كلمه ميشود آن را «توبه روشنفكري» با همهی بار مفهوم مذهبي و اسلامي كه در كلمه «توبه» هست، ناميد. جريان روشنفكري ايران كه حدوداً صد سال عمر دارد، با برخورداري از فضل «آلاحمد» توانست خود را از خطاي كجفهمي، عصيان، جلافت و كوتهبيني برهاند و توبه كند».
انصاف بايد داد كه نوشتن جلال درباره روستا و علاقمندياش به سيد احمد فردید؛ آنجا كه ميگويد: «سرورم حضرت فرديد» و تواضعش در برابر «شيخ شهيد» آنجا كه از شيخ فضل الله نوري به عنوان مظهر مبارزه اسلام با استعمار سخن ميگويد از نوعي بصيرت سرچشمه ميگيرد. به تعبير منذر، جلال از جمله «فرزانگان شرقي» است كه راهي به «باطن حقيقت» شرق برده و «سنتهاي بومي سرزمين مادري خود» را ميجويد و در جهت پايبندي و اتصال در اين مسير با گاندي همراه و همراز است.
این یادداشت را در رجانیوز ببینید.
اصلاح الگوي مصرف و تكليفي كه بر دوش ماست
جواب مثل هميشه آماده است؛ «افزايش قيمت نان و گسترش نانهاي حجيم» تنها راه اصلاح مصرف نان است. نويسندهاي كه خودش ميگويد: «نان تخت و نازك از كشورهاي پارسيزباني چون ايران، افغانستان و تاجيكستان سرچشمه گرفته و سپس به آسياي مركزي و كشورهاي جنوب آسيا چون هند و پاكستان رفت» جواب بالا را ميدهد. ايشان عملاً نان تخت و نازك را به حوزه نفوذ تاريخي فرهنگ و تمدن ايراني- اسلامي پيوند ميدهد ولي تنها راه نجات از اسراف و تبذير را در مصرف نانهاي حجيم خلاصه ميكند و تجربه هزاران سال، تاريخ و تمدن را ناديده ميگيرد.

آيا ميشود سرانه مصرف نان در ايران را با فرانسه و انگلستان مقايسه كرد و نتيجه گرفت در هيچ جاي جهان اسراف نان مانند ايران نيست؟ مقايسه يك قلم كالا در جوامع مختلف بدون مقايسه سبد مصرف غذايي(نان، انواع گوشت، تخم مرغ، لبنيات، برنج و...) چه معني ميتواند داشته باشد؟ چرا مردم ما بايد به خاطر مصرف نان بيش از مردم چين و مصرف ماهي كمتر از مردم ژاپن پاسخگو باشند؟ اين مسئله درباره انرژي، آب و... نيز صادق است. چرا مصرف گاز خانگي ايرانيها با مصرف گاز در كشوري كه بدليل نداشتن سوخت فسيلي، 70 درصد انرژي مصرفي خود را از برق- عمدتاً هستهاي- تأمين ميكند، مقايسه شود؟ مصرف انرژي پخت قرمهسبزي با انرژي پخت پيتزا براي دو خانواده ايراني(عمدتاً 4 يا 5 نفره و پايبند به صله رحم) و فرانسوي(يكي از اوليا با يك فرزند يا حتي فقط با يك سگ خانگي) قابل قياس است؟ نه اينكه بگويم جامعه ما اسراف نميكند، نه اينكه نبايد قناعت و صرفهجويي كرد، اصلاً قناعت و صرفهجويي دستور اسلام است و پيامبر اسلام(ص) نگران تدبير معاش مسلمين بودند و نگران فقر و نداري آنها نبودند؛ اما «فهمالسؤال نصفالجواب» و «من تشبّه بقومٍ فهو منهم» حتي در مصرف نان.
واماندگي ما به حدي است كه هيچ كس از خود نميپرسد چرا سبوس از گندم حذف ميشود و چرا نان جو با خواص غدايي و درماني بالا به سبد غذايي خانوار ايراني افزوده نميشود؟ هيچ مسئولي از تأثير نانهاي صنعتي و حجيم مانند انواع نان باگت در چاقي و گسترش بيماري ديابت سخن نميگويد و لابد خوردن نان فرانسوي ربطي به تهاجم فرهنگي ندارد و مگر جنگ نرم چيزي جز فريفتگي در برابر فرهنگ دشمن(ارزشها، هنجارها، كالاهاي مادي ويژه يك جامعه بيگانه و معناهاي باز توليدي آنها) است. اين سخن به معناي نديدن تحولات جهاني و عدم استفاده از تجارب بشري نيست و درست به همين دليل است كه ديگر نميتوان به دستور روايات در خانه خود نان پخت و ديگر نبايد از شخصيت نانوا پرسيد. در حاليكه نانواي ناپاك چشم برزخي زاهد را ميبندد، ميتوان براي كاهش هزينهها از كارگر خارجي، غيرمسلمان و... استفاده كرد. حتي اگر امكان داشته باشد واردات نان چيني هم قابل بررسي است چه اهميتي دارد كه جوان هموطن كار دارد يا نه؟
اين يادداشت را در رجانیوز ببينيد.
شرقشناسي و مالیات اصناف
در یک نگاه کلی به تاریخ معاصر و به ویژه از بعد مشروطیت، روشنفکران اعم از چپ و راست نسبت به بازار نگاه خصمانهای اتخاذ کردند. روشنفکران چپ برای اثبات تئوریهای مارکسیستیشان نیاز به سرمایهدار زالوصفت و تضاد آن با زحمتکشان داشتند و روشنفکران راستِ عمدتاً وابسته به رژیم پهلوی، از اینکه تفکر سرمایهدارانه هیچگاه در این مملکت غالب نشد، گلهمند بودند و در واقع بازار سنتی را مهمترین جبههی اقتصادی در برابر تجدد و حامی علما میدانستند و البته بعدها به واسطهی پولهای نفتی نیاز چندانی هم به آن احساس نمیکردند. در همهی این دوران، بازار به عنوان یک نهاد سنتی با نزدیکی به حوزههای علمیه و علما در برابر روشنفکران غربزده ایستادگی کرد. حکایت پیوند روحانیت و بازار، داستانی دو سویه است؛ تمسک بازار به حافظان مکتب تشیع برای حفظ خود و ارزشهای دینی و ملی و در مقابل خدمت روحانیت به جامعهی اسلامی از طریق حضور در متن جامعه و کوران حوادث.
گاهی ما در برخورد با مسئلهای از پیشفرضها و آموزههای شرقشناسان استفاده میکنیم که آن را رویکرد شرقشناسانه به مسئله نام میگذاریم و گاهی اقدام به گفتگو، نوشتن، آموزاندن و قضاوت درباره مسئله با سبک تفکر ویژهای میکنیم. سبکی که فاعل شناسا را بطور بنیادی از مورد شناسایی جدا میکند و در پی ایجاد سیری است که به شناسا اجازه میدهد مورد شناسایی که خود ساخته و پرداخته است تحت سلطه و حکومت درآورد.

در طول تاریخ، حداقل سه نوع بازارشناسی متفاوت قابل شناسايي است؛ بازارشناسیهای چپ و راست از توسعهی استعماری غرب و ادبیات علوماقتصادی غربی نشات میگیرد که به تدریج شرقشناسی سرمایهدارانه به عنوان یک سیر مسلط در دو دهه اخیر جایگیر میشود و خود را در هیئت نوعی توسعهگرایی میانهرو و مذهبی مینماید. بنابر این بسیاری تفاوتها در نگاه و فهم از بازار، میان جریانهای مختلف فکری و سیاسی در کشور از میان رفته و نوعی یکسانسازی در حال پدید آمدن است و متأسفانه بسیاری از نیروهای مذهبی و انقلابی فراموش کردهاند که پایه و اصل بازارشناسی بر اساس تفکیک و جدا کردن و تبعیض و با هدف برتری و تسلط روشنفکران غربگرا بر بازار به عنوان نماد مقاومت اقتصادی جریان سنتی و مذهبی بنا شده است.
جام جهانی؛ جام جهانبین
مسابقات جامجهانی فوتبال 2010 به روزهای پایانی خود در حالی نزدیک میشود که صداوسیما تمام تلاش خود را برای پوشش این رویداد به کار بسته است. «فوتبال» برای تفریح و تفنن آغاز شد و صورت ورزش را برای خود برگزید. فوتبال با جوهر تفنن و سرگرمی به ورزش و بعد به صنعت ورزش و سپس به صنعت ورزش فرهنگی و بعدها به صنعت فرهنگ- که پیوند وثیقی با اوقات فراغت و فرهنگ مصرف دارد- تغییر شکل داده است. با این حساب بسیاری از انتقاداتی که توسط اندیشمندان مکتب فرانکفورت به صنعت فرهنگ وارد شده به صنعت فوتبال– که جامجهانی و لیگ باشگاههای اروپا از قلل رفیع آن میباشد- نیز وارد است و در زمینه بسط و گسترش آن نیز رسانه و از جمله صداوسیما نقش انکارناپذیری دارد.

هنگامی که فرهنگ به صنعت فرهنگ مبدل گردد، منطق اقتصاد بر آن حاکم میشود و درست به همین دلیل است که اندیشمندان اجتماعی از سلطه اقتصاد بر فرهنگ (اصل گرفتن مصرف كالاي فرهنگي و زائل شدن فرهنگ و هنر اصيل) سخن گفتهاند و هنگامی که فرهنگ، عرصه مبارزه و كشمكش باشد فرهنگ با قدرت در میآمیزد و فرهنگِ در خدمت سیاست، از طريق توجيه نظام سلطه به شيوهاي ظاهراً طبيعي و منطقي، هژمونی (سلطه) را رقم خواهد زد و اینجا زادگاه چیزی است که تهاجم فرهنگی، شبیخون فرهنگی و... خوانده شده و امروز به جنگ نرم منتهی شده است.
امسال همت و کار مضاعفی در جهت پخش مسابقات جامجهانی فوتبال كه یکی از مهمترین و پرسر و صداترین وقایع ورزشی جهان است به وقوع پیوست و صداوسیما هر چه در چَنته داشت رو کرد تا مبادا از قافله عقب مانده و امر رهبری معظم انقلاب اسلامی بر زمین بماند.

در طول برگزاری مسابقات به کرّات مجریان و کارشناسان محترم برای شیرهای بیدندان اروپایی نظیر انگلستان و فرانسه متأثر شده و احتمالاً اشک ماتم ریختند. این که کارشناسان به تیم یا تیمهای خاصی علاقهمند باشند غیرقابل قبول نیست. اما ابراز نارضایتی و مویه مقابل دوربینهای تلویزیونی و لعن و نفرین تیمهای ایجاد کننده مزاحمت برای تیمهای مزبور- بالاخص کشورهای فقیر آسیایی، آفریقایی و امریکای لاتینی- شایسته نیست. گویا با صعود تیمهای ضعیف خدای ناخواسته به کِبر بریتانیای کبیر خللی وارد میشود که ما از آن بیاطلاعیم.
اين يادداشت را در رجانیوز ببينيد.
جناب آقای زبیر شما نخبه نیستید
در روزهای قبل و بعد از انتخابات دهم ریاست جمهوری اسلامی ایران بر روی «نخبگان» تأکید زیادی صورت گرفت و جناح فکری خاصی سعی در بهرهگیری از بار مثبت معنای «نخبه» در فضای جامعه را داشت. اما این تأکید بیرونی و ظاهری، تأکید مسطور و پوشیدهای نیز داشت و آن تأکید بر وجود تودهها و یا در واقع غیرنخبگان بود که بالتّبع باید چشم به نخبگان میدوختند تا راه را از چاه بازشناسند.
![]()
اینکه این نخبگان چه کسانی هستند و چه خصوصیاتی دارند و چرا باید شهروندان "صمٌ بُکم" دل به آنها بسپارند امری است که تا امروز مفروض بوده است؛ مفروض مبهم. مفروض از این جهت که همه کمابیش بر آن اتفاق نظر داشتند و مبهم از این جهت که علت این سرآمدی هیچگاه روشن نگردید، و البته بعدها معلوم نشد که واقعاً " فَهُم لایَعقِلون" توصیف چه کسانی بوده است؟
اما ماجرا به همین جا ختم نشد و با کاربرد دوگانه "عوام و خواص" توسط رهبر معظم انقلاب اسلامی مسئله بغرنجتر گردید و این بغرنج هنگامی جدیتر شد که نخبگان به "چه کنم؟ چه کنم؟ " افتادند که "راه مردم؛ آری یا خیر؟"
اين يادداشت را در رجانيوز ببينيد.
این روزها صحبتهای زیادی دربارهی حجاب و عفاف به گوش میرسد. عدهای معتقدند دستهایی پشتِ پرده برای دورکردن اذهان عمومی از رسیدگی به مفاسد اقتصادی این مباحث را بر سر زبانها انداختهاند، ولی بعید به نظر میرسد اولاً: دستهای مربوطه چنین توانایی داشته باشند، ثانیاً: برای حل مشکلاتشان کار خداپسندی بکنند و ثالثاً: معلوم نیست وضع حجاب و عفافِ دستهای مربوطه بهتر از پروندههای اقتصادیشان باشد.
از طرفی بعضی اصولگرایان رقیب دولت از فشارهایی که در رابطه با حجاب و عفاف به دولت وارد میشود نه تنها ناراضی به نظر نمیرسند، بلکه گاهاً قند توی دلشان آب میشود، غافل از اینکه مصوبهی قانونی عفاف و حجاب برای بسیاری نهادها و سازمانها از جمله شهرداریها، صدا و سیما، قوه قضائیه و... مسئولیتهایی پیشبینی کرده که کمتر از وظایف پیشبینیشدهی دولت نیست و البته بیتوجهی به آنها خلاف اصولگرایی و انصاف است.
این یادداشت را در رجانیوز ببینید.
امروز يكشنبه ساعت 8:30 صبح است. خيابانها كيپ شدند و ترافيك خيلي شديد است. دوان دوان به سمت دانشكده در حركتم. زيرلب ميگویم، بازم دير به كلاس ميرسم. به سرعت از پيادهروي كمعرض جنب دانشكده- معروف به مجردي-كه فقط يك نفر ميتواند از آن عبوركند، ميگذرم.

مزرعهي سيب زميني
فكر ميكنم حرفم را بو كشيده! سريع حرفم را قورت ميدهم و طوري دهنم را ميجنبانم كه انگاردارم آدامس سَق ميزنم. نگهبان كه ظاهراً متوجه من نشده از كنار من ميگذرد و دور ميشود. شك ميكنم، شايد اصلاً حراست نبود. راستي، دانشكده ما حراست هم دارد؟
حقیقتش مسئله حراست بسيار پيچيده است و من فقط از طريق روزنامهها و اخراج بچههاي چند ترم مشروط، متوجه حضور آنها ميشوم ولی اين سئوال همچنان ذهنم را مشغول ميكند.
واقعیت این است که فساد و فحشا تنها یکی از اهداف و جزئی از بهشتِزمینی است که انسان غربی برای خود تدارک دیده است. دراینباره نظر شما را به گفتارهای آنتونی گیدنز جامعه شناس معاصر انگلیسی جلب میکنم.
دیدگاه گیدنز این است که روابط شخصی به طور فزایندهای از قید و بندهایی که «بیرون» از خود این روابط هستند آزاد میشوند و تبدیل به روابط ناب می شوند. برای مثال هر قدر اقتصاد سرمایه داری، رسانهها، نهادهای رسمی آموزشی و سایر نظامهای انتزاعی، تعهّد افراد را بیشتر به سوی خود جلب میکنند، ماهیت «اجباری» حقوق و وظایفی که اعضای خانواده سنتی را به هم میپیوست، بیشتر تضعیف میشود.
وی سپس با یکسان دانستن مفهوم «عشق» و ارضاء «غریزه جنسی» آن را با «دموکراسی» مقایسه کرده و میگوید: «اگر رویکردهای گوناگون به دموکراسیسیاسی را مقایسه کنیم، درمییابیم همه آنها خواهان تأمین «روابط آزاد و برابر» بین افراد هستند، به شیوهای که نتایج معینی به بار آید:

1- ایجاد اوضاع و شرایطی که مردم بتوانند استعدادهای خود را بپرورانند و قابلیتهای گوناگون خود را نشان دهند
2- مصون ماندن از کاربرد خودسرانه اقتدار سیاسی و قدرت جابرانه
3- مشارکت افراد در تعیین شرایط ارتباط
4- گسترش فرصتهای اقتصادی برای رشد و توسعه منابع موجود».

در اندیشه فیلسوفان بزرگ، خودِ علم عین فضیلت بود و آن عبارت بود از یک نوع اتّصال به عالم عقول، و در اندیشه دینی هم «علم» عبارت است از اتّحاد با علیم مطلق از طریق علم حضوری که به کمک سلوک و تزکیه و رفع حجاب از قلوب، حاصل میگردد. و تربیت عبارت است از آماده شدن برای چنین ارتباطی، تا برای عالِم یا سالک، علم به «اعیان اشیاء» واقع شود. چه به کمک علم حصولی برای حکیم، و چه به کمک علم حضوری برای سالک. علم به اعیان اشیایی که در قرآن در سوره حجر آیه 21 برای هر شیئی قائل است و میفرماید:«وَ اِن مِن شَیئٍ اِلاّ عِندَنا خَزائِنُه وَ مَانُنَزِّلُهُ اِلاّ بِقَدَرٍ مَعلُوم» یعنی؛ هیچ چیزی در عالم مادون نیست مگر این که خزینهها و وجودهای غیبی آن نزد ماست و نازل نکردیم مگر به اندازه محدود و معلومی از آن را. قدر مسلّم چیزی که نزد خداست، مجرّد و پایدار و تغییرناپذیر است، چرا که خودش فرمود:« مَا عِندَکُم یَنفِدُ وَ مَا عِندَاللهِ بَاق»(سوره نحل، آیه 96) یعنی آنچه نزد شماست ناپایدار و آنچه نزد خداست، پایدار است. در نتیجه هر چه در این عالم وجود دارد، یک حقیقت غیبی پایدار و مجرّد و غیرقابلتغییر نزد خدا دارد. و از آنجا که خداوند اندازه محدودی از حقیقت غیبی اشیاء را نازل کرده است و آنها راه ورود به عالم غیباند باید با آنها هر چه بیشتر تعامل و معاشقه کرد.